<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990</id><updated>2011-04-22T03:03:45.466+04:30</updated><title type='text'>any thing</title><subtitle type='html'>any where y one</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://abteen.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>23</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-108289084452297952</id><published>2004-04-25T15:30:00.001+04:30</published><updated>2004-04-25T15:34:49.576+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اَبَررسانه، مفهوم و پايه فن‌آوري ارتباطات و اطلاعات (ICT)&lt;br /&gt;	&lt;br /&gt;	&lt;p&gt;«HTTP» و «HTML» نه تنها براي کاربران حرفه‌اي اينترنت و آشنايان به مفاهيم IT و ICT، که براي کساني که تنها يک بار هم وارد شبکه جهاني اينترنت شده‌اند، عباراتي آشنا و تا حدودي مفهوم است. چرا که همه مي‌دانند آدرس (اکثر) صفحات اينترنت با اولي آغاز و با دومي پايان مي‌يابد. اما اين دو به چه معنايند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«HTTP» مخفف «HyperText Transfer Protocol» به معناي «پروتکل يا قرارداد انتقال اَبَرمتن» و «HTML» مخفف «HyperText Markup Language» به معناي «زبان نشانه‌گذاري اَبَرمتن» هستند. نکته مهم در اين ميان، اشتراک اصطلاح «HyperText» يا اَبَرمتن ميان اين دو است.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;اما اَبَرمتن چيست؟ چه فرقي با متن دارد؟ چرا محتواي اينترنت «اَبَرمتن» خطاب مي‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد بهتر باشد به اين سئوال‌ها از انتها به ابتدا پاسخ گوييم. محتواي اينترنت را اَبَرمتن گويند از آن جهت که با متن عادي از يک نقطه نظر تفاوت دارد يا بهتر بگوييم، از يک نظر برتر از متن است. ويژگي متني که بر روي اينترنت عرضه مي‌شود داشتن پيوند به متون ديگر يا حداقل چنين قابليتي است. بدين معنا که محتواي اينترنت حاوي لينک‌ها يا پيوندهايي است که به گونه‌اي حاکي از ادامه يافتن اين محتوا در جاها و صفحات ديگر اينترنت است. حال نه الزاما به اين معنا که متن‌هاي ديگري به دنبال اين متن نوشته شده‌اند يا که اين متن به دنبال آن‌ها، بلکه در همين حد که صاحب اين سند اينترنتي، به هر دليل از مخاطبش مي‌خواهد که صفحات ديگر را نيز مورد بازديد قرار دهد و آن صفحات ديگر هم پيوند صفحات ديگري را در بر دارند و آن صفحات ديگر، صفحات ديگري را و ... الزامي بر پايان يافتن اين پيوندها يا تشکيل دوري در آن‌ها نيست، به جز شبکه‌اي جهان‌شمول از متن‌ها و پيوندها (که در مجموع، اَبَرمتن ناميده مي‌شوند) «World Wide Web» يا «تور جهان‌گستر» ناميده مي‌شود که با کمي اغماض نام اينترنت را مي‌توان بر آن نهاد.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;اين مفهومي است که سال‌ها قبل و در ابتداي به پا شدن شبکه جهاني اينترنت، مورد نظر صاحبان و مخترعان آن بود. اما طي اين سال‌ها مفاهيم دنياي اينترنت به گونه‌اي گسترش يافته‌اند که اينترنت زيربناي فن‌آوري‌هاي به نام IT و ICT شده است. IT به معناي فن‌آوري اطلاعات و ICT به معناي فن‌آوري ارتباطات و اطلاعات و اين تغييرات چيزي نيستند به جز آن که بهتر است امروز پروتکل انتقال اطلاعات در اينترنت را به جاي HTTP و انتقال اَبَرمتن، HMTP يا «HyperMedia Transfer Protocol» به «معناي قرارداد انتقال اَبَررسانه» بناميم. به بيان ديگر، محتواي تور جهان‌گستر اينترنت از اَبَرمتن به اَبَررسانه تغيير ماهيت يا بهتر است بگوييم ارتقا يافته است. اين تغيير ماهيت موجب آن شده است وب از يک کانال ارتباطي انتخابي به گذرگاه اصلي اطلاعات و ارتباطات تبديل شود. اين تغيير مهايت را مي‌توان تشبيه کرد ارتقاي ويندوز از نسخه ۳.۱ (که به عنوان يک رابط گرافيکي بر روي هسته DOS فعاليت مي‌کرد) به يک سيستم عامل اصلي مثلا در نسخه XP (که DOS به عنوان يک خادم بر روي آن عمل مي‌کند) به اين معنا که در آينده‌اي خيلي نزديک، نمي‌توان بدون استفاده از اينترنت به فعاليت و ارتباط پرداخت و جامعه انساني، به جامعه‌اي اطلاعاتي تبديل خواهد شد.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;حال غرض از بيان اين همه تفاصيل و مفاهيم غريب چه بود؟ اين را به زودي در مطلبي به عنوان ادامه اين مطلب، توضيح خواهم داد. فقط همين بس که «لينکدوني» را دريابيد تا عقب نمانده‌ايد! (توصيه مي‌کنم براي آشنايي بهتر با مفهوم رسانه، نيمه اول «&lt;a href="http://sample.behrang.net/archives/000259.php"&gt;راه رفتن مرد مرده&lt;/a&gt;» را که به همين موضوع رسانه پرداخته است، دوباره مطالعه کنيد. اين مطلب قبلا به عنوان سرمقاله در شماره ۵۳ واحه منتشر شده است.)&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-108289084452297952?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/108289084452297952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/108289084452297952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108289084452297952' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-108289083724789809</id><published>2004-04-25T15:30:00.000+04:30</published><updated>2004-04-25T15:34:42.293+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اَبَررسانه، مفهوم و پايه فن‌آوري ارتباطات و اطلاعات (ICT)&lt;br /&gt;	&lt;br /&gt;	&lt;p&gt;«HTTP» و «HTML» نه تنها براي کاربران حرفه‌اي اينترنت و آشنايان به مفاهيم IT و ICT، که براي کساني که تنها يک بار هم وارد شبکه جهاني اينترنت شده‌اند، عباراتي آشنا و تا حدودي مفهوم است. چرا که همه مي‌دانند آدرس (اکثر) صفحات اينترنت با اولي آغاز و با دومي پايان مي‌يابد. اما اين دو به چه معنايند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«HTTP» مخفف «HyperText Transfer Protocol» به معناي «پروتکل يا قرارداد انتقال اَبَرمتن» و «HTML» مخفف «HyperText Markup Language» به معناي «زبان نشانه‌گذاري اَبَرمتن» هستند. نکته مهم در اين ميان، اشتراک اصطلاح «HyperText» يا اَبَرمتن ميان اين دو است.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;اما اَبَرمتن چيست؟ چه فرقي با متن دارد؟ چرا محتواي اينترنت «اَبَرمتن» خطاب مي‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد بهتر باشد به اين سئوال‌ها از انتها به ابتدا پاسخ گوييم. محتواي اينترنت را اَبَرمتن گويند از آن جهت که با متن عادي از يک نقطه نظر تفاوت دارد يا بهتر بگوييم، از يک نظر برتر از متن است. ويژگي متني که بر روي اينترنت عرضه مي‌شود داشتن پيوند به متون ديگر يا حداقل چنين قابليتي است. بدين معنا که محتواي اينترنت حاوي لينک‌ها يا پيوندهايي است که به گونه‌اي حاکي از ادامه يافتن اين محتوا در جاها و صفحات ديگر اينترنت است. حال نه الزاما به اين معنا که متن‌هاي ديگري به دنبال اين متن نوشته شده‌اند يا که اين متن به دنبال آن‌ها، بلکه در همين حد که صاحب اين سند اينترنتي، به هر دليل از مخاطبش مي‌خواهد که صفحات ديگر را نيز مورد بازديد قرار دهد و آن صفحات ديگر هم پيوند صفحات ديگري را در بر دارند و آن صفحات ديگر، صفحات ديگري را و ... الزامي بر پايان يافتن اين پيوندها يا تشکيل دوري در آن‌ها نيست، به جز شبکه‌اي جهان‌شمول از متن‌ها و پيوندها (که در مجموع، اَبَرمتن ناميده مي‌شوند) «World Wide Web» يا «تور جهان‌گستر» ناميده مي‌شود که با کمي اغماض نام اينترنت را مي‌توان بر آن نهاد.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;اين مفهومي است که سال‌ها قبل و در ابتداي به پا شدن شبکه جهاني اينترنت، مورد نظر صاحبان و مخترعان آن بود. اما طي اين سال‌ها مفاهيم دنياي اينترنت به گونه‌اي گسترش يافته‌اند که اينترنت زيربناي فن‌آوري‌هاي به نام IT و ICT شده است. IT به معناي فن‌آوري اطلاعات و ICT به معناي فن‌آوري ارتباطات و اطلاعات و اين تغييرات چيزي نيستند به جز آن که بهتر است امروز پروتکل انتقال اطلاعات در اينترنت را به جاي HTTP و انتقال اَبَرمتن، HMTP يا «HyperMedia Transfer Protocol» به «معناي قرارداد انتقال اَبَررسانه» بناميم. به بيان ديگر، محتواي تور جهان‌گستر اينترنت از اَبَرمتن به اَبَررسانه تغيير ماهيت يا بهتر است بگوييم ارتقا يافته است. اين تغيير ماهيت موجب آن شده است وب از يک کانال ارتباطي انتخابي به گذرگاه اصلي اطلاعات و ارتباطات تبديل شود. اين تغيير مهايت را مي‌توان تشبيه کرد ارتقاي ويندوز از نسخه ۳.۱ (که به عنوان يک رابط گرافيکي بر روي هسته DOS فعاليت مي‌کرد) به يک سيستم عامل اصلي مثلا در نسخه XP (که DOS به عنوان يک خادم بر روي آن عمل مي‌کند) به اين معنا که در آينده‌اي خيلي نزديک، نمي‌توان بدون استفاده از اينترنت به فعاليت و ارتباط پرداخت و جامعه انساني، به جامعه‌اي اطلاعاتي تبديل خواهد شد.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;حال غرض از بيان اين همه تفاصيل و مفاهيم غريب چه بود؟ اين را به زودي در مطلبي به عنوان ادامه اين مطلب، توضيح خواهم داد. فقط همين بس که «لينکدوني» را دريابيد تا عقب نمانده‌ايد! (توصيه مي‌کنم براي آشنايي بهتر با مفهوم رسانه، نيمه اول «&lt;a href="http://sample.behrang.net/archives/000259.php"&gt;راه رفتن مرد مرده&lt;/a&gt;» را که به همين موضوع رسانه پرداخته است، دوباره مطالعه کنيد. اين مطلب قبلا به عنوان سرمقاله در شماره ۵۳ واحه منتشر شده است.)&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-108289083724789809?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/108289083724789809'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/108289083724789809'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108289083724789809' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-107875430853276029</id><published>2004-03-08T17:28:00.000+03:30</published><updated>2004-03-08T17:31:30.560+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اصولا اين بحث که «انسان، موجودي است مختار» هيچ ربطي به جمله معروف فلاسفه يونان باستان که مي‌گفتند: «انسان حيوان ناطق است» ندارد. بيخود هم به دنبال ربطش نگرديد. حداکثر اين را مي‌توان به دست آورد که انسان از روي اختيار صحبت مي‌کند، آن هم به شرطها و شروطها! با اين وجود هر چه تلاش کردم سکوت اختيار کنم، نگذاشت که نگذاشت. (حالا من نمي‌گويم سيامک شايان، شما هم نفهميد) پس نتيجه اولي که مي‌گيريم اين است که اين فلاسفه خيلي هم راست و درست حکمت نمي‌گفته‌اند و براي انسان مدرن بايد بروند زعفران بسابند. (گزينه دومي مبني بر انسان نبودن ... اي بابا! ولش کنيد) فعلا که از سر اجبار بايد بنويسيم. واضح و مبرهن است که نوشتن، همان سخنراني مدرن است.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;من که هر چه فکر کردم متوجه نشدم که چگونه مي‌توان بعد از واژه پارسي «بهار» از پسوند عربي «يت» يا همان «ايه» استفاده کرد و به واژه غريب و نامأنوس بهاريه رسيد؟ از همين بابت از شمايي که اين را مجبور شده‌اي از سر اجبار بخواني (وگرنه راست و حسيني، چرا داري اين را مي‌خواني!؟) عذر مي‌خواهم. سر جمع اين که سواد فارسي دارد فوران مي‌کند. بهار شده است ديگر ...&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;بعد از اين همه «دري وري از در و ديوار» فکر نمي‌کنم ايرادي داشته باشد يک خورده هم در همين ارتباط با بهار بنويسم. اما باز هم بي‌ربط نويسي جذاب‌تر است. پس از اين همه سال من هنوز نفهميده‌ام که چرا بايد بهار را جشن بگيريم؟ مگر خودمان کار و زندگي نداريم که تا بهار مي‌شود مي‌رويم سر اين و آن به بهانه عيد و سال نو و بهار خراب مي‌شويم و لشگر بچه‌ها را هم در سمت جالباسي آقاي ميزبان استقرار مي‌دهيم تا اسکناس‌هاي جديدالچاپ! (نگفتم به مناسبت بهار سواد دارد همين شکلي فوران مي‌کند) دو هزار توماني را به غنيمت بگيرند و از آن جا هم به سمت ميز مرکزي خانه حمله‌ور شوند تا هر چه مغز است، از پسته و بادام تا نخودچي و حتي تخمه، از خانه جناب ميزبان عزيز فراري شود و دست آخر هم به پايگاه مسافرت تا پايان تعطيلات عقب‌نشيني مي‌کنيم! شما بگوييد اين انصاف است!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-107875430853276029?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/107875430853276029'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/107875430853276029'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#107875430853276029' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-107095731688389535</id><published>2003-12-09T11:38:00.000+03:30</published><updated>2003-12-10T12:46:42.340+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چشم‌هايي براي فرياد کشيدن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;براي اکثر مردم و به خصوص قشر نوجوان و جوان، يکي از لذت‌بخش‌ترين کارها، خريد کفش و لباس است. از ديگر سو همين قشر جوان و نوجوان ذاتا به دنبال نوجويي و متفاوت بودن است و در کنار آن به گروه دوستان همسال نيز گرايش فراواني دارد. در نتيجه اينکه بسياري از اوقات به تقليد از ديگران دست مي‌زنند و يک روز بلند مي‌شوي و مي‌بيني که فلان چيز «مد» شده است. هر چه هم جز آن بپوشي «جوات» است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاعده آن است که در يک گزارش جدي و نقد و بررسي بي‌طرفانه يک موضوع، احساسات گزارش‌گر کوچکترين مجالي براي طرح نيابند. اما نمي‌توانم اعتراف نکنم که براي من يکي از سخت‌ترين و عذاب‌آورترين کارها، همين خريد کفش و لباس است. دليل آن هم بسيار ساده است. اين بار که رفته بودم يک کفش مردانه بخرم، پس از زير پا گذاشتن نصف شهر، آخر سر مجبور شدم چيزي را بخرم که دوست نداشتم. از قديم‌الايام جلوي کفش‌هاي مردانه قوس ملايمي داشت که با شکل پنجه پا متناسب بود. اما الان کفش‌هايي مد شده است که يا جلويشان پخ و صاف است، يا نوک‌هاي باريکي دارد شبيه به کفش جادوگرها!&lt;br /&gt;امير، ۱۷ ساله و دانش‌آموز پيش‌دانشگاهي است. او مي‌گويد: «من هم چنين مشکلي براي خريد شلوار دارم. حدود يک سال است که اين شلوارهاي جين دمپا گشاد مد شده است و من اصلا از اين مدل خوشم نمي‌آيد. اما هر جا هم بروي، جز اين پيدا نمي‌شود. خيلي جالب است که آدم مجبور به انتخاب همين مدل است!» و سپس اضافه مي‌کند: «يک عمر به قيافه آدم‌هاي توي فيلم‌هاي زمان انقلاب مي‌خنديديم و به تيپشان جوات مي‌گفتيم با آن شلوارهاي دمپا گشاد لوله‌تفنگي؛ اما امروز اگر از همان شلوارها نپوشي، جوات هستي. واقعا مسخره نيست!؟»&lt;br /&gt;در بازار گشتي مي‌زنم و با چند نفر از فروشنده‌ها در هميبن مورد صحبت مي‌کنم. يکيشان نظرات بسيار جالبي دارد. او مي‌گويد: «مد کلا به نفع همه است. هم توليدکننده، هم فروشنده، هم خريدار»&lt;br /&gt;- چه جالب! چطوري به نفع هر سه اين‌هاست!؟&lt;br /&gt;«ببين! اول از همه به نفع توليد کننده است. چون مي‌داند بازار به چه چيزي علاقه دارد و ريسک توليد به کمترين حد مي‌رسد. دوم به نفع خريدار است. چون اولا به خاطر مد توليد کننده‌ها و فروشنده‌ها تقريبا دارند يک چيز را توليد و عرضه مي‌کنند و مجبورند به رقابت با همديگر هستند و سود خود را در کمترين حد ممکن نگه دارند تا از دور بازار خارج نشوند. تمام اين‌ها به معني کاهش قيمت‌هاست در ثاني خريدار مي‌داند چه چيزي را بايد انتخاب کند و از خريدي که کرده، پشيمان نمي‌شود. اين وسط من فروشنده هم نفع مي‌برم. چون هم با عوض شدن مد روز، تقاضاي خريد بالا مي‌رود و هم اين که با مشتري کمتر بايد کل‌کل کنم که اين را بخرد يا آن را»&lt;br /&gt;البته خيلي زود هم کساني پيدا شدند که دقيقا عکس تمام حرف‌هاي آن فروشنده را به زبان آوردند.&lt;br /&gt;نفر اول احسان، ۲۵ ساله، يک خريدار ناراضي و عصباني بود. وقتي نظرش را در مورد «مد» و سود و ضرر آن براي فروشنده و خريدار و ... پرسيدم، انگار که يک عمر درد را در چند جمله بيان کرده باشد، فرياد کشيد: «آقا! اين مد و مد بازي شده بهانه واسه اين فروشنده‌ها که هي سر آدم کلاه بذارن و بنجل‌ترين جنس ممکن رو به قيمت‌هاي سرسام‌آور به آدم بندازن. اول تو دهن آدم مي‌اندازن که فلان چيز مي‌خواد مد بشه و بهمان هم چند وقته مده. حالا چند!؟ خداد تومن»&lt;br /&gt;-يعني فکر مي‌کني اگه مد نبود، همه چيز ارزون‌تر بود!؟&lt;br /&gt;«اين که معلومه. تا روي چيزي برچسب مد بودن مي‌زنن، فوري قيمتش دو سه برابر مي‌شه. حالا اينا چيزي نيست. سر قضيه مد و عوض شدنش، يه جورايي آدم مجبور مي‌شه لباس نوش رو چند ماه يک بار، عوض کنه. مني که سر مد بودن مجبور شدم يه کت و شلوار يقه انگليسي بخرم، دوباره چند ماه يا حداکثر يکي دو سال ديگه نمي‌تونم بپوشمشون. چون اون موقع از مد تبديل شده‌اند به جوات. اين وسط کي سود مي‌بره!؟ فروشنده و توليدکننده و من خريدار هي مجبورم محتويات جيبم رو بريزم تو صندوق آقايان»&lt;br /&gt;در عوض يک فروشنده ديگر آرزو مي‌کند که اي کاش مد نبود: «مي‌ريم جنس بخريم، مي‌بينيم همه يه طرح زده‌اند و مجبوريم همون طرح رو بخريم. تا مي‌آييم بفروشيمشون، يه چيز ديگه مد شده و جنس‌هاي قبلي روي دستمون باد کرده»&lt;br /&gt;شايد بشه يه جور ديگه هم به قضيه نگاه کرد. حميد که بعد از شش ماه، در يک شب کلا نونوار کرده، معتقد است: «اگه مد نبود، همين تغييرات هم توي لباس پوشيدن و سر و وضع مردم به وجود نمي‌اومد و همه چيز تکراري مي‌شد. صد سال هم که مي‌گذشت، انگار که يک روز گذشته و واقعا تحمل تيپ‌ها سخت مي‌شد. در ضمن، من خودم چندان خوش‌سليقه نيستم. موقعي که يه چيزي مد مي‌شه، من هم مثل بقيه و از شر انگ بدسليقگي ، جواتي و غيره خلاص مي‌شم»&lt;br /&gt;البته مثل اينکه نه تنها بين ما سر هيچ موضوعي توافق وجود ندارد که هيچ؛ همه با هم مخالفيم. نمونه‌اش اين که براي صحبت‌هاي حميد هم مخالف سرسختي پيدا شد. پويا مي‌گويد: «نگاه کن آقا! همه عين هم لباس پوشيده‌اند. هيچ فرقي هم بينشان نيست. کسي هم شبيه بقيه رفتار و انتخاب نکند، بايد منتظر شنيدن هزار و يک جور متلک و ... باشد. حق انتخاب را هم از آدم گرفته‌اند. جز مد، هيچ چيز پيدا نمي‌شود و نمي‌توان شبيه به بقيه نپوشيد. اين وسط هم سليقه آدم هيچ نقشي ندارد. از اين چيزي که هست، چه خوشت بيايد، چه خوشت نيايد، بايد همين را بخري»&lt;br /&gt;در فکر اين هستم که حق با کيست و حرف کدام گروه به واقعيت نزديک‌تر است که منظره‌اي نظرم را جلب مي‌کند. جوانکي بيست و يکي دو ساله از کنارم عبور مي‌کند. يک شلوار بگي پوشيده است که قطرش، پنج شش برابر قطر پاي خودش است؛ روي پيراهنش، پيراهن ديگري پوشيده است که تمام دکمه‌هاي آن باز هستند و نيمه عقبي‌اش را در شلوارش جا داده است. يک دستمال سر سبزرنگ هم به دور سرش بسته است. گشاد گشاد راه مي‌رود و احتمالا احساس مي‌کند کلي Eminem است. نمي‌توانم به دمپاي گشاد شلوارهاي ديگران نخندم، اما ترجيح مي‌دهم به کفشي که پوشيده‌ام نگاه نکنم. مايي که مي‌خواستيم متفاوت با ديگران باشيم، همه مثل هم شده‌ايم.&lt;br /&gt;بخندم يا بگريم!؟ مد با کيست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-107095731688389535?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/107095731688389535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/107095731688389535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_12_01_archive.html#107095731688389535' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106604265972748849</id><published>2003-10-13T15:54:00.000+03:30</published><updated>2003-10-13T15:47:29.200+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;دست‌ها بالا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;‎برگه‌های روزنامه که نه، ویژه‌نامه را که ورق می‌زنی، بالاخره می‌رسی به حدود فامیلت و بعد از کلی خون دل خوردن و نذر کردن یک رکعت و دو رکعت و صد رکعت نماز، چند ماه روزه و فلان قدر تومان صدقه، نام جادویی‌ات و رشته‌ای که قبول شده‌ای.‎&lt;br /&gt;معدن آرزوهایت را کشف کرده‌ای. شاید هم او تو را کشف کرده است. جایی که جز آرزو هیچ احساس و اسم دیگری آن قدر بزرگ نیست که بتواند وصفش کند. اما افسوس! افسوس و صد افسوس که تو معدن و گنج آروزهایت را در جایی دیگر کشف کرده‌ای (شاید هم او که در جایی دیگر است، تو را کشف کرده است) بستگی دارد. مثل نمره که بعضی وقت‌ها تو می‌گیری و بعضی وقت‌ها معلم می‌دهد. برای بعضی‌ها مانند این است که زحمت کشیده‌اند و معدن طلایشان را پیدا کرده‌اند. آن هم کجا؟ سوئیس! این جماعت خوشند از رؤیای طلای سوئیسی. برخی هم به این نتیجه می‌رسند که رشته‌ای که قبول شده‌اند بیشتر شبیه به معدن گرد و خاک است. آن هم گرد و خاک بورکینافاسویی!&lt;br /&gt;به هر حال اینکه هیچ نباید تعجب کرد از اینکه مجبور شوی از ده پانزده روز بعد از آن لحظه جادویی، مهاجرت کنی به جایی دیگر، شهری دیگر، آسمانی دیگر و مردمی دیگر &lt;br /&gt;حدود %30 پذیرفته شدگان دانشگاه‌های سراسری، کسانی هستند که در دانشگاه شهری دیگر قبول شده‌اند و باید دور از خانه و خانواده تن به زندگی دانشجویی بدهند. گروه اندکی با خانواده‌شان تغییر مکان می‌دهند، عده‌ای برای خود خانه‌ای دست و پا می‌کنند و زندگی مجردی را در پیش می‌گیرند و عده بیشتری راه خود را به سمت خوابگاه‌های دانشجویی کج می‌کنند. &lt;br /&gt;سخت است تحمل شرایط جدید. بعد از دو دهه زندگی در کنار خانواده و عادت به شرایط خانه و تقسیم وظایف در آن. به هر روی، آموخته‌ای که تو نان بخری و درس بخوانی و تلویزیون نگاه کنی و دیگران غذا بپزند و ظرف بشویند و گردگیری کنند و رخت پهن کنند و برایت چایی هم بیاورند. اما اینجا اولین چیزی که می‌بینی، این است که د‎‎یگر کسی نه به تو امر می‌کند که برو نان بخر و نه کسی برای دیکته گفتن به خواهر کوچکت از تو خواهش می‌کند. اینجا آزاد آزادی! و چه خوب است این آزادی! &lt;br /&gt;تو آزادی که هر وقت کلاس داشتی، شب زودتر بخوابی تا صبح به کلاست برسی. آزادی که سریال آخر شب را نگاه نکنی تا تمرینات تحویلی‌ات را بنویسی. آزادی که از فوتبال عصر جمعه بگذری تا برای امتحان فردا درس بخوانی. تو آزادی خودت را به در بی‌خیالی بزنی و کلا درس را بی‌خیال شوی یا اینکه به صدای دور شونده همسایه‌ای گوش کنی که راهرو را با حمام و خودش را با شجریان، اصفهانی، گروه آریان یا زبانم لال شادمهر عقیلی، اشتباه گرفته است و به این فکر کنی که چگونه می‌توان از شعر «گل آفتابگردون» به عنوان تحقیق درس ادبیات استفاده کرد! خیلی سخت نگیر. خوشبختانه تو آزادی که جل و پلاست را جمع کنی و بروی جای خلوت‌تری درس بخوانی. اما متأسفانه خیلی‌ها قبل از تو به این فکر افتاده‌اند و بعید است با یک روز و دو روز و یک هفته و دو هفته جایی را پیدا کنی که بشود درس خواند. آرام باشد و کسی قبل از تو به ذهنش نرسیده باشد. &lt;br /&gt;خب، دیدم که داغی و فکر می‌کنی دانشگاه محل تحصیل و پژوهش است و توقع داری در خوابگاه درس بخوانی. ولی مهم‌تر از درس خواندن، زنده ماندن است. &lt;br /&gt;برای زنده ماندن بشر به چه چیزهایی نیاز دارد؟ خب، اول از همه آب است که آزادی اگر گاه و بیگاه قطع بود، بروی تا فروشگاه خوابگاه و یک عدد نوشابه خنک سفارش بدهی و اگر گفت نداریم، آزادی که آبمیوه بخوری یا نوشابه یکبار مصرف در کمال آزادی. اگر هم فروشگاه تعطیل بود، آزادی که تشنگی را تحمل کنی. البته آماده می‌شوی جهت گرفتن روزه در تابستان که از همین دو سه سال دیگر شروع می‌شود. &lt;br /&gt;بعد از آب می‌رسیم به غذا. آزادی تا هر وقت که سلف‌سرویس غذا می‌داد، گرسنه‌ات شود و بروی غذا بخوری. همچنین آزادی که اگر زودتر گرسنه‌ات شد، صبر کنی، غذای بیرون بخوری یا اینکه خودت غذا بپزی. آزاد هستی که اگر تا وقتی که غذا می‌دادند، گرسنه نشدی، تا فردا گرسنه بمانی، غذای حاضری بخوری، غذا بپزی یا چندین و چند انتخاب دیگر. برای صبحانه‌ها، شام پنجشنبه و ناهار و شام جمعه هم که سلف بسته است و تو باز هم آزادی که یک گلی به سرت بمالی. اگر به تازگی وام‌ها را داده باشند، می‌توانی خودت را مهمان تریای خوابگاه کنی و صد رحمت بگویی به همان آشپز سلف که با کمتر از صد تومان به تو چلوکباب کوبیده می‌دهد که به هر حال شبیه غذاست و قابل خوردن‌تر از انواع ساندویچ‌های خوشمزه! و بهداشتی! تریا که باید بابتشان پول چند وعده غذای سلف را بدهی. به هر حال آزادی که هر چه را که دست و پولت رسید، بخوری. البته خب نباید توقع زیاد یا بی‌جایی هم داشته باشی. مثلا توقع لذت بردن از غذا &lt;br /&gt;بعد از غذا نوبت می‌رسد به خواب. البته مشکل چندانی برای خوابیدن وجود ندارد. فقط خبری از تخت و رخت خواب، محیط ساکت و بی‌سر و صدا و دمای هوای مناسب نیست. ساعت دو شب سر و صدا آن قدر کم می‌شود که برای خوابیدن کافی است راه شنوایی‌ات را با پنبه و چوب‌پنبه مسدود کنی، دو عدد مسکن یا خواب‌آور قوی بخوری، چشم‌بند ببندی و به چهچهه‌های شهرام ناظری فکر کنی تا صدایی مزاحم خوابت نباشد. در زمستان تا جایی که می‌توانی لباس تنت کنی و دست آخر فکر کنی زمین سفتی که رویش خوابیده‌ای یک تخت شاهانه است. در این صورت اگر تلاش کنی و در طول روز هم حسابی دویده باشی و از خستگی در حال مرگ باشی، احتمال دارد که بتوانی بخوابی. ولی در هر حال اگر در ظل گرما، شیر رادیاتور خراب باشد و هیچ جور نتوان از گرم کردن اتاق توسط آن جلوگیری کرد، دیگر خواب بی‌خواب. برو به فکر چاره باش که تا صبح از گرمازدگی مرحوم نشوی. البته یادآوری این نکته ضروری است که آزادی که مرحوم بشوی. به هر حال از سر و صدا نباید ناراحت شوی. چون دیگران هم آزادند که زندگی کنند و اگر تو با صدای آنان نمی‌توانی بخوابی، احتمالا مشکل توست. زمین سخت و هوای بد را هم که باید تحمل کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته واضح و مبرهن است که آدمی به تمامی تن نیست و جز مادیات و خورد و خوراک، مسائل مهم دیگری هم وجود دارند. به هر حال برای تو که دیگر از قشر تحصیل‌کرده و فرهیخته جامعه به حساب می‌آیی، مسائل مهم‌تر از غذا و خواب و آب، بسیارند. &lt;br /&gt;تو آزادی که هر وقت خواستی با پول خودت به زیارت بروی. البته شب‌های جمعه را می‌توانی در معیت دوستان و آشنایان و همسایگان، مشرف شوی. ولی چند ماهی است پول دانشگاه تمام شده و پول سرویس حرم را خودت باید بدهی. آن هم چه سرویسی!؟ یک لیتر هوا و چند صد نفر آدم در یک اتوبوس فشرده می‌شوند و معمولا آنچه بعد از رفت و برگشت از آن‌ها باقی می‌ماند، هواست به میزان هیچی و کلی هم کنسانتره آدم! &lt;br /&gt;نماز را می‌توانی با صدای سریال مسافری از هند بخوانی و جمعه‌ها هم با غریو شادی برای گلزنی علی دایی، غرق در معنویت شوی. به هر حال نمازخانه و سالن تلویزیون یکی است. باید تحمل کرد. &lt;br /&gt;آزادی که عادت کنی روزه‌هایت را با ایستادن در صف، یک ساعت دیرتر افطار کنی و جز این مشکل چندانی برای افطار نیست. اما برای سحری سه راه داری. اولی اینکه ساعت 11 شب، سحری‌ات را داغ داغ صرف کنی (البته نه خیلی داغ و تازه، می‌شود گفت نیم‌گرم) می‌توانی بگیری‌اش و صبح سرد سرد بخوری یا آن قدر در صف گاز بایستی که اذان را بگویند و تو بمانی و سحری سرد روی دست باد کرده‌ات. انسان در کل باید در جوانی بیشتر به خود سختی بدهد تا در روزگار پیری کمتر سختی‌ها اذیتش کنند. &lt;br /&gt;از این گونه مسائل که بگذریم می‌رسیم به بحث دوری از خانه و خانواده. با ظهور و گسترش وسایل جدید ارتباط از قبیل تلفن، موبایل و احتمالا ایمیل، دیگر نامه نوشتن از مد افتاده است و کسی برای خانه نامه نمی‌نویسد و بالعکس. البته اگر هم بنویسد خبری از رسیدنش نیست، هست؟ ایمیل که خدا پدر مادرش را بیامرزد. موبایل هم که اگر داشتی، دانشگاه نمی‌آمدی. برای استفاده از تلفن دو راه است. یکی اینکه خانواده زنگ بزند. برای این کار لازم است که آنها دوستت داشته باشند، خیلی دوستت داشته باشند و باز هم بیشتر دوستت داشته باشند. چون پس از دردسر گرفتن کد و هزار و یک جور اشغالی و مسدود بودن مسیر، می‌رسیم به بحث شیرین اشغال بودن شماره‌ها و اشغال بودن مجددشان و اشغال بودنشان برای بار هزارم. تازه اگر بعد از چهار ساعت و نیم بالاخره صدای شادی‌آفرین زنگ خوردن تلفن تلفنخانه خوابگاه به گوش خاندان محترم شما برسد، از کجا معلوم که کسی بردارد؟ اصلا فرض محال اینکه تلفنچی خوش‌اخلاق! خوابگاه گوشی را بردارد و آن‌ها هم داخلی را بگویند و صد البته اشغال هم نباشد، گوشی زنگ می‌خورد و باید جوانمردی پیدا شود و همت کند آن را بردارد و انشالله که تو را صدا بزند. البته معمولا همان موقع تو یک توک پا رفته‌ای تا اتاق یکی از همکلاسان محترم، کتاب یا جزوه‌ای بگیری و اتاق تشریف نداری و این یعنی... من پیشنهاد می‌کنم از آزادیت استفاده کن و تو زنگ بزن. به هر حال بزرگتری گفته‌اند، کوچکتری گفته‌اند دیگر. باز هم این جور نیست که برای زنگ زدن به خانه مجبور باشی. می‌توانی از مخابرات زنگ بزنی یا که از تلفن کارتی استفاده کنی. مخابرات که بروی، می‌بینی دو باجه است و هفتصد و نود و دو نفر آدم منتظر. بعد از چند سال دندان روی جگر و کلیه و معده گذاشتن و تحمل مکالمه‌های نیم‌ساعته دوستان، نوبت به تو می‌رسد. شانس بیاوری که خانه باشند و بیدار، تلفن هم مشغول نباشد. بعد از گذشت پانزده ثانیه همه داد می‌زنند «آقا بیا بیرون» با این فرصت طولانی معمولا تو خوبی و همه خوبند و دیگر هیچ، خداحافظ!‏ البته آزادی حکم می‌کند که تو بتوانی از مزایای تلفن کارتی استفاده کنی. هر چند که کو کارت!؟ بعضی مواقع چنان نایاب است که باید از دست‌فروش‌های طرف‌های حرم و به قیمت‌های نجومی ابتیاعش کنی و گاهی آن قدر زیاد است که حتی قصابی هم کارت تلفن آورده و ده درصد هم تخفیف می‌دهد. البته معمولا این موقعی است که خانواده از فرصت استفاده کرده باشند و به مسافرت یک هفته‌ای رفته باشند. کارت هم که داشته باشی، برای هر پنج هزار نفر یک تلفن کارتی گذاشته‌اند و قضایا به مانند مخابرات تکرار می‌شود. فرقش این است که در فضای باز باید منتظر بایستی و باد و باران و بوران و برف هم نباید موجب دلسردیت شود. خب دیگر، زندگی سخت است. &lt;br /&gt;با این وضعیت تلفن زدن چندان درد دلی را هم نمی‌توانی خالی کنی. آزادی که با دوستت، هم‌اتاقیت، همشهریت یا هر غریبه‌ای درد دل کنی. البته آن‌ها هم آزادند که همان را برایت دست بگیرند و مسخره‌ات کنند. پس آزادی که هر چه داری، به هیچکس نگویی و با خودت درد دل کنی، افسرده شوی و حتی خودکشی کنی. در خوابگاه آزادی که خودکشی کنی. &lt;br /&gt;آزادی که با هم‌اتاقی‌ات یا اصلا همه، بسازی یا بنای ناسازگاری بگذاری. آزادی که هزار و یک چیز مختلف یاد بگیری، خوب یا بد. آزادی که عاشق شوی. آزادی به تو خوش بگذرد یا نگذرد. آزادی که با بازی‌ها و شوخی‌ها وقتت را پر کنی یا با گوشه‌گیری به قصد درس خواندن، سیگار کشیدن یا ... آزادی که یاد بگیری با همه چیز و همه کس کنار بیایی. آزادی که بهتر شوی یا بدتر. &lt;br /&gt;اما در هر حال بعد از این چند سال دیگر بچه نیستی و بزرگ شده‌ای. آزادی که خوب باشی یا بد. آزادی که راه زندگیت را انتخاب کنی. اما هر چه کنی، باز هم چند سال، چند ماه، یا حتی چند روز که از فارغ‌التحصیلی‌ات بگذرد، یک دنیا خاطره زیر بغل داری و تجربه. باز هم آزادی که خوشحال باشی از پایانش یا تأسف بخوری. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه این‌ها را گفتم، اما دو چیز را نگفتم. یکی اینکه تمام این آزادی‌ها را با گربه‌ها شریکی. دوم اینکه در مجموع شما نه تنها آزاد نیستی، که دستگیر شده‌ای. حرف هم نمی‌زنی که حالا بگویم در دادگاه علیه خودت استفاده می‌شود یا که نمی‌شود. یک کلام: &lt;br /&gt;در این بهشت آزادی، دست‌ها بالا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106604265972748849?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106604265972748849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106604265972748849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_10_01_archive.html#106604265972748849' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106474798229453684</id><published>2003-09-28T14:49:00.000+03:30</published><updated>2003-09-28T14:49:42.243+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين يک بحران نيست...&lt;br /&gt;جوانان:&lt;b&gt; برهنه‌پاي رفتن به از کفش تنگ&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندي پيش بود که رسانه‌ها به نقل از منابعي در سازمان ملي جوانان اعلام کردند که نزديک به دو ميليون دختر ايراني نخواهند توانست ازدواج کنند. اين خبري بود که اين‌گونه نقل شده بود. اما تمام ماجرا اين نيست.&lt;br /&gt;به سراغ يک استاد روانشناسي در دانشگاه تهران مي‌روم. او مي‌گويد: «اين خبر کاملا صحيح نيست. زيرا در اصل با مقايسه تعداد پسران ۲۵ تا ۳۴ ساله با دختران ۲۰ تا ۲۹ ساله اين آمار به دست آمده است. آري، دختران ۲۰ تا ۲۹ ساله يک ميليون و هفتصد هزار کمتر از پسران ۲۵ تا ۳۴ ساله هستند. در گذشته هم روال معمول بر اين بوده که پسران تمايل داشتند با دختراني که چند سالي از خودشان کوچکتر هستند، ازدواج کنند و بالعکس در مورد دختران، آن‌ها بيشتر علاقه داشتند با پسراني که چند سال از خودشان مسن‌ترند، ازدواج کنند. اما امروزه مي‌بينيم که تا حدود زيادي اين تمايل به خصوص در شهرهاي بزرگ کاهش يافته است. با اين اوصاف اگر آمار دختران ۲۰ تا ۲۹ ساله را با پسران ۲۰ تا ۲۹ ساله، يا آمار پسران ۲۵ تا۳۴ ساله را با آمار دختران ۲۵ تا ۳۴ ساله مقايسه کنيم، تفاوت معناي‌داري نمي‌بينيم و از اين جهت مي‌توان صحت اين خبر را نقض کرد.» دليل اين گرايش به ازدواج با همسن را از او مي‌پرسم و اين گونه موضوع را باز مي‌کند: «در مورد دختران بايد اين گونه ديد که در آن‌ها اعتماد به نفس و عزت نفس بيشتري نسبت به سال‌هاي قبل به وجود آمده است. آن‌ها دوست دارند در هيچ زمينه‌اي از همسرشان پايين‌تر نباشند. آن‌ها تحصيل کرده‌اند و به دانشگاه رفته‌اند؛ کار مي‌کنند؛ ورزش مي‌کنند و به اعصاب خود مسلطند و مانند قديم نيست که گريه صلاحشان باشد. بلکه لياقت را صلاحشان کرده‌اند. تمام اين عوامل موجب شده است که علاقه چنداني به ازدواج با پسران پر سن و سال‌تر از خود نداشته باشند. زيرا که بزرگ‌تر بودن پسر، مي‌تواند عاملي براي به رخ کشيدن در مقابل دختر باشد و دختر ترجيح مي‌دهد که از ابتدا از دادن چنين آتويي جلوگيري کند.»&lt;br /&gt;مسئله تمايل به ازدواج با هم‌سن و سال را با يک استاد علوم اجتماعي در دانشگاه علامه طباطبايي مطرح مي‌کنم. وي چنين مي‌گويد: «اين مسئله دلايل ديگري نيز دارد. يکي اينکه با بالا رفتن سن ازدواج و دختراني که درحدود سي سالگي ازدواج مي‌کنند، طبيعتا آن فاصله‌ها نيز کاهش مي‌يابد. به اين دليل که خود دختر به سنين ميانسالي نزديک شده و پسري که پنج سال و ده سال از او بزرگتر است، به واقع از سنين جواني دور شده است و شايد شور و نشاط لازم براي ازدواج را نداشته باشد. در ثاني همان گونه که مي‌دانيد دخترها رشد عقلي و عاطفي سريع‌تري نسبت به پسرها دارند و تمايل دختران جوان در قديم به ازدواج با پسران بزرگ‌تر، از اينجا ناشي مي‌شد که توقع داشتند پسر حداقل به مرز رشد عقلي و عاطفي آن‌ها رسيده باشد و از خامي دور شده باشد. با افزايش سن ازدواج، ديگر آن نياز تا حدود زيادي از بين مي‌رود. زيرا دختر و پسر، هر دو سال‌هاي تصميم‌گيري‌هاي احساسي و کم‌تجربگي را گذرانده‌اند و هر دو به مرز پختگي رسيده‌اند. بي‌علاقگي پسران به ازدواج با دختران کم سن و سال نيز از چنين موضوعي نشأت مي‌گيرد. پسر هم علاقه‌اي ندارد با دختري که هنوز از زير و بم زندگي هيچ نمي‌داند، ازدواج کند.»&lt;br /&gt;به راستي، چرا جوان‌ها ديرتر به ازدواج روي مي‌آورند. پسري سي و دو ساله چنين پاسخ مي‌گويد: «ببينيد. جوان‌ها ديگر علاقه‌اي ندارند که زندگي خود را با حمايت‌هاي خانواده آغاز کنند و به آنها مديون باشند. در اصل خانواده‌ها هم توان مالي زيادي براي فراهم کردن امکانات زندگي فرزندانشان ندارند. کمتر دختر يا حتي پسري هم پيدا مي‌شود که حاضر باشد در خانه والدين خود يا همسرش، زندگي مشترک را آغاز کند. بالطبع فراهم کردن امکانات اوليه زندگي هم زمان مي‌برد.» پسر سي و پنج ساله‌اي به شدت شاکي است که: «آقا ببينيد! در تهران، قيمت آپارتماني که چند سال از ساختش مي‌گذرد، الان متري هفتصد و هشتصد هزار تومان است. اصلا کلنگي هم کمتر از متري چهارصد هزار تومان پيدا نمي‌شود. وزارت مسکن دارد در ۴۰ کيلومتري تهران خانه (آپارتمان) مي‌سازد و در طرح فروش متري مي‌فروشد متري ۲۵۰ هزار تومان. با اين تفاصيل براي اجاره حداقل مساحت در حداقل منطقه بايد پنج ميليون تومان پول پيش و ماهي صد هزار تومان اجاره بدهي. خب من از کجا بياورم. الان ۱۰ سال است که دارم کار مي‌کنم و هنوز فکر ماهي صد هزار تومان اجاره تنم را مي‌لرزاند.» دختر سي و سه ساله‌اي مي‌گويد: «يکي دو سال است که نامزد کرده‌ايم. اما جز خانه، الان در هزينه‌هاي مراسم مانده‌ايم. نمي‌دانم چه شده که مد شده و همه براي مراسم ازدواج بايد باغ بگيرند و چهار جور غذا بدهند و ارکستر بياورند  و هزار و يک خرج بيخود ديگر که روي هم مي‌شود ده ميليون تومان. به خدا اگر ده ميليون را به خودمان بدهند، بسياري از مشکلاتمان حل مي‌شود. فعلا مشکلمان شده پول مراسم. بدون مراسم هم که هزار و يک جور حرف پشت سرمان درمي‌آورند. به خدا ديگر ما نيستيم که تاقچه‌بالا مي‌گذاريم. اين خانواده‌ها هستند که رضايت نمي‌دهند.»&lt;br /&gt;اما آيا فقط مسائل مادي مطرح است؟ چرا در گذشته مطرح نبود؟&lt;br /&gt;يک دانشجوي پزشکي چنين پاسخ مي‌گويد: «نه همه مسائل مادي و مالي نيست. اما اينکه چرا الان مطرح شده و قبلا مطرح نمي‌شدند، از آنجا سرچشمه مي‌گيرد که اولا در گذشته شهرها رو به رشد بودند و بالاخره تأمين مسکن آسان‌تر بود. شغل هم به سختي، اما پيدا مي‌شد. خب الان هم تأمين مسکن مشکل شده و هم کار پيدا کردن ناممکن مي‌نمايد. ازدواج‌ها هم عاقلانه‌تر و منطقي‌تر شده و دختر و پسر، حاضر به پذيرش ريسک نيستند. هر دو ترجيح مي‌دهند صبر کنند تا هنگامي که بتوانند شرايط يک زندگي مشترک و کم‌مسأله را فراهم کنند و سپس بدون دغدغه به فکر تشکيل خانواده بيفتند. نه اينکه ابتدا خانواده‌اي تشکيل دهند و سپس توي سر خودشان بزنند که نان اين خانواده از کجا دربيايد!» يک دانشجوي سال اول مهندسي برق هم حرف جالبي مي‌زند: «من الان هر چه فکر مي‌کنم، مي‌بينم که بچه‌اي بيشتر نيستم. خيلي مسائل را نديده‌ام؛ با مشکلات دست و پنجه نرم نکرده‌ام؛ آدم‌ها و موقعيت‌هاي مختلف اجتماع را تجربه نکرده‌ام؛ شايد اگر الان تصميمي براي ازدواج بگيرم، احساسي باشد و دو روز ديگر به طلاق بکشد. صبر مي‌کنم تا موقعي که بزرگترين معيارم در هر کاري، منطق باشد.» و دست آخر دختر ۲۵ ساله‌ي که در شرکتي کار مي‌کند، ديدگاهش چنين است: «من مدت زيادي است که دارم کار مي‌کنم. درآمدم براي زندگيم کفايت مي‌کند و بخش قابل توجهي از آن را هم مي‌توانم پس‌انداز کنم. هم کارم مي‌رسم، هم مي‌توانم با دوستانم تفريح کنم. ازدواج قيودي را به وجود مي‌آورد که به هر روي، شرايط متفاوتي را نسبت به دوران مجردي ايجاد مي‌کند. اگر قرار باشد که من و همسرم صبح تا شب سگ‌دو بزنيم فقط لقمه‌ناني داشته باشيم براي خوردن، از خانه و ماشين و هزار و يک وسيله رفاهي ديگر هم در زندگيمان خبري نباشد، هر شب هم با ترس از حکم تخليه صاحبخانه به خواب برويم، فرزندي همخ اگر داشته باشيم از بسياري از چيزهايي که حق اوست، محروم باشد؛ احتمالا هر چند وقت يکبار هم بخواهيم دعوا و مرافعه کنيم، آخر من به چه چيز چنين دورنمايي دل خوش کنم و زندگي راحت، کم‌دغدغه و تا حدودي خوشبخت امروزم را رها کنم و با شخص ديگري، دو نفري بدبخت شويم!؟ ازدواج اصلا بد نيست، ولي نه چنين ازدواجي. دوست ندارم با مرد پولداري هم که به ظاهر تمام مشکلات را حل مي‌کند، ازدواج کنم. چون از فردا منت پولش را به سرم خواهد گذاشت.»&lt;br /&gt; سن ازدواج بالا رفته، چون مي‌خواهند منطقي باشند و حداقل‌هاي يک زندگي را فراهم کرده باشند. آنان تمايل دارند با همسال و هم‌طبقه ازدواج کنند، چون پسر نمي‌خواهد که همين موقعيت اقتصادي و اجتماعي‌اش را با ازدواج با دختري از طبقه پايين‌تراز دست بدهد. دختر طبقات بالاتر هم که معمولا با او ازدواج نمي‌کند. دختر هم با پسري از طبقه بالاتر ازدواج نمي‌کند، چون مي‌خواهد از همسرش کمتر نباشد. همه ترجيح مي‌دهند با شخصي برابر خودشان ازدواج کنند. غافل از آن سخن غزالي که مي‌گويد: «مرد بايد از چهار جهت بر همسرش برتري داشته باشد. سن، ثروت، علم و قد» اما دختران و پسران امروز به دنبال تناسبند تا برتري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا اصولا هيچ مشکلي در زمينه ازدواج نيست و به دليل تغيير رويکردهاي جوانان، آن آمار غلطند و ...؟&lt;br /&gt;استاد جغرافياي شهري در دانشگاه فردوسي خلاف اين نظر را دارد: «حقيقت اين است که مشکل وجود دارد. اما دليل اصلي ترکيب جنسيتي بافت جمعيتي در مناطق مختلف کشور است. بنا به آمارهاي سازمان ملي آمار ايران و سازمان مديريت و برنامه‌ريزي، سيل روزافزون مهاجرت از روستاها به شهرها موجب شده که در اکثر روستاها با کمبود پسران جوان روبرو باشيم و اصلا حدود ٪۶۰ بافت جمعيتي روستاها را زنان تشکيل دهند.پس ما در روستاها با مشکل ازدواج دختران جوان مواجهيم. همان پسراني که روستاها را ول کرده‌اند و به شهرها آمده‌اند، موجب آن شده‌اند که عکس اين مسأله را در شهرهاي بزرگ شاهد باشيم و در اين شهرها با حضور روستاييان جوان مهاجر و همچنين پناهندگان افغاني و عراقي، پسران جمعيت بيشتري نسبت به دختران دارند. البته اين آمار با مهاجرت عده‌اي از پسران به خارج از کشور، تا حدودي تعديل مي‌شود. اما در روستاها کمبود پسران در سن ازدواج، علاوه بر کاهش نيروي کار، موجب آن شده که دختران تن به ازدواج با مردان همسردار و همچنين مردان بيگانه دهند. در بسياري از روستاها به خصوص در استان‌هاي شرقي کشور، دختران بدون طي کردن مراحل قانوني (صدور اجازه ازدواج با مردان خارجي توسط وزارت کشور) تن به ازدواج‌هاي ثبت نشده با مردان افغاني مي‌دهند که اين امر هم براي آنان توليد مشکل مي‌کند، هم فرزندانشان بدون شناسنامه و هويت رسمي مي‌مانند و از خدمات و امتيازات اجتماعي (نظير آموزش و پرورش) محروم مي‌شوند؛ در انتها هم بايد تأکيد کرد که ادامه اين روند بافت جمعيتي و نژادي را در اين مناطق دارد عوض مي‌کند. رستم به شهر رفت، تهمينه عروس مهراب کابلي شد!»&lt;br /&gt;به نظر مي‌رسد مسؤولان و برنامه‌ريزان بايد تمامي اين مشکلات و مسائل را با هم در نظر بگيرند ود از نگاه يکسويه و ساده‌انگارانه به مشکلات بپرهيزند. بحران هسيت، اما کدام بحران!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106474798229453684?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106474798229453684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106474798229453684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_09_01_archive.html#106474798229453684' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106408591768404580</id><published>2003-09-20T23:53:00.000+04:30</published><updated>2003-09-21T00:00:28.243+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>«همین‌هایی را که الان می‌بینی، شش ماه دیگر، نمی‌گویم نصفشان، ولی حداقل یک‌چهارمشان، سیگاری شده‌اند.» جا می‌خورم. برمی‌گردم و با تعجب و ناباوری در چشمان دوستم زل می‌زنم و خیره می‌شوم به بچه‌هایی که روزهای آخر دوران تحصیل در دبیرستان و پیش‌دانشگاهی را می‌گذرانند. از مدت باقیمانده برای خوشی و شوخی استفاده می‌کنند. می‌دانند از یکی دو روز دیگر باید از خیر هر کاری بگذرانند و چند هفته آخر را فقط درس بخوانند و تست بزنند. باور نمی‌کنم. نمی‌توانم به خودم بقبولانم که تمام زیبایی‌ها و پاکی‌ها ... نه، او اشتباه می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکثریت افراد در سنین ماقبل 25 سال و به خصوص قبل از 18 سال و دوران نوجوانی، روی به سیگار و دخانیات می‌آورند. دلایل هم بسیار متفاوت است. بعضی از سر کنجکاوی، بعضی به خاطر آن که نشان دهند بزرگ شده‌اند؛ عده دیگری به اجبار و تحریک دوستان و برای وارد شدن یا ماندن در جمع دوستان یا بسیاری دلایل دیگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جشن فارغ‌التحصیلی و آخرین جمع شدن تمام آن آدم‌ها در یک جا. یکی این دانشگاه قبول شده و دیگری آن دانشگاه. یکی این شهر و دیگری آن شهر. یکی به فکر گرفتن پذیرش از یک دانشگاه خارجی و دیگری به فکر گرفتن دفترچه آماده به خدمت. شاید آخرین بار باشد. چند نفری به راحتی سیگار به دست گرفته‌اند و می‌خندند. نه، هنوز زود است. هنوز بچه‌ایم. هنوز پاکی کودکی ... هیچ‌یک از این حرف‌ها حقیقت ندارد. خودم هم می‌دانم. فقط ترس و خجالت ریخته است. دیگر نه سرزنشی هست و نه تنبیهی. دیگر مردان بزرگی هستیم که کسی نمی‌تواند برایمان تعیین تکلیف کند. این‌ها چیز جدیدی نیست. فقط عیان شده آن‌چه از قبل بوده و شاید همه نمی‌دانسته‌اند. به هر حال نمی‌توان چشم بر حقایق بست. این‌ها هم وجود داشته و دارند. خودم هم می‌دانسته‌ام. اما بقیه، بقیه پاک بوده‌اند و تغییری هم نخواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پای به محیط دانشگاه و دانشکده که می‌گذارم، بین دوستان و همکلاسان جای سیگار را خالی می‌بینم. اما پایم که به تریا باز می‌شود، اول دود بیرون می‌زند. به قولی اینجا شیره‌کش‌خانه است، نه تریا. باز هم می‌توان ندیده گرفت یا توجیه کرد. دانشجویان سال‌های آخر؛ افراد خاص از طبقه اجتماعی خاص؛ بسیار معدود و انگشت‌شمار. نه، این همه هست و همه این نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای نخستین بار است که از محیط خوابگاه دانشجویان جدیدالورود دور می‌شوم و قدم به محل زندگی باتجربه‌ترها می‌گذارم. انگار که به دنیای دیگری وارد شده باشم. محیطی است که غم و رخوت از سر و روی آن می‌بارد و سوسک از دیوارش بالا می‌رود. راهروها را سستی و نفرت از زندگی پر کرده است. صدای راهروها دیگر یادآور زندگی نیست. یا سکوتی غم‌بار و کسل است یا فریاد دعوا یا خنده‌های بلند، بسیار بلند، از سر جنون. این راهرو بو می‌دهد. کمی دقت کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه‌ها از آمار دانشجویان سیگاری می‌نویسند. در میان دانشجویان پسر دانشگاه‌های تهران، سیگار به همان اندازه رواج دارد که در میان جمعیت مردان بالای 25 سال کل کشور. یک چهارم دانشجویان پسر سیگاری‌اند. در میان دختران، هر چند آمار به مراتب کمتر و در حد یک سوم پسران است، اما حدود چهار برابر کل زنان جامعه است. جالب آنکه اگر این آمار را در بین دانشجویان سال آخر به طور مجزا بررسی کنیم، به عدد جالب شش برابر می‌رسیم. دانشجویان دختر سال آخر دانشگاه‌های تهران، شش برابر کل زنان بالای 25 سال کشور سیگار می‌کشند. این آمار بالطبع متعلق به تهران است و قابل تعمیم نیست. آیا برای شهرهای دیگر هم این آمارگیری انجام شده است؟ کسی نمی‌داند. اما شاید آمادگی نداریم تا واقعیت‌های تلخ را در مورد متخصصان آینده کشور بپذیریم. شاید ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا؟ این سخت‌ترین سؤوال است. حرف‌ها را فقط باید مرور کرد. جا برای تعمق بیشتر نیست. اصلا من مسؤول ارائه راه حل هم نیستم. یکی از دوری از خانواده می‌گوید و مشکلات خانوادگی و غم غربت که جایش را با سیگار پر کرده است. دیگری از تنهایی می‌گوید که سیگار نقش همدم را برایش ایفا می‌کند. سومی از بیکاری و نداشتن تفریح می‌گوید که سیگار کشیدن تفریح او شده است. چهارمی از نداشتن سرگرمی و از دیگر سو اوقات فراغت فراوانی که با سیگار پرشان کرده است. پنجمی از این می‌گوید که همیشه از کشیدن سیگار منع شده است و حالا که می‌تواند دور از چشم ناظرین، سیگار بکشد؛ چرا نکشد؟ ششمی هم کاملا بی‌تفاوت می‌گوید «سیگار می‌کشم. چون پدرم، عمویم و بسیاری دیگر از اعضای خانواده‌ام سیگار می‌کشند. چون دوستانم سیگار می‌کشند. چون خیلی‌های دیگر سیگار می‌کشند. چرا کسی از آن‌ها سوؤال یا بازخواست نمی‌کند!؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برایم عجیب نیست. هیچ هم عجیب نیست. تکنیسین‌های کارگاه قبل از ورود دانشجویان سیگار به دست دارند. در هنگام درس هم دود می‌کنند. هنگامی هم که کارگاه را ترک می‌کنیم، هنوز در حال پک زدن هستند. استاد محترم کارگاه هم که از اعضای هیأت علمی (هر چند رده پایین) است، به مانند آن‌ها همیشه در حال دود کردن است. اما قضیه آنجا جالب یا شاید هم پیچیده می‌شود که در آخر وقت اداری و هنگام عبور از راهروی اساتید هم مشام را بوی سیگار پر می‌کند. اما تاسف‌بار آنجاست که نظافتچی دانشکده با استاد بسیار محترمی در مورد تعداد بسته‌هایی که استاد در روز دود می‌کنند، بحث می‌کند و در آخر هم سر 2 بسته در روز به توافق می‌رسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلسه پرسش و پاسخ با مسؤولین اداره امور خوابگاه‌هاست.. دانشجویی از اعتیاد می‌گوید و از اقدامات می‌پرسد. اینجا چه خبر است؟ از یک دوست که سال‌های بیشتری را در این محیط گذرانده، می‌پرسم. می‌گوید هست. زیاد هم هست. کافی است چشم‌هایت را باز کنی و با دقت بیشتری نگاه کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوابگاه محیط پاکی نیست. این علاوه بر شنیده و خوانده، حاصل دیدن ساقی‌هایی است که شب‌های جمعه اطراف نرده‌های کوی دانشگاه تهران پرسه می‌زنند. اما تجربه شخصی‌ام، در بدو ورود چیز دیگری است. هنوز سیگار قبیح است. هنوز نشان‌دهنده صفت خوبی نیست. هنوز آلوده نشده‌ایم. اما این‌ها همه هنوز است. یکی دو ماه اول ورود به دانشگاه، محیط جدید، رودرواسی، خو نکردن به روش جدید زندگی، در غیاب نظارت دائمی خانواده، بدون حضور کسانی که مواظب باشند و تو را انذار دهند یا توبیخ کنند، رهایی از قیود یا همان آزادی. بلدیم از این آزادی استفاده کنیم نه سوءاستفاده؟ چقدر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتاق‌های آخر راهرو، چندین و چند نفر در یک اتاق دو نفره جمع شده‌اند. در بسته و قفل می‌شود. شکاف زیر در را هم با موکت بسته‌اند. از بیرون هم که نگاه کنی، دو لایه روزنامه و یک پرده تیره. تیرگی پرده که حکایت از سال‌های دور از آب دارد، برای عده‌ای خوشایند و مقبول است. پس از گذشت چند دقیقه بوی نفرت فضا را پر می‌کند. فرار، اما فرار به کجا؟ فرار از چه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسؤول محترم می‌گوید: «می‌دانم. می‌دانیم. اما چه کنیم!؟ شما بگویید چه کنیم؟ اتاق هر کس، محیط خصوصی اوست و طبق مصوبه، ما اجازه نداریم تا وصول شکایت، بدون اجازه صاحب اتاق، وارد آن شویم. حتی اگر بدانیم که در کمد فلان شخص، نه یک یا دو تا، که شش هفت عدد  وافور وجود دارد. ما پلیس دانشجو نیستیم، چون که شأن او بالاتر از آن است که پلیس بخواهد. ما حتی نمی‌توانیم توقع داشته باشیم که شما بیایید و خبرچین ما شوید.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما واقعا چه باید کرد. دست روی دست بگذاریم و ساکت و چشم‌بسته تا این دام همه را در بگیرد؟ حیدری‌پور اضافه می‌کند: «من به خوبی می‌دانم که اعتیاد یک بیماری است و اصلا آن را جرم نمی‌دانم. ما باید به سمت پیشگیری و درمان برویم. اما چگونه؟ برای این مشکل در مقیاس‌های مملکتی هم راه حلی پیدا نشده است. حال در یک مقیاس کوچک... ما کار چندانی نمی‌توانیم بکنیم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا مواد مخدر؟ این سوؤال سخت‌تری است و البته کمابیش جواب‌های مشابه دلیل مصرف سیگار می‌دهند. تنهایی، بی‌حوصلگی، غم و اندوه، دوستان و ... کافی است قبحش در ذهن ریخته باشد یا آن که لذتی در کار باشد یا به این نتیجه برسد که دردی را تسکین می‌دهد. (کم و بیش برخی دانشجویان پزشکی چنین پاسخی می‌دهند. آن‌ها از شب‌زنده‌داری‌ها و دوران طولانی تحصیل می‌گویند و دردی را با افزودن هزار درد جوراجور دیگر درمان می‌کنند) القصه اینکه در برخی مناطق کشور اصولا این کار بد شمرده نمی‌شود. (من‌جمله دوستی از روستایی در نزدیکی طبس می‌گفت که از بچگی تریاک را به شیر می‌افزایند و درمان هر دردی را هم تریاک می‌دانند) هنگامی که همه جا در دسترس است، دانشجو هم جوان، تنوع‌طلب، ماجراجو، کنجکاو، احساساتی و زودباور است، بذری بر این بستر پاشیده می‌شود که هر گلی را به خار بدل می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چه پیش بروی، دقت کنی، نگاه کنی، جستجو کنی، بیشتر به عمق مطلب پی می‌بری. شاید هم روزی از سر کنجکاوی دست رد بر تعارفی نزنی و ... اینجا هیچ قطعیتی در سلامت نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال اول یک هم‌اتاقی داشتم که بسیار با همه این چیزها مخالف بود و حتی چشم دیدن قلیانی را که هم‌کلاسی‌اش پشت پنجره اتاقش گذاشته بود، نداشت و هر از گاهی به او پرخاش می‌کرد. (متأسفانه امروز قلیان مثل یک تفریح عادی انگاشته شده و در جامعه و بین دانشجویان رواج یافته است) کمی نگذشت که روزی او را سیگار به دست دیدم. دیگر حرفی برای رد و بدل کردن باقی نمانده بود. این خانه سیاه است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106408591768404580?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106408591768404580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106408591768404580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_09_01_archive.html#106408591768404580' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106325485582988394</id><published>2003-09-11T09:04:00.000+04:30</published><updated>2003-09-11T09:04:15.826+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>کو تا فیلم تکراری!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببين فرض کنيم هر فيلم دو ساعت باشه. تو هر ثانيه هم 25 تا فريم باشه. ميشه 3600*2*25 تا فريم. 180 هزار تا. هر فريم هم به طور متوسط 480*640 تا پيکسل در نظر بگيريم ميشه 307200 پيکسل. هر پيکسل هم 16 و 7 دهم ميليون رنگ ميتونه داشته باشه، پس هر فريم تقريبا 12^10*5 حالت ميتونه داشته باشه. و چون هر فيلم 180 هزار فريم بود ميتونيم 17^10*9 تا فيلم داشته باشيم. سالي 10000 تا فيلم هم که توليد بشه، تا ده هزار ميليارد سال ديگه هم فيلم هست براي ساختن. منظور اينکه اگه نتونستي يه فيلم رو تو سينما ببيني زياد جاي نگراني نيست. حالا حالاها فیلم هست واسه ديدن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم نصفه نیمه (www.semiadam.com)&lt;br /&gt;&lt;hr&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق از راه دور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جمع دوستان ایرانی که من اینجا دارم، یکی از آنها نامزد دارد و نامزدش فعلا در ایران زندگی می‌کند  و منتظر است که کار اقامتش را همسرش در اینجا درست کند و برای زندگی به اینجا بیاید.این بنده خدا هم مثل خیلی‌های دیگر از راه دور ازدواج کرده و تاکنون نامزدش را از نزدیک ندیده است و با هم از طریق تلفن و نامه ارتباط دارند. این دوست من که اینجا زندگی می‌کند سواد فارسی زیادی ندارد و مخصوصا در نوشتن و خواندن بسیار ضعیف است و شاید در حد یک بچه کلاس پنجم دبستان سواد خواندن و نوشتن داشته باشد! البته دیپلمش را در ایران را گرفته است. ولی چون حدود پانزده سالی است که دور از ایران زندگی می‌کند و اصلا از زبان فارسی استفاده نکرده، تقریبا همه چیز را فراموش کرده است.&lt;br /&gt;داستان از آنجا شروع شد که نامزد این بنده خدا چندین وقت پیش با این بابا تماس گرفت و گفت من می‌خواهم با تو  از طریق نامه هم ارتباط داشته باشم، چون بعضی حرفها را از پشت تلفن نمی‌توانم بگویم. و از این بنده خواست که جواب نامه‌هایش را با نامه بدهد.&lt;br /&gt;این دوستم برای این کار از من کمک خواست و نقش من از آنجا شروع شد که به غیر از اینکه املای درست کلمات را برایش می‌گفتم، گاهی اوقات نظری هم در مورد بعضی نوشته‌هایش می‌دادم و این بنده خدا هم عین جمله‌های من را در نامه‌اش می‌نوشت و می‌فرستاد، کم‌کم کار به جایی رسید که من باید انشای نامه را می‌گفتم و او می‌نوشت و برای نامزدش پست می‌کرد. چند وقت پیش نامزدش یک نامه داده بود و نوشته بود که فرق بین حرف زدن تو در نامه و تلفن بسیار زیاد است و انگار که دو نفر متفاوت هستی! و یک جمله نوشته بود که من خشک شدم! نوشته بود؛ من عاشق شخصیتی هستم که تو در نامه داری و هر نامه‌ات را ده‌ها بار می‌خوانم!&lt;br /&gt;حالا فهمیدید موضوع چی هست؟&lt;br /&gt;این خانم که در ایران است عاشق شخصیت نویسنده نامه شده! و نویسنده نامه من هستم و نه نامزدش در اینجا! همان موقع به این دوستم گفتم که من دیگر هیچ چیزی از ذهن خودم نمی‌گویم و فقط نامه‌ات را از نظر املائی کنترل می‌کنم که غلط ننوشته باشی. به این دوستمان برخورد و گفت حالا که کار من گیر هست تو طاقچه بالا  می‌گذاری؟ هر چه هم به او توضیح دادم که بابا! نامزدت نوشته عاشثق شخصیت نویسنده نامه هست و این یعنی اینکه در آینده و وقتی که به اینجا بیاید توقع دارد که مانند چیزی باشی که در نامه‌ها بوده ای، و چند ساعت دیگر با او صحبت کردم که من به همین علت نمی‌توانم دیگر به جای تو نامه بنویسم.&lt;br /&gt;این دوستم یک حرفی زد که من تو جوابش ماندم. این بنده خدا گفت؛ اگر من الان خودم نامه‌ها را بنویسم ممکن است که تو ذوق او بخورد و دیگر از من خوشش نیاید و شاید برای همین موضوع به مشکل برخورد کنیم! و برای مثال او نامزدیمان را به هم بزند!&lt;br /&gt;راستش من ماندم چه جوابی به این حرفش بدهم! به او گفتم چند روز صبر کن تا من یک فکری کنم و بگویم که چکار خواهم کرد، ولی نتوانستم خودم به نتیجه ای برسم! از یک طرف می‌دانم که نوشتن نامه به جای این بنده خدا با وضعیتی که پیش آمده اشتباه محض است و از طرفی حرفی هم که می‌زند درست است و ممکن است که نظر آن دختر در ایران عوض بشود.&lt;br /&gt;واقعا ماتده‌ام که چه کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سهراب‌منش(sohrab.blogspot.com)&lt;br /&gt;&lt;hr&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مصاحبه مهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; :« بفرماييد استاد »&lt;br /&gt; :« الان ضبط داره کار می کنه ؟ »&lt;br /&gt;: « بله . »&lt;br /&gt;: « منظورم اينه که يعنی مي تونيم شروع کنيم ؟ »&lt;br /&gt;: « بله خيالتون راحت باشه . »&lt;br /&gt;: « مطمئني داره ضبط مي كنه ؟ »&lt;br /&gt;: « آره ، همين صحبتهامون داره ضبط ميشه . »&lt;br /&gt;: « نمي خواي قبلش امتحان كني ؟ »&lt;br /&gt;: « استاد قبلا امتحان كردم . »&lt;br /&gt;: « ولي من مطمئن نيستم اين كار كنه آ . »&lt;br /&gt;: « ببينيد ، وقتي اين دگمه قرمزه پايينه يعني داره ضبط ميشه . »&lt;br /&gt;: « پسر جان من كه از دهات نيومدم . »&lt;br /&gt;: « استاد همچين منظوري نداشتم ، فقط خواستم توضيح بدم . »&lt;br /&gt;: « مي دونم ولي ببين نوارش تكون نمي خوره . »&lt;br /&gt;: « مي خوره ، صفحه اش تيره است ديده نمي شه . »&lt;br /&gt;: « اون عينک منو بده ببينم . »&lt;br /&gt;: « بفرماييد . »&lt;br /&gt;: « عرض نکردم !؟ »&lt;br /&gt;: « تيره ست ديده نمی شه . »&lt;br /&gt;: « متوجه ام ولي اين هيچ كاري نمي كنه . »&lt;br /&gt;: « همين كه ضبط ميكنه خوبه ديگه . »&lt;br /&gt;: « آخه اين كارم نمي كنه . »&lt;br /&gt;: « استاد باور كنيد اين داره ضبط مي كنه . »&lt;br /&gt;: « شايد باطری نداره ؟ »&lt;br /&gt;: « همين الان باطری نو انداختم . »&lt;br /&gt;: « من اينجا حواسم به همه چي هست آ . »&lt;br /&gt;: « بله متوجه هستم . »&lt;br /&gt;: « من سن و سالی ازم گذشته جوون . »&lt;br /&gt;: « به نظرم سوتفاهمي شده . »&lt;br /&gt;: « نه عزيز جان ، شما مشكل دارين همين . »&lt;br /&gt;: « به خدا اين بدبخت داره ضبط مي كنه . »&lt;br /&gt;: « شما حرفه اي نيستين . »&lt;br /&gt;: « ببينين استاد اين پخشش خرابه ولي ضبطش كار مي كنه . »&lt;br /&gt;: « عرض نكردم !؟ من از اولشم حدس مي زدم كه خراب باشه . »&lt;br /&gt;: « يه چند لحظه اجازه بدين . »&lt;br /&gt;: « شما حرفه ای نيستين . »&lt;br /&gt;: « اجازه بدين . »&lt;br /&gt;: « من با شما صحبت نمی کنم . »&lt;br /&gt;: « آخه مشكل چيه ؟ »&lt;br /&gt;: « چرا نمی فهميد آقا ، چرا نمی فهميد ؟ مشكل اينه كه ضبط ، شما ، خرابه . »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چخوف منو ندیدی؟ (hooshmandzadeh.blogspot.com)&lt;br /&gt;&lt;hr&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشاورزی به سبک افغانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.bbc.co.uk/persian/images/030904_mine100.jpg" align="left"&gt;بعد مي‌گویند افغان‌ها فقط خشخاش مي‌کارند!&lt;br /&gt;بفرمایید، اين هم کشاورزي نمونه! ماشالله چيزي کاشته‌اند که برداشتش فقط از سازمان ملل برمي‌آید. آن هم اگر پانصد ميليون دلار خرج و ده سال بی‌وقفه کار کند!&lt;br /&gt;به راستي اينجا کشاورز نمونه کيست؟ روس‌ها؟ افغان‌ها؟ يا...&lt;br /&gt;اگر هزينه کار همين امروز فراهم شود و بلافاصله هم کار را آغاز کنند، طی اين ده سال لااقل بيست هزار نفر قرباني ديگر هم خواهند داشت که هنوز بسیاری از آن‌ها به دنيا هم نيامده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشپزباشی (ashpazbaashi.blogspot.com)&lt;br /&gt;&lt;hr&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: تنها نيستم . فقط کاری به کار دنيا ندارم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: می‌بينی؟ زندگی به زور شبيه قصه نمی‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: تنها نشسته‌ام .. و حواسم نيست .. که دنيا با من است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: اينجا نمی شود به کسی نزديک شد . آدم‌ها از دور دوست‌داشتنی‌ترند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: اگه دوست داشتن يک آدم غايب بتونه همچين اثری داشته باشه، دوست داشتنِ کسی که همراه آدمه بايد خيلی عميق‌تر باشه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: اگه دو نفر به قيمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن، بهتره تنهايی بشينن و به چيزهايی فکر کنن که دوست دارن .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: روز قدم زدن بی فايده است . آدم همه چيز را می‌بيند و همه او را می‌بينند . توی تاريکی ، آدم می‌تواند خيال کند که چيزی ، جايی ، کسی منتظرش است .اما توی روشنايی اصلا خبری نيست ... معلوم است که خبری نيست . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:: وقتی حواست نيست ، زيباترينی&lt;br /&gt;وقتی حواست هست ، فقط زيبايی&lt;br /&gt;حالا حواست هست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارپه دیم (ayda.blogspot.com)&lt;br /&gt;&lt;hr&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شور و نشاط و انواع شادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱. شادی‌های زودگذر: مثل گردش، تماشای مسابقه، جشن فارغ التحصيلی و جشن تولد. تأثير اين گونه شادی‌ها، معمولا كوتاه مدت است. &lt;br /&gt;۲. شادی‌های پايدار: شادی‌های فردی، خانوادگی، منطقه‌ای و جهانی.&lt;br /&gt;۳. شادی‌های فردی : شادی‌هایی كه انسان در زندگی فردی خويش كسب می‌كند مانند موفقيت‌هایی كه در زندگی شخص ياد شده، دگرگونی‌هایی مثبت و عميق و بلند مدت ايجاد می كنند مثل : گزينش درست مسير زندگی، گزينش همسر، گزينش دوست و انتخاب شغل.&lt;br /&gt;۴. شادی‌های خانوادگی: موفقيت در زندگی خانوادگی كه سبب ارتقاء سطح اقتصادی و يا اجتماعی آن خانواده می شد.&lt;br /&gt;۵. شادی‌های اجتماعی و كشوری : پيروزی‌های بزرگ ملی و دگرگوني‌های عميق اجتماعی كه سبب بهبود وضعيت معنوی، فرهنگی و مادی مردم آن جامعه می شود.&lt;br /&gt;۶. شادی‌های جهانی: پيروزی هایی كه در سرنوشت كل بشر، تأثير مثبت داشته باشد و محدود به كشور خاصی نباشد، نظير اختراعات و كشفيات بزرگ كه توسط دانشمندان صورت می‌گيرد، كنترل بيماری‌ها، كشف داروهای جديد، پيشرفت‌های علمی، فنی، هنری و فرهنگی و صد البته صلح . در گستره جهانی كه سبب ارتقاء سطح فرهنگ و تمدن دنيا می‌شود. فيلم‌هایی كه ساخته شده و كتاب‌هایی كه نوشته می‌شود و بر زندگی ملت‌ها تأثير مثبت می‌گذارد و باعث شادی جهانی می‌شود. با توجه به صحبت در زمينه ارتباطات جهانی و دهكده جهانی، رويدادها از حالت محلی و منطقه‌ای فراتر رفته و اينك صحبت از شادی همگانی و جهانی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواب‌نما (khabnama.persianblog.com)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106325485582988394?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106325485582988394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106325485582988394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_09_01_archive.html#106325485582988394' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106325456098880529</id><published>2003-09-11T08:59:00.000+04:30</published><updated>2003-09-11T08:59:20.990+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>يک روز با &lt;strike&gt;بهترين تماشاگران&lt;/strike&gt; «بدترين تماشاگرنماها»ي دنيا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ماشين پياده مي‌شويم. شخصا دو سال است که استاديوم نيامده‌ام. راننده براي راه ۵ دقيقه‌اي نفري دويست تومان مي‌گيرد. اين که خب تاکسي است. دو سال پيش و براي بازي‌هاي باشگاهي، ميني‌بوس براي مسير هفتاد توماني، دويست و پنجاه تومان مي‌گرفت، بازي‌هاي ملي که بماند. جلوي پاي ما ميني‌بوسي تعدادي بچه دبستاني را پياده مي‌کند. امروز محصلين رايگان فوتبال مي‌بينند تا ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين بار حدود ۱۰ سال پيش، پا به استاديوم فوتبال گذاشتم. ديدار تيم ملي ايران و هامبورگ آلمان. روزي که تماشاگران با تيم ملي فوتبال آشتي کردند. آن روز من تنها بچه‌اي نبودم که با پدرش به ورزشگاه آمده بود. آن روزها ورزشگاه پر بود از مردان ميانسال يا پيري که به همراه جوان‌ترها و خانوادگي، پاي به استاديوم فوتبال گذاشته بودند. نه فحاشي، نه تخريب اتوبوس، نه گارد ويژه، آن روزها از هيچ يک از اينها خبري نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ديدن دستفروش‌ها و کساني که دستت را از تبليغات رنگ و وارنگ پر مي‌کنند، تعجب نمي‌کنم. اين‌ها ديگر اعضاي ثابت هر محل تجمع و گذرگاه شلوغي هستند. تنها مورد جديد تبليغ فيلم است. اما اين آدم‌هايي که به ورزشگاه آمده‌اند... بعيد مي‌دانم اهل فيلم ديدن و سينما رفتن باشند. البته راج کاپور را از دست نمي‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده سال پيش قيمت بليت‌ها طوري بود که براي نشستن در جايگاه، واقعا بايد پولدار، ولخرج يا عاشق بودي. چند سال بعد و در مقدماتي جام جهاني ۲۰۰۲، فقط داشتن حوصله صف ايستادن و معطلي، براي رسيدن به جاي خوب ورزشگاه کافي بود. امروز ديگر صحبت از پول بليت به شوخي کودکانه‌اي مي‌ماند. ظرف چندين و چند سال، قيمت بليت‌ها همچنان ثابت است و از ۲۰۰ تومان طبقه بالا هم گذشته‌اند و ديدن بازي ملي را رايگان کرده‌اند. ده سال قبل براي بازي دوستانه با يک تيم باشگاهي خارجي، ۱۰۰ هزار نفر ورزشگاه را پر مي‌کردند. ۳-۲ سال پيش، ۷۰-۶۰ هزار نفر براي بازي‌هاي رسمي به ورزشگاه مي‌آمدند. امروز نيمي از ورزشگاه‌ها خالي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز هم بايد در صف ايستاد. البته نه براي بليت؛ حتي اگر کمتر از دو ساعت به شروع بازي مانده باشد. بلکه بايد در صف بايستي که محتويات کفشت را هم بازرسي کنند. ظرف آب ممنوع، روزنامه و مجله ممنوع، هر چيز سنگين به دور انداختني ديگري هم ممنوع، هر آتشگيري هم ممنوع؛ البته به جز دشمن ورزش، دخانيات! کسي به سيگار کشيدن در يک محيط عمومي کاري ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين جوب را خيلي خوب مي‌شناسم. دو سال پيش و براي بازي ايران-عربستان (آخرين بازي ملي که ورزشگاه آزادي پر شد) ساعت نه صبح به ورزشگاه آمده بودم و صف‌هاي طولاني براي خريد بليت قسمت‌هاي سايه‌دار استاديوم برپا بود. به طرزي کاملا طبيعي، عده‌اي قصد داشتند صف را دور بزنند که با برخورد مأمورين انتظامات ورزشگاه، سيل جمعيت به سمت عقب هجوم آورد و در کوران اين جمعيت دونده، ناگهان يک متر پايين رفتم. دردي که نمي‌دانستم بابتش بايد مأموران را شماتت کنم يا مردمان کم‌طاقت و زياده‌خواه را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود شماره‌دار بودن بليت‌ها و صندلي‌هاي ورزشگاه، مأمور کنترل همه را پاره مي‌کند و به زمين مي‌اندازد تا ياد نگرفته باشيم که مي‌توان منظم بود. بر خلاف تمام آن چه در پيش از ورود مي‌ديدي و همه بي‌نظمي بود، آزادي پير، جلايي به خود داده و نظم و تناسب آن، لحظه‌اي تو را بدين فکر مي‌اندازد که آدم‌ها هم تغيير کرده‌اند. زهي خيال باطل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقعي که قرار باشد از ده صبح تا ۵/۵ بعدازظهر زير آفتاب تابستان، بدون کوچکترين سرگرمي‌اي و با ترس از اينکه ترک جايت براي خوردن آب مي‌تواند آن جاي حقير و بازي را از دست تو درآورد. به ناچار از ده صبح سرگرم کردن خود با انواع و اقسام شادي و تشويق کردن تيم ملي شروع مي‌شود و با شلوغ‌بازي و کري‌خواني قرمز و آبي ادامه پيدا مي‌کند و دست آخر کار به رکيک‌ترين الفاظ و اشعار مي‌کشد. کسي را محکوم نمي‌کنم. شايد گرما و خستگي، عامل اين‌ها باشد. اما چرا تمامي اشعاري که طرفداران تيم‌ها مي‌خوانند، توهين به بازيکنان و مربيان تيم مقابل با بدترين الفاظ ممکن است؟ چرا براي تيم ملي شعري نيست؟ اصلا بازي ملي چه ربطي به قرمز و آبي دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بار وضع اندکي فرق مي‌کند. از همان ابتدا سر و صداها مخلوط است. عده‌اي از تيم ملي مي‌خوانند و مابقي عده‌اي ديگر از ۸ تاي ۸۲ و عده‌اي ديگر از امير قلعه‌نوعي. در ضمن گروه دوم، خواهان بازگشت علي پروين به تيم مقابل هستند. فعلا کسي ناراحت نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به محض اينکه داور سوت بازي را مي‌زند، تمامي تخطئه‌کنندگان محمد الدعايه و تشويق‌کنندگان دايي و مهدوي‌کيا، ساکت مي‌شوند و به تماشاي بازي مي‌نشينند. انگار که هيچکس در ورزشگاه نيست و ميزباني تيم ملي در کوير لوت انجام مي‌شود. تيم موقعي که به تهييج نياز دارد، هيچ صدايي نيست. موقعي که حريف حمله مي‌کند، تيم ملي هو مي‌شود و فقط وقتي گل زد همه خوشحال مي‌شوند. تماشاچيان کشورهاي اروپايي، از دقيقه ۱ تا دقيقه ۹۰ فقط تيمشان را تشويق مي‌کنند و هيچ‌وقت هم خسته يا نااميد نمي‌شوند. تماشاچي‌هاي ما باخت را سنگين‌تر و مساوي را خسته‌کننده‌تر مي‌کنند. هر بازيکني هم تعداد زيادي دشمن دارد که حتما بايد او را مورد هجوم قرار دهند. طرفدارانش هم که بازي را به تماشا نشسته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دور و بر پر است از دانش‌آموزان و سربازان وظيفه. تعجب مي‌کنم از چند بچه حدودا ده ساله که به تنهايي به استاديوم آمده‌اند. جالب آنکه از ثانيه اول هم زشت‌ترين دشنام‌ها را نثار زمين و زمان مي‌کنند. دشنام‌هايي که شنيدنشان هم صورت بسياري را سرخ مي‌کند. چند سالي است که هر عربي که پا به ورزشگاه‌هاي ايران گذاشته، بقره خطاب شده است. شايد اين طريق مهمان‌نوازي، جبران حق‌کشي‌ها و بي‌عدالتي‌هاي آن‌ها در حق ما باشد. اما دادن دشنام فارسي به يک داور يا بازيکن عرب، چه نتيجه‌اي مي‌تواند در بر داشته باشد؟ از پسربچه باادب اين را مي‌پرسم. نگاه ملامت‌باري به من مي‌اندازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال ۹۳ اگر کسي به بازي ناصر نوآموز در تيم اعتراض داشت، سيد مهدي ابطحي، جانشين او را موقع گرم کردن، تشويق مي‌کرد. امروز اگر بازي تيم خوب نيست، در صورت خارجي بودن مربي، اول از همه مربي، دوم علي دايي و سوم بازيکني که دارد بهترين بازي ممکنش را انجام مي‌دهد، مورد حمله واقع مي‌شوند. امروز هم به جاي آن که از بي‌برنامگي و زدن به در بسته دفاع حريف ناراحت باشند، به نبودن منصوريان و جباري در تيم ملي اعتراض مي‌کنند. همين چند هفته پيش بود که يک باشگاه ايتاليايي، شماره ۱۲ تيمش را براي هميشه به ويترين سپرد و آن را به هواداران متعصب (تيفوسي) تيم بخشيد. نه به پاس الفاظ نژادپرستانه‌اي که هر چجند سال يک بار از دهانشان خارج مي‌شود و باشگاه را به دردسر مي‌اندازد. که به پاس آن که تيمشان را هميشه دوست داشتند و هيچ جا و هيچ وقت تنهايش نگذاشته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگر چنان تکراري و طبيعي شده که تلويزيون هم صداي ورزشگاهي را که يکصدا داور را به باد دشنام گرفته يا که شعري در مدح! مربي تيم حريف مي‌خواند، قطع نمي‌کند و اين شيرين شکر پارسي است که گوش هر بيننده‌اي را پر مي‌کند. داور با دشنام استقبال، تشويق و بدرقه مي‌شود، براي هر عملي مورد عتاب قرار مي‌گيرد و حتي سنگ و نارنجک مي‌خورد. بازيکنان رقيب هم يکديگر را با دشنام خطاب مي‌کنند. مربي هم تيمش را با دشنام به زمين مي‌فرستد و هدايت مي‌کند. اينجا همه ادب را پشت در گذاشته‌اند و داخل شده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگام خروج از استاديوم لحظه‌اي به اين فکر فرو مي‌روم که اگر بازي با نتيجه دلخواه آن‌ها پايان نپذيرد، اين راهرو شاهد چه منظره‌اي خواهد بود؟ جوابم را مي‌دانم. تکرار دشنام‌ها و صد البته پرخاش و خشونت. اين‌ها کشتي زير پايشان را هم سوراخ مي‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعجبم از آن است که اکثر اتوبوس‌ها و ميني‌بوس‌ها مسيرشان به سمت شهرها و شهرک‌هاي حاشيه تهران است با مردماني کم‌درآمدتر و پس از آن به مناطق جنوبي شهر. اين في‌نفسه اصلا بد نيست. تنها نکته زشت جريان بي‌ادبي و لمپنيسمي است که در اينجا جريان دارد. ديگر کمتر انسان بالاي ۲۵ سالي را مي‌بينيم که پاي به ورزشگاه بگذارد. ديگر هيچ پدري، فرزندش را به ورزشگاه نمي‌آورد. ديگر کسي به ورزشگاه نمي‌آيد. من هم اشتباهم را تکرار نخواهم کرد. اين‌ها همه ارزش‌ها را زير پا گذاشته‌اند، همه مرزها را شکسته‌اند و همه را فراري داده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستي با مردم نادان سفالين کوزه‌ايست&lt;br /&gt;بشکند، ور نشکند بايد به دور انداختش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106325456098880529?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106325456098880529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106325456098880529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_09_01_archive.html#106325456098880529' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106260430928229444</id><published>2003-09-03T20:21:00.000+04:30</published><updated>2003-09-03T20:21:49.213+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>از عمل تا امل&lt;br /&gt;چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم&lt;br /&gt;تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود...&lt;br /&gt;زمزمه‌های ستاره (skystar.persianblog.com)&lt;br /&gt;-------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توهم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا حالا به اين فکر کردين که پرنده‌هايي که صبح هاي زود دارن سر و صدا ميکنن چي مي‌گن!؟&lt;br /&gt;خوب مي‌گم، ولي بين خودمون بمونه. اگه دقت کني اونا همه يه چيز رو مي‌گن؛ يه شعر قديميه، که مي‌گن يه پرنده ي افسانه‌اي اون رو سروده. البته اين اصلا اهميتي نداره، مهم اينه که از وقتي کسي يادش مي‌اومده اونا هر روز صبح اون شعر رو مي‌خوندن. اين شعر که البته خيلي کوتاهه و حدود سيصد بار تکرار مي‌شه، چند جمله در وصف کمالات منه! اين بار دقت کن، شايد تونستي شعر رو حفظ کني و از اين به بعد همراه با پرنده ها بخونيش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آب (aaab.blogspot.com)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسودن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشت و خط زد، نوشت و خط زد، نوشت و خط زد....&lt;br /&gt;روزها و شب‌ها نوشت و اصلاح کرد، و باز نوشت و بهترش کرد، تا زمانی رسيد که احساس کرد به سقف بضاعتش رسيده، ايمان آورد که "او" بهتر از اين نمی‌تواند بنويسد. آنگاه مکث کرد؛ با خود انديشيد چه خوب که دوره‌ی نشر چاپی سنتی گذشته؛ تکنولوژی به او اين امکان را می داد که نسخه‌ی نهايی اثرش را شخصا تايپ و صفحه‌آرایی کند، به گونه‌ای که با پايان گرفتن آن ته دلش قرص باشد که هيچ لغزش يا نقصی در اين زمينه در اثرش -جان‌مايه‌ی عمرش- وجود ندارد. پس دست به کار شد؛ با پيشرفته‌ترين نرم افزار موجود تايپ و صفحه‌بندی‌اش کرد. پس از آن که بارها و بارها روخوانی‌اش نمود، زمانی رسيد که دريافت نسخه‌ای بدون اشکال از اثرش دارد؛ نسخه‌ای کامل. با وسواس هميشگی‌اش دست به کار از ميان بردن تمام نسخه‌های پيش‌نويس و اصلاح شده گرديد؛ نمی‌خواست اثر سترگش دارای همزادی ناقص باشد. وقتی از نابودی تمام نسخه‌های ناکامل فارغ شد، نوشته‌اش را با سه نام گوناگون بر روی سی‌دی ذخيره کرده و هاردش را نيز فرمت نمود. برخاست؛ سرانجام لحظه ی موعود فرا رسيده بود. بهترين کت و شلوار و کراواتش را دربرنمود و سی‌دی زير بغل از خانه بيرون زد. بايد چنان می‌کرد که بهتر از آنش "برای او" ناممکن باشد. برای انجام وظيفه‌ای چنين خطير لازم بود پياده برود؛ به هيچ تاکسی يا اتوبوسی اطمينان نداشت. قدم زنان مسير را طی کرد تا به خيابان مورد نظر رسيد. در آن ساعت ظهر همه جا خلوت بود، هيچ وسيله‌ای از خيابان گذر نمی‌کرد. با خرسندی به وسط خيابان رفت، دولا شد، با کمی زحمت دريچه ی فاضلاب شهری را بلند کرد. سی‌دی را فرو انداخت، و برای نخستين بار در عمرش لبخندی با آسودگی تمام زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاگنده(www.pagondeh.com)&lt;br /&gt;-----------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی به سبک هالیوود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه قوانين فيلمهاي هاليوود در زندگي واقعي به اجرا دربيان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- هر شماره تلفني با 555 شروع مي‌شه.&lt;br /&gt;- در هر ساك خريدي دست كم يك نون باگت پيدا مي‌شه.&lt;br /&gt;- هر كس مي‌تونه يه هواپيماي در حال پرواز رو به زمين بنشونه،  به شرط اينكه يك نفر از برج مراقبت بهش قدم به قدم توضيح بده.&lt;br /&gt;- آرایش خانم‌ها هرگز پاك نمي‌شه، حتي حين غواصي.&lt;br /&gt;- لوله‌هاي سيستم تهويه مطبوع در هر ساختموني بهترين نقطه براي مخفي شدن هستند و ضمنا" مي‌شه از طريق اون‌ها به هرجاي ساختمون راه پيدا كرد.&lt;br /&gt;- اگه كسي بخواد اسلحه‌اش رو پركنه هميشه خشاب اضافه همراه داره.&lt;br /&gt;- براي زنده موندن در هر جنگي كافيه كه آدم از نشون دادن عكس عزيزانش به اين و اون پرهيز كنه.&lt;br /&gt;- هر كسي مي‌تونه بدون دونستن زبون خودش رو با مليت خاصي معرفي كنه، به شرط اين كه كمي لهجه داشته باشه.&lt;br /&gt;- اگه يه هيولا يا يك فاجعه شهري رو تهديد كنه، هميشه تنها فكر و ذكر شهردار كم شدن توريست‌ها يا بازديدكنندگان يك نمايشگاهه.&lt;br /&gt;- اگه خانمي با موهاي بلند بخواد از كسي جدا بشه و خداحافظي كنه يه دفعه باد مياد.&lt;br /&gt;- كلا تعداد خانمهاي مو بلند و خوشگل و خوش هيكل مي‌ره بالا. ولي قيافه و هيكل آقايون تغيير زيادي نميكنه.&lt;br /&gt;- برج ايفل ازهر نقطه شهر پاريس قابل ديدنه.&lt;br /&gt;- مردها بدون اين كه خم به ابرو بيارند تا جون دارند كتك مي‌خورند، اما همين كه زني با پنبه و الكل زخمهاشون رو تميز مي‌كنه دادشون درمياد.&lt;br /&gt;- ويترين مغازه ها فقط به درد اين مي‌خوره كه يكي با كله يا ماشين از وسطشون رد بشه.&lt;br /&gt;- براي پرداخت كرايه تاكسي كافيه كه يه اسكناس از كيف پول بيرون كشيده بشه. هميشه مبلغش صحيحه.&lt;br /&gt;- آشپزخونه ها خودشون هيچ‌وقت چراغ ندارند. با نور چراغ يخچال مي‌شه همه چيز رو ديد.&lt;br /&gt;- هر وقت توخونه اي خطري، روحي، هيولايي، چيزي باشه خانم صاحبخونه حتما با لباس خواب بايد بره ببينه چه خبره.&lt;br /&gt;- كامپيوترها هيچ سيستم يا برنامه خاصي ندارند. روي صفحه مونيتور هميشه فقط نوشته "enter password" و بعد از نوشتن كلمه رمز متن مورد نظر رو نشون مي‌ده.&lt;br /&gt;- مادرها هميشه در حال آشپزي هستند. مهم نيست كه آخر كسي چيزي بخوره يا نه&lt;br /&gt;- روساي پليس هميشه يا بهترين همكارشون رو اخراج مي‌كنند، يا بهش چهل و هشت ساعت وقت مي‌دهند كه پرونده رو ببنده.&lt;br /&gt;- شعله يه چوب كبريت بزرگترين سالن‌ها رو روشن مي‌كنه، ولي قويترين نورافكن هالوژن اون گوشه رو كه مهمتر از همه است تاريك مي‌ذاره.&lt;br /&gt;- دندون‌هاي دهاتي‌هاي قرون وسطي مثل برف سفيد و مرتب هستند.&lt;br /&gt;- هر كس كابوس مي‌بينه بايد از جاش بپره و نفس‌نفس بزنه و خيس عرق بشه.&lt;br /&gt;- حتي اگه جاده صاف و مستقيم باشه، بايد راننده عين ديوونه‌ها فرمون رو به چپ و راست بچرخونه.&lt;br /&gt;- همه بمب‌ها يك عالم سيم و چراغهاي قرمز چشمك زن دارند و يه ساعت ديجيتال كه نشون مي‌ده كي مي‌رن هوا.&lt;br /&gt;- هر جا بري جلوي ساختمون مورد نظر يه جاي پارك پيدا مي‌شه. &lt;br /&gt;- پليس‌ها فقط موقعي موفقند كه اخراج شده‌اند.&lt;br /&gt;- هر كامپيوتري مي‌تونه رابطه موجودات فضايي با سفينه‌شون رو مخدوش كنه يا رمز ورودشون رو پيدا كنه. &lt;br /&gt;- مهم نيست كه چند نفر به يكي حمله مي‌كنند، با اين حال هميشه يكي‌يكي ميان جلو.&lt;br /&gt;- هر وقت به اره برقي احتياج پيدا كني يكي دم دستته.&lt;br /&gt;- هر دري رو مي‌شه با يك سنجاق سر يا كارت اعتباري باز كرد، مگه اينكه مال يه ساختمون در حال سوختن باشه و بخواي يه بچه رو كه اون تو گير كرده نجات بدي.&lt;br /&gt;- هر وقت تلويزيون رو روشن كني داره اخبار نشون مي‌ده. يكي از خبرها هم هميشه مربوط به خودته.&lt;br /&gt;- زن‌ها بلد نيستند دو قدم بدوند. هميشه مي‌خورند زمين و مچ پاشون ضرب مي‌بينه.&lt;br /&gt;- اسب‌ها در برابر نيزه و گلوله و توپ و تانك روئين تن هستند، ولي در حساس‌ترين لحظه پاشون به يه مشت علف گير مي‌كنه و مي‌خورند زمين (اگه سواركار زن باشه مچ پاش ضرب مي‌بينه).&lt;br /&gt;- گلوله به سوپرمن اثري نداره، ولي اگه خود هفت تير رو به طرفش پرت كني سرش رو مي‌دزده.&lt;br /&gt;- هر ماشيني به راحتي تو هر گاراژي جا مي‌گيره.&lt;br /&gt;- سفينه هاي فضايي توالت ندارند.&lt;br /&gt;- مسافرين دهاتي ساده‌لوح و مهربون كه تنها يه آرزوي ساده دارند، مثلا ديدن مجسمه آزادي نيويورك، بعد از نيم ساعت مي‌ميرند. &lt;br /&gt;- بچه‌هاي با استعداد هميشه داراي والدين الكلي، معتاد يا سنگدل هستند.&lt;br /&gt;- هيچ ماشيني تو جنگل‌هاي تاريك و ترسناك به موقع روشن نمي‌شه.&lt;br /&gt;- اگه يه ماشين بخواد كسي رو زير كنه طرف به جاي به كنار پريدن مستقيم جلوي ماشين مي‌دوه.&lt;br /&gt;- ضمنا حتي بهترين و سريعترين ماشين نمي‌تونه بهش برسه و زيرش كنه.&lt;br /&gt;- هر موجود فضايي كه مياد به زمين هميشه اول مي‌ره آمريكا و اول از همه بيس بال ياد مي‌گيره.&lt;br /&gt;- هر ماشيني كه تصادف مي‌كنه بلافاصله منفجر مي‌شه.&lt;br /&gt;- البته اگه راننده اش آدم خوبي باشه ماشينه اول صبر مي‌كنه تا طرف پياده بشه و چند متر بره اون‌ورتر، بعد منفجر مي‌شه.&lt;br /&gt;- اگه در حال فرار باشي گلوله ها ماشين رو آبكش مي‌كنند و شيشه جلو و عقب خورد و خاكشير مي‌شن ولي دريغ از يك گلوله كه به سرنشينها بخوره.&lt;br /&gt;- اگه آدم بدي خودش رو عوض كنه و توبه كنه بي برو برگرد به زودي مي‌ميره.&lt;br /&gt;- آدم‌هاي بد هميشه بازنده هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطرات و خزعبلات یک غربتی(ghorbatestan.blogspot.com)&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بود و نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکی «بود»  يکی «نبود»؛&lt;br /&gt;يه روز «بود» رسيد به « نبود»٬&lt;br /&gt;«نبود» گفت: تو چطور «بود» شدی؟!&lt;br /&gt;«بود» جواب داد: من اول «نبود» بودم٬ بعد «بود» شدم٬ تو چطور؟&lt;br /&gt;«نبود» گفت: من هم اول «بود» بودم ٬ بعد «نبود» شدم.&lt;br /&gt;«بود» ادامه داد: پس من آينده تو هستم.&lt;br /&gt;«نبود» جواب داد: نه ٬ تو گذشته من هستی.&lt;br /&gt;       و سر اين موضوع بحثشان شد.&lt;br /&gt;قرار شد هر دو روی اين موضوع تا فردا صبح فکر کنند.&lt;br /&gt;فردا صبح «بود» فيلسوف شده بود و «نبود» عارف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار هر سینه نیست این آواز (sharar007.persianblog.com)&lt;br /&gt;-------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امان از دست این هالیوود احمق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مايك نيوئل دو سه روز قبل رسما به عنوان كارگردان هري پاتر و جام آتش معرفي شد. &lt;br /&gt;نمي دانم اين انتخاب درستي است يا نه - هر چند كه حالا برخلاف قبل فكر مي كنم آلفونسو كوآرون براي كارگرداني زنداني آزكابان گزينه مناسبي است - اما با حرف هاي ديويد هيمن تهيه كننده به نظرم مي رسد كه وارنر مي خواهد وجه شادتر جام آتش، لحن سياه حاكم بر روح كتاب را بگيرد و اين به نظرم اصلا اتفاق خوبي نيست.&lt;br /&gt;اگر سه كتاب اول رمان هاي علمي تخيلي به شدت جذابي بودند، فكر مي كنم هري پاتر و جام آتش يكي از سياه ترين رمان هايي است كه در زندگي ام خوانده ام. از آن دست داستان هايي كه هيچ كس جز كوبريك فقيد حق دست درازي به آن را ندارد. در تمام اين مدت هم فكر مي كردم سر اين يكي ديگر وارنر سكان رهبري را به اسپيلبرگ مي سپارد اما انتخاب نيوئل يك آب پاكي تمام عيار بود. كارگردان كمدي چهار عروسي و يك تشييع جنازه يك فيلم بهتر به نام داني براسكو را هم در كارنامه اش دارد اما فكر نمي كنم وارنر دوست داشته باشد چنين چيزي را تحويل بگيرد هر چند خود داني براسكو در كنار مخمصه بيشتر به يك شوخي مي ماند. &lt;br /&gt;اولين عكس هاي منتشر شده از هري پاتر و زنداني آزكابان به شدت حال و هوايي را كه بايد، دارد. فعلا دلمان را به همين ها خوش مي كنيم تا بعد. تا ارديبهشت آينده و آغاز توليد فيلم چهارم زمان زيادي مانده است. شايد در اين مدت خود هري بالاخره بتواند اين وارنري هاي احمق را راضي كند تا به سراغ اسپيلبرگ بروند. خدا را چه ديديد... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاداشت های سینمایی(www.naghibi.info)&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106260430928229444?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106260430928229444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106260430928229444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_09_01_archive.html#106260430928229444' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106259641840970503</id><published>2003-09-03T18:10:00.000+04:30</published><updated>2003-09-03T18:10:18.303+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چراغ زرد، يعني گاز رو بیشتر کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت از ده شب گذشته است. به همراه دوستي منتظر ماشين هستيم تا به خانه برسيم. خيابان هم توقف ممنوع است و هم پر از کساني با مقصدهاي متفاوت و البته مسافرکش‌ها. چند قدم بالاتر، پليسي کنار موتورش ايستاده است. يک تاکسي مي‌ايستد و سوار مي‌شويم. پس از طي چند قدم، پليس دستور توقف به او مي‌دهد. همراهم تعجب مي‌کند. زيرا که به خودروهاي قبلي کاري نداشت. راننده و مسافر کنار دستش، که شايد با هم آشنا باشند، پياده مي‌شوند و يک دقيقه بعد بازمي‌گردند. برگ جريمه‌اي در دست مسافر است. مبلغ جريمه را مي‌پرسم، مي‌گويد پانصد تومان. از مبلغ اندک آن تعجب مي‌کنم. مي‌گويد «رفتم جلويش ايستادم، گفتم مرا مي‌شناسي، گفت نه. گفتم من (بلانسبت) خر تو هستم.»&lt;br /&gt;ميان ما ايرانيان، در مورد قانون و قانون‌گرايي، هميشه از حرف تا عمل فاصله زيادي بوده است. گاهي به گونه‌اي سخنراني مي‌کنيم که انگاري قانون برايمان از هر يادگاري‌اي عزيزتر و از هر سدي نشکن‌تر است. اما در ورطه عمل، کمتر کسي پيدا مي‌شود که با رسيدن به چهارراه و زرد شدن چراغ، پايش را بر روي پدال سمت راست نفشارد.&lt;br /&gt;اما چرا قوانين راهنمايي و رانندگي با عدم اقبال شهروندان روبرو مي‌شوند؟&lt;br /&gt;شهروندي مي‌گويد: «فقط قوانين راهنمايي و رانندگي نيست که زير پا گذاشته مي‌شوند. ما ايراني‌ها بالکل با قوانين مشکل داريم و قوانين راهنمايي و رانندگي از ديگر قوانين جدا نيستند.» يک متخصص علوم اجتماعي در همين زمينه مي‌گويد: «اينکه ما به قوانين احترام نمي‌گذاريم، دلايل فراواني دارد. اما شايد يکي از اين دلايل، ايجاد شکاف بين مردم و دولت در طول ساليان دراز بوده است. ما قبل از پيروزي انقلاب، با نظام استبداد سلطنتي مواجه بوديه‌ايم و اين سال‌ها ادامه داشته است. آن زمان آموخته بوديم که با زير پا گذاشتن قوانين، به نوعي دست به نافرماني و مقابله با حکومتي که علاقه‌اي به آن نداشتند، مي‌زدند. اين نه فقط شامل شکستن مقررات حکومت نظامي و منع آمد و شد، بلکه شامل ساير قوانين و مقررات نيز مي‌شد.»&lt;br /&gt;هنوز صد متري از پليس دور نشده‌ايم که همراه راننده بناي شکوه و شکايت مي‌گذارد. او مي‌گويد: «آخه اين انصافه؟ مگه غير اينه که اين بيچاره داره دو ساعت از خواب شبش رو مي‌زنه، شايد که بتونه هزار تومن بيشتر در بياره، بره واسه زن و بچه‌اش يک کيلو ميوه بخره. آخه بي‌وجدان! مسافر که اينجا ايستاده و منتظر ماشينه. خيابون هم که خلوته و ترافيک درست نمي‌شه. پس واسه چي جريمه مي‌کني؟»&lt;br /&gt;نظر آن متخصص را با صاحب‌نظر ديگري در ميان مي‌گذارم. او اضافه مي‌کند: «صددرصد يکي از دلايل بي‌اعتنايي به قوانين همين موضوع سابقه تاريخي است. اما مورد ديگري را نيز بايد بدان اضافه کرد. ما در زمينه دلايل وضع قوانين مختلف، نتوانسته‌ايم مردم را توجيه کنيم. چه در باب قانون ماليات، چه در زمينه قانون بستن کمربند ايمني. مردم واقعا به حد کافي مطلع نشده‌اند. البته گاهي هم هر چه تلاش مي‌کنيم تا برايشان توضيح دهيم، به دليل اشتباهات گذشته و اطلاع‌رساني‌هاي غلط، آن‌ها اعتمادشان را از دست داده‌اند.» در اين انديشه هستم که واقعا چه ميزان (به فرض) براي بستن کمربند ايمني توجيه شده‌ايم که ادامه مي‌دهد: «نبايد فراموش کنيم که هميشه مردم مقصر نيستند. نبايد ناکارآمدي‌هاي سيستم آگاهي بخشي را به گردن مردم بيندازيم. گاهيث آن قدر ساده مي‌گوييم سال گذشته، هفده هزار نفر از هموطنانمان در تصادفات جاده‌اي جان باختند؛ که انگار داريم از زخم شدن دست يک کودک در اثر فرو رفتن خار گل در دست او، صحبت مي‌کنيم. در حالي که همين ۱۷۰۰۰ کشته در اثر تصادف، مي‌تواند هر راننده‌اي را وادار به آن کند که پيش از زدن استارت، کمربند خود را ببندد.» اما همه اينها کافي نيست&lt;br /&gt;چند دقيقه‌اي است که از گرفتن برگ جريمه گذشته و کمي از عصبانيت راننده کم شده است. خطاب به مسافر کنار دستي‌اش مي‌گويد: «همين هفته، يک سري داشتم خياباني را طي مي‌کردم. ديدم يک پليس قبل از چهارراه و يکي بعد از چهارراه ايستاده‌اند. دومي دستور ايست داد و پس از چک کردن گواهينامه و کارت ماشين و چند چيز ديگر، آخر گفت چرا کمربند نبسته‌اي و دو هزار تومان جريمه‌ام کرد.» اين را گفت ته‌سيگارش را از پنجره پرت کرد. احتمالا به زودي مي‌شود نفس کشيد. &lt;br /&gt;يک متخصص امور حمل و نقل و ترافيک، در همين مورد چنين مي‌گويد: «دليل اصلي مشکلات ترافيکي و عمل نکردن به قانون در ايران، نترسيدن مردم از پليس است. من بيش از سي سال است که در کانادا زندگي و کار مي‌کنم. در اين مدت در کانادا، آمريکا و چند کشور اروپايي رانندگي کرده‌ام. در همه اين کشورها با شنيدن آژير پليس، همه کنار مي‌روند و با ديدن ماشين پليس، سعي مي‌کنند که راه ديگري را انتخاب کنند تا با پليس روبرو نشوند. اما مثلا در تايوان، مردم با ماشين پليس مسابقه مي‌دهند و جلوي آمبولانس لايي مي‌کشند. در همين ايران هم با ديدن خودروي راهنمايي و رانندگي، در هيچکس احساس خاصي پديد نمي‌آيد.» با يک افسر راهنمايي و رانندگي اين را مطرح مي‌کنم. اما او مخالف است. مي‌گويد: «از زمان آغاز به کار سردار قاليباف در نيروي انتظامي، تلاش بر آن بود که پليس در دسترس مردم قرار گيرد و مردم با نيروي انتظامي احساس نزديکي کنند. ترسيدن از پليس تنها موجب زيرزميني‌تر شدن تخلفات و صد البته محبوبيت خلافکاران است. همين الان، هنگامي که براي يک نفر به خاطر تخلفش برگ جريمه صادر مي‌کنم، کاملا متوجه مي‌شوم که نگاه‌هاي عابران و سرنشينان خودروها سرشار از تنفر و شماتت است. اما به جاي اينکه خلاف‌کار را سرزنش کنند، مرا سرزنش مي‌کنند. من وظيفه‌ام برخورد با متخلف از قانون است و هيچ دليلي جز اين براي جريمه کردن ندارم. نه منفعت شخصي، نه دشمني، نه چيز ديگر. اما مردم اين را باور ندارند و به من با خشم نگاه مي‌کنند. اين چيزي است که بايد عوض شود.»&lt;br /&gt;همان متخصص امور ترافيک مي‌افزايد: «در ايران قانون‌شکني نه ترس دارد و نه قبح. من هیچ‌وقت جرأت نکردم در جاده دوطرفه، انحراف به چپ داشته باشم. حتي هنگامي که سوار پورشه يکي از دوستانم بودم و يک تريلي به کندي جلويم حرکت مي‌کرد. اما در ايران پس از پنج دقيقه رانندگي، مرتکب چنين تخلفي شدم و صد البته خوشبختانه جريمه هم شدم. متأسفانه در ايران هر کسي که قانون را زير پا مي‌گذارد مي‌گويد اگر پليس ببيند، حداکثر جريمه‌ام مي‌کند. آن هم جريمه‌اي که واقعا مبلغ اندکي است. حتي اگر هنگامي که قانون وضع مي‌شده، مبلغ قابل توجهي بوده باشد. چه در کشورهاي عربي، چه در کشورهاي اروپايي، مبلغ جريمه واقعا مقدار زياد و کمرشکني است. فرض کنيد اگر جريمه يک پارک دوبل، به جاي دو هزار تومان، بيست هزار تومان و دويست هزار تومان بود، چه کسي جرأت مي‌کرد دست به انجام چنين کاري بزند؟ اما باز هم جريمه تمام مجازات نيست. خيلي کشورها، اگر با سرعت غير مجاز حرکت کنيد، جريمه مي‌شود. اما اگر سرعتتان از حدي تجاوز کند به جاي جريمه شدن، يک راست به زندان مي‌رويد. اين به زندان رفتن در مورد فرار از صحنه تصادف نيز هست. در دانمارک، پس از انجام ده خلاف، گواهينامه شما باطل مي‌شود و بايد دوره آموزشي را بگذرانيد و دوباره گواهينامه بگيريد.» مي‌گويم اين طرح در کشور ما نيز اجرا شده و رانندگان متخلف بايد دوره آموزش بگذرانند. وي مي‌گويد: «يکي ديگر از ايرادات کار ما در نحوه آموزش و ارزيابي نيز هست. در ايران براي صدور گواهينامه، از داوطلب امتحاني گرفته مي‌شود در ۳۰ ثانيه تا يک دقيقه. آن هم از مواردي که واقعا کافي نيستند. ما از حرکت با دنده عقب (که در همه جاي دنيا غير قانوني است) امتحان مي‌گيريم و در اروپا از حرکت در ترافيک شهري، بين شهري، هواي باراني، زمين يخ‌زده و چندين و چند مورد ديگر.» از جواني که به تازگي گواهينامه گرفته سوؤال مي‌کنم که آيا فکر مي‌کند الان قادر است به راحتي پشت فرمان بنشيند و در شهر يا جاده رانندگي کند. مي‌گويد: «قطعا نمي‌توانم. حرکت در ترافيک شهر به اعصاب بالا و مهارت در کنترل خودرو نياز دارد. اما من در دوره آموزشي‌ام اين مسائل را نياموخته‌ام. من فقط پارک و سنگ‌چين و اين جور چيزها را ياد گرفتم و به راحتي هم قبول شدم»&lt;br /&gt;از خودرو پياده مي‌شوم. راننده بابت مسير صد توماني، صد و پنجاه تومان مي‌گيرد و به روي خودش هم نمي‌آورد. دوستم با خنده مي‌گويد: «مهم نيست. صد تومان از جيبمان رفت به خزانه دولت»&lt;br /&gt;يافته‌هايم را با جامعه‌شناسي در ميان مي‌گذارم: «تمامي اينها هست. سابقه تاريخي، لجبازي با حاکميت، فرهنگ و آموزش غلط، ناکارآمدي قوانين و ... اما در نهايت اين است که عامل اصلي بي‌منزلتي قانون و حرمت نداشتن تخلف از آن است. ما از دوران کودکي با قوانين شکسته بزرگ مي‌شويم.»&lt;br /&gt;خانه‌هاي دو طرف کوچه بعضي جاها آن قدر به هم نزديک مي‌شوند که عرض کوچه به نصف مي‌رسد. اين خانه‌هاي قديمي‌ساز از پلاک خود تجاوز کرده‌اند و قسمتي از معبر را هم به تصرف درآورذده‌اند و جالب آن که در طبقات بالاتر باز هم پيش‌آمدگي‌شان بيشتر مي‌شود. برعکس خانه‌هاي نوساز که در حد خود باقي مانده‌اند و پارکينگ هم ساخته‌اند. راستي، چرا جوان‌ها بيشتر کمربند ايمني‌شان را مي‌بندند!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106259641840970503?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106259641840970503'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106259641840970503'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_09_01_archive.html#106259641840970503' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106217800532640639</id><published>2003-08-29T21:56:00.000+04:30</published><updated>2003-08-29T21:56:45.283+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>رهايمان کنيد&lt;br /&gt;هر ساله در چنين ايامي تب و تاب اعلام نتايج کنکور، دانش‌آموزان کنکوري و پشت‌کنکوري و البته خانواده‌هايشان را فرا مي‌گيرد. نزديک به يک و نيم ميليون کنکوري و به همراه خانواده‌هايشان چيزي در حدود حداقل ۸ ميليون نفر.&lt;br /&gt;امروز کنکور منبع درآمد ده‌ها هزار نفر از شهروندان ايراني است. شايد هم بيش از اين ارقام و چند برابر اين تعداد هم کنکور در گذران زندگي‌شان نقش عمده‌اي دارد. کنکور هم درآمدزا شده و هم اشتغال‌زا موردي که هيچ‌گاه نبايد فراموشش کرد.&lt;br /&gt;اين سال‌ها تقريبا هر دانش‌آموز کنکوري، حدود يک سال را به طور کامل به درس خواندن براي کنکور مي‌پردازد و اگر ميانگين ۸ ساعت در روز (درس خواندن به همراه کلاس‌هاي رسمي و کمک‌آموزشي) وقت گذاشتن براي کنکور را در ۳۶۵ روز ضرب کنيم به عدد ۲۹۲۰ ساعت مي‌رسيم يا چيزي در حدود ۳۰۰۰ ساعت! واقعا عدد بزرگي است.&lt;br /&gt;از بين خيل کنکوريان هر سال، چيزي در حدود بيست درصدشان به سرمنزل مقصود مي‌رسند و مابقي تنها وقت و پول و عمر خويش را به هدر داده‌اند. يعني بيش از سه هزار ميليارد ساعت (۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساعت)&lt;br /&gt;انتخاب رشته دانشگاهي، مرحله بسيار مرحله حساسي از تحصيل است. بايد توجه کرد که اگر کسي با هدف درس خواندن و استفاده به دانشگاه وارد شود، بالطبع براي آينده شغلي‌اش بايد از تخصصي که در دانشگاه کسب کرده، استفاده کند و شغل آينده او هر آينه نشأت گرفته از رشته تحصيلي‌اش در دانشگاه است. حتي گرايش نيز بسيار تاثيرگذار خواهد بود. کسي که مهندسي متالوژي را با گرايش صنعتي بخواند، در کارگاه و کارخانه مشغول به کار خواهد شد و کسي که در گرايش استخراجي اين رشته تحصيل کند، بايد راه معدن را در پيش بگيرد. همچنين است فرق روانشناسي با گرايش باليني و روانشناسي با گرايش آموزش کودکان پيش‌دبستاني. در دانشگاه راه‌ها به شدت از هم جدا مي‌شود. چه در ورود به آن، چه در خروجي آن و بازار کار. انتخاب رشته شايد حساس‌ترين برهه در طول دوران تحصيل باشد.&lt;br /&gt;جالب توجه آن که درصد بسيار زيادي از قبولي‌ها، انتخاب رشته‌شان به صورت «هر چه شد، فقط قبول بشم» است. انتخاب رشته هفتم دانشگاه آزاد (رشته انتخابي توسط خود دانشگاه) را نيز بايد در نظر داشت. جايي که دانشگاه تصميم مي‌گيرد که داوطلب در چه رشته‌اي و کدام واحد تحصيل کني، نه استعداد، علاقه يا انتخاب شخص&lt;br /&gt;از ميان همان‌هايي هم که انتخاب را به دست سرنوشت (انتخاب دانشگاه يا مراکز انتخاب رشته) نسپرده‌اند و خودشان رأسا اقدام به انتخاب رشته کرده‌اند، واقعا چه تعدادشان انتخاب کرده‌اند و به اجبار تن به رشته‌اي در نداده‌اند!؟ پرواضح است که بسياري انتخاب رشته‌شان را با معيارهايي نظير حرف مردم، علاقه پدر و مادر و صد البته نام دهن‌پرکن رشته و امکان قبولي در آن، صورت داده‌اند. هيچکدام از اينها معيار تعيين سرنوشت خوبي است!؟&lt;br /&gt;واقعا چقدر از قبولي‌ها از محتواي رشته‌شان و همچنين کار آينده‌شان خبر داشته‌اند؟ چه تعداد از آن‌هايي که به دانشگاه پا گذاشتند، مسير خود را عوض کردند؟ اين از چه روست؟ ناآگاهي پيشين، انتخاب احساساتي، تغييرات جامعه و بازار کار!؟&lt;br /&gt;چه تعداد از رشته‌هايي که تأسيس کرده‌ايم، في‌الواقع کارايي، کاربرد يا که کارآفريني داشته‌اند!؟نسبت تعداد فارغ‌التحصيلان رشته‌ها چطور!؟ آيا متناسب بوده است؟ يا که در آينده دچار انباشتگي نيروي متخصص بيکار در برخي زمينه‌ها و از آن سو، خلأ و کمبود نيرو در برخي ديگر از زمينه‌ها بايد باشيم؟ حقيقت آن است که سنجش نسبت ظرفيت پذيرش دانشگاه‌ها، شق دوم را به ذهن متبادر مي‌کند. جايي که پذيرش رشته‌هاي علوم انساني (که رشته‌هاي ماهيتا خدماتي هستند) نسبت به رشته‌هاي کاربردي و کارآفرين،واقعا نامتناسب و در يک کلام زياد است. اين بيانگر آن خواهد بود که در آينده‌اي نه چندان دور، بسياري از فارغ‌التحصيلان اين گونه رشته‌ها در زمينه تخصصي خود مشغول به کار نخواهند شد. يا بيکار خواهند ماند يا از تحصيلشان استفاده‌اي نخواهند برد و در خارج از زمينه‌هاي تخصصيشان به کار خواهند پرداخت. براي برخي رشته‌ها هم که جز تحقيق، واقعا زمينه کاري‌اي نمي‌توان در نظر گرفت. پاسخ فارغ‌التحصيلان اين رشته‌ها چه خواهد بود؟&lt;br /&gt;کشور ما در مرحله رشد اقتصادي قرار دارد و تا مدت‌ها بايد شاهد گسترش زمينه‌ها و واحدهاي کاري (توليدي و خدماتي) باشيم. اگر از دانشگاه بگذريم و به بخش توليد (صنعت و کشاورزي) وارد شويم، به وضوح مي‌بينيم که در صورت سرمايه‌گذاري و ايجاد و گسترش واحدهاي جديد، بيش از آن که به متخصصان دانشگاهي و اصطلاحا مهندسان، نياز داشته باشيم، به تکنيسين‌ها و افرادي که کاري را نه به صورت تئوري، که به صورت کاملا عملي و کاربردي بلد باشند، نيازمنديم. اما سال‌هاست که اين افراد، نه در محيط‌هاي آموزشي، که در محل کار خود تربيت مي‌شوند. اين يعني به هدر رفتن وقت، هزينه و همچنين آموزش‌هايي که در طول دوران تحصيل انجام گرفته‌اند، بي آن که استفاده‌اي در پي داشته باشند. در ضمن شايد اکثر کساني که اين‌گونه به اين تخصص‌ها رسيده‌آند، بي هيچ انتخابي وارد شده باشند. زيرا اين شخص پيش از اين کارگر ساده‌اي بيش نبوده است.&lt;br /&gt;دوباره برگرديم به بحث کنکور. خوب مي‌دانيم که هر سال حداقل يک ميليون و دويست هزار نفر، در کنکور قبول نمي‌شوند و پشت درهاي بسته مي‌مانند. حال چه بايد کرد!؟&lt;br /&gt;چند راه هست. شايد اولين و ساده‌ترين آنها اين باشد که مثلا ظرفيت پذيرش دانشگا‌ها را پنج برابر کنيم تا همه قبول شوند. خوب مي‌دانيم که اولا در اين رقابت سخت و طاقت‌فرسا، براي بسياري، بيش از آن که رقابت در قبول شدن يا قبول نشدن باشد، رقابت در رشته و دانشگاه قبولي است. خيلي از کساني هستند که اگر مثلا پزشکي دانشگاه تهران قبول نمي‌شدند، حاضر نبودند کارداني مامايي در دانشگاه آزاد واحد نورآباد ممسني درس بخوانند. پس حتي اگر ظرفيت‌ها را هم با تعداد داوطلبان نزديک کنيم، باز هم تب و تاب کاهش نمي‌يابد و البته ظرفيت‌ها ممکن است پر نشوند. اما به فرض هم اين کار را کرديم. مسئله مهم اين است که هيچ مهندس عمراني حاضر نمي‌شود به عنوان بنا زير دست مهندس ديگري کار کند، چه برسد به کارگر. در توليد و صنعت به جد شاهد کمبود کارگر ساده، نيمه‌ماهر و ماهر خواهيم بود. مهندساني که تکنيسيني ندارند. اين يعني عدم کارايي&lt;br /&gt;راه دوم اين است که به وضع موجود ادامه دهيم و افراد يا از طريق دانشگاه و تخصص عالي وارد بازار کار شوند يا اينکه بدون هرگونه تخصصي پاي به اين دامنه بگذارند. بالطبع بيکاري بي‌دليل نمخواهد بود. چيزي بلد نيستي، چيزي مي‌خواهي بياموزي!؟ سالهاست تجربه و امکان تجربه‌اندوزي در طول کار از اقتصاد دنيا رخت بر بسته است. بايد چنته پري داشته باشي، يا از سرمايه يا از کارمايه&lt;br /&gt;راه سوم تنها يک پيشنهاد است. پيشنهادي که هنوز پس از سالها ضرورتش را به خاطر نياورده‌ايم و روزي به ياد خواهيم آورد. روزي که در تلاش براي کاهش شمار بيکاران باشيم. روزي که شايد دير باشد. زيرا که بايد فرهنگمان را نيز اصلاح کنيم.&lt;br /&gt;ايراني‌هاي که از کشور خارج مي‌شوند و براي تحصيل يا کسب درآمد به کشورهاي اروپايي، آمريکاي شمالي يا آسياي جنوب شرق، مي‌روند، به راحتي و با آسودگي هر چه تمام‌تر دست به انجام کارهايي مي‌زنند که شايد در ايران به هيچ قيثمتي حاضر به انجام آن‌ها نشوند. آنان مي‌گويند اگر تن به هر کاري مي‌دهيم، به اين دليل است که در اينجا کار، عار نيست.&lt;br /&gt;راست مي‌گويند. در ايران کار عار است و شأن کاري يک پزشک با يک باغبان يا نظافت‌چي يا حتي يک جوشکار ماهر، بسيار فرق مي‌کند. طبيعي است که بچه‌هاي ما هميشه تنها به دنبال آن‌ها باشند و هيچ‌گاه، حتي اگر بدانند نمي‌توانند وارد دانشگاه شوند، روي به آموزش غير تئوري (آموزش فن) نشوند. بايد به جامعه بقبولانيم که کار عار نيست، سپس براي آموزش فني ، عملي و حرفه‌اي ارزش قائل شويم و بخش اعظم فرزندان را به اين سمت هدايت کنيم که به جاي آموختن تئوري‌هايي که در صورت عدم ادامه، هيچ کاربردي ندارند، بيايند و از ابتدا شغلي بياموزند.&lt;br /&gt;در اين باره بيشتر بحث خواهيم کرد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106217800532640639?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106217800532640639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106217800532640639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106217800532640639' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106217786515857911</id><published>2003-08-29T21:54:00.000+04:30</published><updated>2003-08-29T21:54:25.120+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>راز آفرینش&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;‏در آغاز فقط سکوت بود در پهنا دشت هیچ. در هیچستانی به بی صوت و بی زمان ، بی بعد و بی مکان و خالق ناخالقی بی سود و بی ‏زیان. انباشته، در هم فشرده و سنگین تر از سکوت، مانند ذره ای در بی زمانکده ای در حجم هیچ... و آغاز را تا پایان فاصله ای هیچ ‏تر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درهم فشرده، در هم شکسته از سنگینی سکوت... ساکت صدا و خالق صدا و هیچ همواره یک ندا. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود  آمده صدا، خود آمده سخن‏، خود آمده زبان، خود آمده زمان، خود آمده خدا. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خالق زبان گشود در بعد بی مکان عاری ز هر زمان، خود بوده هیچ، خود هست هیچ، ‏خود  نیست هیچ. هستی زمان گرفت، نیستی چو جامه شد، نیستی چو خانه شد در بی مکان هیچ. هستی درون او در جایگاه بعد، خالق ‏مکان گرفت. هستی ادامه یافت..... تا نیست رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زینب جان (zeynabjan.persianblog.com)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیاز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك روز صبح كه از ورزش صبحگاهي برمي‌گشتم، كاميون زباله در كنارم ايستاد. ابتدا فكر كردم راننده مي‌خواهد آدرسي را بپرسد. ولي او عكس پسربچه زيبايي را نشان داد و گفت: «اين عكس نوه‌ام است كه در بيمارستان بستري است.» فكر كردم به كمك مالي نياز دارد. پس كيف پولم را درآوردم تا به او كمك كنم.ولي نياز او فراتر از پول بود.&lt;br /&gt;با اميدواري گفت: «سر راه از همه خواهش كردم براي سلامتي نوه‌ام دعا كنند. لطفاً شما هم برايش دعا كنيد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارون (mehraan.blogspot.com)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عذر موجه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خدا اصلا تقصير من نبود&lt;br /&gt;صبح با اولين بيب بيب ساعت چشمهامو باز کردم ،&lt;br /&gt;و بلافاصله سعی کردم از جام بلند شم&lt;br /&gt;باور کن راستش رو مي‌گم .&lt;br /&gt;منتهی هرچی کردم نتونستم تکون بخورم.&lt;br /&gt;به خدا اصلا من همچين خواسته‌ای نداشتم.&lt;br /&gt;نمی‌دونم چرا امروز صبح که از خواب بلند شدم ،&lt;br /&gt;مثل گره‌گوار ،تبديل به يک سوسک شده بودم.&lt;br /&gt;تمام تنم مثل زره سخت شده بود ،&lt;br /&gt;يک شکم گنده قهوه‌ای داشتم با رگه‌های کمانی شکل .&lt;br /&gt;چندين پای نازکِ ريقو داشتم که اصلا نمی‌تونستم کنترلشون کنم و از جام حرکت کنم.&lt;br /&gt;سعی کردم فرياد بزنم تا کسی بياد و به دادم برسه&lt;br /&gt;ولی تنها صدايی که ازم در اومد يکجور جيرجيرِ غريب بود،&lt;br /&gt;به خدا اصلا تقصير من نبود &lt;br /&gt;مسخ شده بودم&lt;br /&gt;وگرنه امکان نداشت بخوابم و نيام سر کار !&lt;br /&gt;باور کن راستش رو مي‌گم !!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیلگون (nilgoon.blogspot.com)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تولدتان مبارك آقاى پرزيدنت ...!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاى بوش ، شاهنشاه كره‌ى زمين! امروز 57 ساله شدند . &lt;br /&gt;حيف كه ما آنقدر كار سرمان ريخته بود و آنقدر گرفتار انشر و منشر بوديم كه وقت نكرديم تلگرافى براى آقاى پرزيدنت بفرستيم يا دسته گلى روانه‌ى كاخ سفيدشان بكنيم و ميلاد فرخنده‌ى چنين پرزيدنت انسان دوست و فهمیده‌ای را تبريك بگوييم .انشاالله كه ما را با بزرگوارى خودشان می‌بخشايند! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از شما چه پنهان ، از روزى كه آقاى بوش و شركا ، زمام امور دنيا را به دست با كفايت خود گرفته‌اند ، نمي‌دانم چرا دنيا مي‌خواهد كن فيكون بشود!!&lt;br /&gt;مثلا در خود امريكا ، در صد بيكارى به مرز هفت در صد رسيده كه در چهل سال گذشته بى‌سابقه بوده است. يا همين كاليفرنياى خودمان ، همين حالا ، چهل ميليارد دلار كسر بودجه دارد. لاجرم آمده‌اند دست كم بيست هزار نفر از كارمندان دولت را در همين كاليفرنيا از كار بيكار كرده‌اند تا نان‌خورهاى دولت كم بشود. مدارس و كودكستان‌ها و بيمارستان‌ها و كتابخانه‌ها و مراكز خدمات رفاهى را بسته‌اند زيرا كه مي‌گويند پولى در بساط‌شان ندارند! در عوض بودجه‌ى نظامى امريكا در همين يكى دو سال گذشته چندين برابر شده است تا نكند خداى نكرده آقاى صدام حسين ، يا آقاى بن لادن ، يا آقاى ملا عمر افغانى، دوباره به سرشان بزند و بخواهند در يك گوشه‌ى ديگر دنيا مختصرى آتش‌بازى راه بيندازند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكى مي‌گفت : بلا نسبت ، دور از جان شما ، اگر يكى ما را بکشد، باید پول تفنگ و فشنگش را هم بدهیم! حالا حكايت ماست .&lt;br /&gt;از روزى كه آقاى بوش و شركا ، صاحب مسند و قدرت شده‌اند ، قوانين عجايب و غرايبى -- عينهو ياساى چنگيزى --توى امريكا وضع شده كه آدميزاد دلش مي‌خواهد جناب توماس جفرسون سر از خاك به در بياورد و ببيند چطورى روزى‌مان افتاده است دست قوزى ، وما چه رييس جمهور ناز مامانى انسان‌دوستى داريم ! &lt;br /&gt;به عنوان مثال ، اگر ما برويم در يكى از همين كتابخانه‌هاى شهرمان ، يك كتاب در باره ى ماركس و لنين بگيريم، يا مثلا بخواهيم زندگينامه ى آقاى فيدل كاسترو يا آقاى معمر قذافى را بخوانيم ، فورا اسممان را به عنوان "عنصر مرموز و مشكوك" به اف.بى.آى گزارش مي‌دهند. آنوقت بيا خر بيار و باقلى بار كن. كى مى تواند از پس سين‌جيم‌هاى اف.بى.آى. برآيد؟؟ اين لاكردارها كه ميان شتر صالح و خر دجال فرق نمى‌گذارند ! &lt;br /&gt;اين روزها ، آقاى دادستان كل كشور ، سرگرم تدوين قانونى است كه به آن مي‌گويند: "racial profile"&lt;br /&gt;اين قانون ، ظاهرا ، هر نوع برترى نژادى و نژاد پرستى را مردود مى‌شمارد .اما يواشكى ، طورى كه به گوش نامحرم‌ها نرسد ،مسلمان‌ها و عرب‌ها و اهالى محترم كل خاورميانه را تماما مستثنى كرده‌اند. يعنى اگر بنده‌ى گيله‌مرد ، يك روز جوش بياورم و به يك آقاى سياه پوستى كه هفت تيرش را گذاشته است روى شقيقه‌ام و مي‌خواهد جيبم را بزند بگويم "سياه بو گندو" ، كارم به دادگاه و زندان و جريمه و اخراج از خاك پاك آمريكا مى‌كشد. اما اگر همان آقاى سياه‌پوست به من بگويد "گيله مرد تروريست شترسوار بو گندوى عوضى خاك بر سر" دستم به جايى بند نيست و حق هيچ‌گونه اعتراضى ندارم!! چرا ؟ چون در جايى به دنيا آمده‌ام كه به آن مي‌گويند خاورميانه. اين را مي‌گويند عدالت به سبك آقاى بوش و شركا ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مى‌گويند : چماق دست خرس دادن آسان است ، اما پس گرفتنش كار حضرت فيل است. &lt;br /&gt;از روزى كه آقاى بوش و شركا ، صاحب قدرت و مكنت شده اند ، "آزادى انديشه و آزادى سخن" دارد يواش يواش جايش را به "آزادى سخن به نفع آقاى بوش و شركا" مي‌دهد &lt;br /&gt;اگر تا همين يكى دو سال پيش ، هر آدميزادى ، مى‌توانست به ظاهر، هر چه دلش مي‌خواهد بگويد و هر چه دلش ميخواهد بنويسد، حالا ديگر اول بايد دور و برش را بپايد نكند سر و كارش با "‌آژان دلهره‌ها" بيفتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيش از آنكه آقاى بوش و شركا ، صاحب كيا و بيا و قدرت و مكنت بشوند ، هيچ آدميزاد پولدار شكم گنده‌اى نمى توانست بيش از 49 درصد از سهام روزنامه‌ها و راديو تلويزيون‌هاى امريكايى را در اختيار داشته باشد. اما از روزى كه آقاى بوش و شركا ، جامه‌ى رياست و كياست به تن كرده‌اند ، شما اگر پول داشته باشيد مى‌توانيد سهام همه‌ى روزنامه‌ها و مجله‌ها و راديو تلويزيون‌ها را يكجا خريدارى بفرمايید و تا دلتان مى‌خواهد در باره‌ى مسلمانان تروريست و تروريست‌هاى مسلمان و مظلوميت شهروندان اسراييلى بنويسيد و بگوييد و فيلم بسازيد و خبر تهيه كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مى‌گويند: يكى نان نداشت بخورد ، پياز مى‌خريد انبار مي‌كرد مي‌خورد تا اشتهايش باز بشود!&lt;br /&gt;آقاى بوش و شركا ، از زمانى كه زمام امور دنيا! را به دست گرفته‌اند ، 27 در صد امريكاييان شرم‌شان مي‌شود كه بگويند امريكايى هستند. (اين را همين آمارگيرى ديروز نشان داده است .) در عوض آقاى بوش در ميان راستگرايان افراطى محبوبيت فوق العاده‌اى دارد . اسقف ها و كاردينال‌ها و همجنس‌بازها و مفتخوران كليسانشين ، مثل كوه احد، پشت آقاى بوش و شركا ايستاده‌اند و از همين حالا هم معلوم است با اين ميليون‌ها دلار پولى كه بنام مبارزات انتخاباتى به حساب‌شان ريخته مي‌شود ، چهار سال ديگر نيز كرسى شاهنشاه جهان در اختيارشان خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مى‌گويند : جايى كه گوشت نباشد ، چغندر پهلوان است. حالا حكايت آقاى بوش و شركاست .&lt;br /&gt;از روزى كه آقاى بوش و شركا به قدرت رسيده‌اند ، همواره كارشان لشكركشى بوده است. لشكر كشى به افغانستان. لشكركشى به عراق. و حالا هم قرار است به ليبريا لشكر كشى كنند. صد البته ، همه‌ى اين لشكر كشى ها و آدم‌كشى‌ها به نام "صلح و آزادى" انجام مي‌شود و هر كس هم صدايش در بيايد يا تروريست است يا از طرفداران تروريسم!! در عوض هيچكس به فكر لشكر عظيم بيكاران و گرسنگان و بى خانمان‌ها نيست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاى بوش امروز 57 ساله شده است .خداوند از عمر ما بردارد و بگذارد روى عقل ايشان .اما ايشان تا به 65 سالگى برسند ما بايد شاهد چند تا لشكر كشى ديگر باشيم ؟؟؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستى ، دوباره داشت يادم مي‌رفت .تولد تان مبارك آقاى ژوليوس سزار!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گیله‌مرد(www.gilehmard.com)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من، فکر، شیء&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... زماني هر چيزي براي من، معنا دارد و با ارزش است که من به آن چيز، معنايي بدهم. رابطه ي من با بسياري از اشياء و پديده ها و انسانها از هم گسيخته مي شود؛ زيرا معناي خود را براي من از دست داده اند. من آن تصوير و تصوّري را که مي خواهم از آنها داشته باشم يا تغيير داده ام يا خودشان دگرگون شده اند و انتظارات مرا نمی‌توانند پاسخ دهند. انسان در معنادهي مي تواند نوع و شيوه ي روابط خود را با انسانها و گيتي و کائنات و اشياء مشخّص و معيّن بکند. سراسر پديده ها و اشياء وانسانها و امثالهم في نفسه، بي معنا نيستند؛ بلکه بينش و نگرش ما مي باشد که آنها را خالي يا سرشار از معنا مي کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.... بايستي در اين باره هوشيارانه انديشيد آيا اين منم که به راستي، فکري و ايده اي از خود دارم يا اينکه برعکس، فکر و ايده است که مرا در تملّک خود دارد؟. تفکيک اين دو مسئله اساسي از يکديگر تيزبينی و هوشياري و آگاهي لازم دارد. اکثر مواقع ما هستيم که در بند افکار و اعتقادات و مذاهب و ايدئولوژيها و نظريّه هاي خود مي باشيم و خبر نداريم. در حاليکه انسانهاي بيدار بايستي مالک افکار و اعتقادات و مذاهب و نگرشها و ايده هاي خود باشند تا هر گاه خواستند از کرانه هاي آنها برگذرند و آنها را به کناري بنهند، درد پارگي و جدايي و تو خالي شدن به انسان دست ندهد. آيا من مالک خودم هستم يا برده ي خود؟.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهان خانه (jahankhaneh.blogspot.com)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ ترس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عرق سرد كم كم رو پيشانيم نشست. در گرماي تابستون پتو رویم انداختم، ولي هنوز سرد بود. مي‌لرزيدم. يكي بود كه به ديوار تكيه داده بود، پوزخند مي‌زد و هي به من نگاه مي‌كرد. منتظرم بود ،از او مي‌ترسيدم ... هميشه فكر مي‌كردم از مرگ نمي‌ترسم. ولي ديشب ترسيدم. ديشب دوباره مرگ از كنارم عبور كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیوار (zelcon.persianblog.com)&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106217786515857911?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106217786515857911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106217786515857911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106217786515857911' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106142527666209314</id><published>2003-08-21T04:51:00.000+04:30</published><updated>2003-08-21T04:51:16.640+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فانوسي که اگه خاموشه...&lt;br /&gt;بر خلاف بسياري مسائل، نفت و قيمت آن در بازار جهاني، تاثير قابل مشاهده‌اي در زندگي روزمره ما دارد و حداکثر با فاصله زماني چند ماهه، مي‌توان اثرات آن را بر روي بازار و قيمت اجناس مشاهده کرد. چه در تغيير قيمت، چه در فراوان شدن و ناياب شدن اجناس وارداتي يا کالاهاي اساسي نظير شکر و روغن و ... شايد کارمندان و حقوق‌بگيران دولت اين موضوع را عميق‌تر درک کرده باشند، آن هنگام که ابتدا مزايايي نظير بن‌هاي خريد و غيره حذف مي‌شوند، سپس اضافه‌کاري به دليل کمبود بودجه ممنوع مي‌شود و دست آخر حقوق‌ها عقب مي‌افتند. آري، نفت در سرنوشت و وضع زندگي روزانه ما به شدت موثر است.&lt;br /&gt;حدود صد سال پيش، اولين چاه نفت ايران در مسجد سليمان حفر شد. حدود چهل سال بعد قيمت نفت را در بازار جهاني، هشت شرکت بزرگ تعيين مي‌کردند. شرکت‌هايي که آن زمان ٪۹۵ ذخاير، ٪۹۰ توليد و ٪۷۵ ظرفيت پالايشگاهي جهان را در اختيار خود داشتند و به هيچ وجه اجازه تعيين قيمت يا ميزان توليد يا هر گونه تصميم‌گيري ديگري را به احدالناسي در جهان نمي‌دادند. اين زمان نفت بشکه‌اي حدود هشت دلار قيمت‌گذاري مي‌شد.&lt;br /&gt;بيست سال بعد و در اوايل دهه شصت ميلادي قيمت اين فرآورده مهم پس از بيست سال به يازده دلار و شصت و پنج سنت رسيده بود. اما تلاش شرکت روسي «اسو» براي کاهش قيمت‌ها، منجر به ديدار مهم وزراي نفت عربستان سعودي و ونزوئلا شد. ديداري که بعدها اتحاد ميان اين دو کشور و سه توليدکننده بزرگ ديگر نفت، ايران، عراق و کويت را موجب شد و دست آخر سازمان کشورهاي توليدکننده نفت، اوپک تاسيس شد.&lt;br /&gt;چند سال بعد و آغاز جنگ ميان اعراب و اسرائيل، اولين شکاف بزرگ را در اوپک ايجاد کرد. جايي که رژيم شاه، با پشت کردن به ساير اعضا و به دستور، سعي کرد جاي خالي تحريم اعراب را پر کند. اعراب اسرائيل و متحدانش را تحريم نفتي کرده بودند. اين زمان نفت بيش از سي و هفت دلار در هر بشکه براي خريدار هزينه در بر داشت.&lt;br /&gt;سيل دلارهاي نفتي براي اولين بار بود که به خزانه مملکت وارد مي‌شد و کاملا طبيعي بود که اين پول بادآورده صرف خريد باد شود. سيل کالاهاي مصرفي و لوکس بود که سرازير کشور شد. هيچ‌کس نبود که بپرسد چرا سرمايه مملکت را صرف خورد و خوراک مي‌کنيد؟ آري، درآمد حاصل از فروش نفت صرف هزينه‌هاي جاري شد. انگاري که کارخانه‌اي را بفروشي و با پول آن غذاي گران‌تري بخري و بخوري. ماليات جاي خود را يارانه داد و به مرور زمان آموختيم که همه چيز را ارزان‌تر از قيمت واقعي‌اش (و گاه حتي به رايگان) بخريم و به راحتي به دور بريزيم. کاري که در ثروت‌مندترين کشورهاي جهان نيز انجام نمي‌شود. ما نفت را مي‌فروختيم و با پول آن هزينه‌هاي توليد بنزين را فراهم مي‌کرديم و بنزين را به يک چهارم قيمت واقعي‌اش در باک اتومبيل‌هايي مي‌ريختيم که سالها بود بايد به دور انداخته مي‌شدند.&lt;br /&gt;اما بحث عميق‌تر و ريشه‌اي‌تر از اين بحث‌ها بود. به هر حال پولي را وارد چرخه اقتصاد کشور کرده بوديم، در حالي که کالا يا خدماتي اضافه نشده بود و اين يعني تورم. از بابت فروش نفت، هنگامي که به کارمندان حقوق داديم، با پول نفت از کشاورزان گندم خريديم و تقريبا به رايگان در اختيار مردم قرار داديم، حتي نفت‌مان را فروختيم و با پولش بنزين خريديم، بايد مي‌دانستيم که اثري که بر جامعه گذاشته‌ايم بسيار بالاتر و فراتر از عادت به ريخت و پاش و ترک صرفه‌جويي و قناعت است.&lt;br /&gt;يارانه‌هايي که بيجا پرداخت شدند و نفتي که صرف هزينه‌هاي جاري مملکت شد، سبب‌ساز آن شد که نقش درآمدهاي گمرکي و ماليات در بودجه کشور کمرنگ و در زمان گران‌تر شدن نفت، بيرنگ شود. نقشي که بيرنگ شدن آن تا آنجا پيش رفت که شهروندان، به جاي پرداخت هزينه‌هاي مملکن، چيزي هم از خزانه کشور دريافت کنند. حال هر چه ثروتمندتر، دريافتيشان هم بيشتر. هنگامي که ۸۰-۷۰ درصد بودجه کشور از فروش نفت تامين مي‌شود، شهروندان توقع ندارند که از ايشان مالياتي نيز گرفته شود. زيرا مگر پول نفت تمام شده است؟ اصلا اين موضوع در فرهنگمان جا افتاد که پول هزينه‌هاي اداره جامعه از جاي ديگر تامين مي‌شود، نه از جيب اعضاي آن. اگر در قانون اساسي تحصيل رايگان است، پول آن از نفت بايد تامين شود. اگر راه‌ها و جاده‌ها در کشور وجود دارند و ساخته مي‌شوند، اگر شهرها و روستاها نظافت مي‌شوند، اگر نان ارزان است، اگر فرآورده‌هاي نفتي، برق و آب با نرخي کمتر از نرخ تمام شده‌شان عرضه مي‌شوند، کاملا طبيعي است و نفت را براي همين کار گذاشته‌اند. اين زمين ارث پدري ما نيست که فقط به خودمان تعلق داشته باشد. اين نعمت خدادادي است که داريم هدرش مي‌دهيم.&lt;br /&gt;در بسياري کشورها شهروند معادل ماليات‌دهنده است. تقريبا همه جاي دنيا براي هر کس اين پذيرفته شده است که اگر در زندگي روزمره‌اش خدمتي دريافت مي‌کند، بايد هزينه‌اش را به طور مستقيم يا غيرمستقيم بپردازد. نمي‌گويم در هيچ کجاي دنيا فرار مالياتي رخ نمي‌دهد، اما اکثر ماليات‌دهندگان تقريبا پذيرفته‌اند که چرا ماليات مي‌دهند و به همين دليل با کم‌کاري و اصراف در بودجه کشور به شدت برخورد مي‌کنند. اما براي ما پول نفت اين هزينه‌ها را خواهد پرداخت و مابقي‌اش هم بايد صرف واردات اجناس لوکسي شود که شايد ارزش به هدر دادن سرمايه‌مان را نداشته باشند.&lt;br /&gt;به اين آمارها و ارقام دقت کنيد.&lt;br /&gt;۱-سازمان اوپک، براي هر يک از اعضا سقف توليد نفت را معين مي‌کند، نه سقف صادرات آن را. براي ايران اين سقف از بيش از ۶ ميليون بشکه در اواسط دهه پنجاه شمسي، اکنون به کمتر از چهار ميليون بشکه کاهش پيدا کرده است. چالب توجه آن که ما امروزه ظرفيت توليدمان در همين حدود است و قطعها بيش از اين نمي‌توانيم توليد کنيم.&lt;br /&gt;۲-در بيست سال گذشته مصرف داخلي ما روز به روز بيشتر شده است. به گونه‌اي که امروز ما بيش از نيمي از نفت توليدي‌مان را به مصرف داخلي مي‌رسانيم. يعني در طول دو دهه، صادراتمان به يک سوم تقليل پيدا کرده است.&lt;br /&gt;۳-از دهه چهل ميلادي تا دهه شصت ميلادي، با وجود انحصار کامل بازار، قيمت نفت حدودا پنجاه درصد افزايش پيدا کرد. با ايجاد سازمان اوپک و همکاري و هماهنگي ميان توليدکنندگان، در طول بيست سال بعد، يعني از دهه شصت تا دهه هشتاد، قيمت نفت چهار برابر شد. اما با روي کار آمدن دولت جديد در عربستان و تغيير سياست خارجي اين کشور و ساير کشورهاي کوچک و بزرگ عربي، ناسيوناليسم و منافع ملي جاي خود را به دنباله‌روي بي چون و چرا از آمريکا داد. اکنون و پس از گذشت دو دهه قيمت نفت به نصف تقليل يافته است. در حالي که قيمت هر کالايي در بازار جهاني و در همين مدت، حداقل چند برابر شده است.&lt;br /&gt;۴-با تمام اين اوصاف و همچنين لحاظ کردن دو برابر شدن جمعيت کشورمان در همين مدت زمان، به چه نتيجه‌اي مي‌رسيم!؟ حساب ساده‌اي است. درآمد سرانه هر ايراني از نفت، طي بيست سال يک دوازدهم شده است. اگر فقط نفت مطرح باشد، ما دوازده برابر فقيرتر شده‌ايم.&lt;br /&gt;۵-به اين آمار بايد مسائل ديگري را نيز اضافه کرد. ايران که زماني نه چندان دور، صادرکننده بنزين بود، امروز به واردکننده بزرگ بنزين تبديل شده است. در جايي که هزينه توليد يک ليتر بنزين در حدود يک چهارم دلار است، قيمت آن در اروپا به بيش از يک دلار براي هر ليتر مي‌رسد. زيرا که اساس بودجه کشورهاي اروپايي بر پايه ماليات بنزين و ساير حامل‌هاي انرژي است. جايي مهع سه چهارم قيمت بنزين را ماليات تشکيل مي‌دهد. جالب اينکه در اوگاندا قيمت بنزين، ليتري هشت و نيم دلار است. حال ما بنزين، گازوئيل، گاز و برق را به کمتر از يک سوم قيمت حقيقي‌شان عرضه مي‌کنيم تا سر از کشورهاي همسايه درآورند و قاچاق شوند.&lt;br /&gt;۶-جالب‌تر آن که امسال حدود يک ميليارد دلار واردات هزينه واردات بنزين کرده‌ايم. پيش‌بيني‌ها نشان مي‌دهد که با همين روند رشد مصرف داخلي، در سال ۲۰۰۸ (حدود پنج سال ديگر) تمامي درآمد حاصل از صادرات نفت را بايد صرف واردات بنزين کنيمو کمتر از پنج سال بعد، تمامي توليد روزانه نفت کشور به مصرف داخلي مي‌رسد. ديگر نفت اضافه‌اي نداريم که صادر کنيم و با پول حاصل از آن، بنزين وارد کنيم. فاجعه ديگر چندان دور نيست. کافي است چشممان را نبنديم.&lt;br /&gt;تمام روزهايي که متوجه نشديم که نفت سرمايه است و نه درآمد، بايد فکر اين روزها و روزهاي آينده را مي‌کرديم. جايي که ديگر هر کس بگيود ما کشور ثروتمندي هستيم، به يقين اطلاعاتش قديمي شده است. نفت ما را تنبل کرد و به ما ياد داد که از بازوي خودمان نان نخوريم. پول نفت را در هر بخشي از اقتصاد کشور به گردش درمي‌آورديم، نتيجه مي‌داد. چه در صنعت سرمايه‌گذاري مي‌کرديم، چه در کشاورزي و چه در جهانگردي! پول نفت فرهنگ توليد و کار و تلاش را در ما کمرنگ کرد. به زودي هم بايد افسوس بخوريم و افسوس بيشتر. زيرا که جز نفت چيزي نداريم. حتي بازار جهاني فرشمان را به دست پاکستان و هند و نپال و چين سپرده‌ايم. به يقين آمريکا عراق را وادار به توليد نفت تا سر حد مرگ خواهد کرد. قيمت نفت پايين خواهد آمد و پايين‌تر. ما نيز هر روز بيشتر مصرف مي‌کنيم. قاچاق هم کمتر نخواهد شد. توليد را هم که نياموخته‌ايم. ديگر امروز نبايد دم از فرداها و نسل‌هاي آينده زد. بلکه بايد در درجه اول خودمان و در درجه دوم پدرانمان را ملامت کنيم به سبب غفلت‌هايمان و خطاهايشان. شايد همين امروز هم دير نباشد. شايد اگر دو سه سال درد بکشيم بهتر از آن باشد که براي هميشه بميريم. ما معتاد به نفت شده‌ايم. آيا هنوز راهي هست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106142527666209314?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106142527666209314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106142527666209314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106142527666209314' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106131067956874942</id><published>2003-08-19T21:01:00.000+04:30</published><updated>2003-08-19T21:01:19.496+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>کو تا فیلم تکراری!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببين فرض کنيم هر فيلم دو ساعت باشه. تو هر ثانيه هم 25 تا فريم باشه. ميشه 3600*2*25 تا فريم. 180 هزار تا. هر فريم هم به طور متوسط 480*640 تا پيکسل در نظر بگيريم ميشه 307200 پيکسل. هر پيکسل هم 16 و 7 دهم ميليون رنگ ميتونه داشته باشه، پس هر فريم تقريبا 12^10*5 حالت ميتونه داشته باشه. و چون هر فيلم 180 هزار فريم بود ميتونيم 17^10*9 تا فيلم داشته باشيم. سالي 10000 تا فيلم هم که توليد بشه، تا ده هزار ميليارد سال ديگه هم فيلم هست براي ساختن. منظور اينکه اگه نتونستي يه فيلم رو تو سينما ببيني زياد جاي نگراني نيست. حالا حالاها فیلم هست واسه ديدن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم نصفه نیمه (www.semiadam.com)&lt;br /&gt;----------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمريکا، آمريکا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح قبل از اينکه فرصت کنم موج راديوی خودرو را به اخبار آمد و شد عوض کنم، راديوی موسيقی دهاتی آمريکايی (Country Style) چند تا مصاحبه تو گوشم چپاند از مردمی که با شخص آرنولد شوارزنگر برخورد داشته اند. آنهايی که سگ آرنولد را راه می برده اند، آنهايی که يک قاچ هندوانه از آرنولد گرفته بودند و آدمهای ديگر. همه از خوبی های آرنولد می گفتند: چقدر سگش را دوست دارد و می گذارد سگش او را ببوسد و چقدر هندوانه شيرين بود و الخ. مجری راديو وعده ی مصاحبه های بيشتری با مردم درباره ی فرماندار آينده کاليفرنيا (!) می داد که راديو را به سوی موجی ديگر غلتاندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينچنين است که ملتی در حماقت خود غرق می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آژند (prociever.persianblog.com)&lt;br /&gt;-------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسانهاي ژنتيكي آينده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موجودات همه تاكنون چيزي فراتر از خويش آفريده اند : و شما مي خواهيد تنها فرو نشستن اين مد بزرگ باشيد و به جاي چيره شدن بر انسان حتي به حيوان باز گرديد ؟ بوزينه در برابر انسان چيست ؟ چيزي خنده آور يا مايه شرم دردناك. انسان در برابر ابر انسان همينگونه خواهد بود .( پيشگفتار 3 _ چنين گفت زرتشت ، نيچه )  &lt;br /&gt;دانشمندان معتقدند كه روزي فرا مي رسد كه مهندسي ژنتيك و ديگر فناوري ها نسل بشر را به دو گروه مجزا تقسيم مي كند  و يكي از آنها كه قدرت بيشتري دارد ؛  ديگري را نابود خواهد كرد .آنان در گرد همايي كه با نام « آينده طبيعت انسان » برگزار شده بود ، ايده هاي خود را براي مبارزه با وقوع چنين آينده اي ارائه كردند. بعضي از اين افراد معتقدند كه در آينده انسانهايي با خصوصياتي همچون هوش بالاتر  و قدرت مافوق انسان هاي امروزي ساخته خواهند شد كه بسيار قوي و جنگجو هستند و مي توانند اجداد خود را كه ضعيف تر هستند ، از بين ببرند. اين گروه از افراد ممكن است توسط دانش ژنتيك اقدام به نسل كشي كنند . بنابراين بايد يك عهد نامه جهاني امضا شود كه چنين اعمالي را براي مهنتدسي ژنتيك قدغن سازد و دانشمندان را مجبور كند كه ايمني و تاثير مثبت كشفيات خود را اثبات كنند. اما آيا ما انسانهاي انديشه ورز ، توانايي ورود به عصر جديد را با كنترل ژنها و محيط خود خواهيم داشت ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرمان و اندیشه (mrm.persianblog.com)&lt;br /&gt;-----------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موری بر فرش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك روز مورچه اي بر روي قاليچه اي راه ميرفته ، ابتدا رنگ سبز رو ميبينه ، به راه رفتن ادامه ميده ، بعد از مدتي همه جا سفيد ميشه ، باز راه ميره ، قرمز ، ... آبي ، .... كرم و ... ، سياه و ... پيش خودش فكر ميكنه كه چرا يكجا سياه است ، جاي ديگر سفيد ، يكجا آبي ، جاي ديگر قرمز ، هر كاري كه ميكنه نميتونه اونها رو بهم ربط بده ، هيچ فرمولي بين اين پديده ها برقرار نبود ، گيج و وامونده ميشه ، ناگهان دستي اونو از جا بلند ميكنه و اونو از سطح قاليچه بلند ميكنه و بالا ميبره . حالا قاليچه بصورت كامل به چشم اون مورچه مياد ، حالاست كه ميفهمه چرا اينهمه رنگ در كنار هم قرار گرفته و اگراينطور نبود ، قاليچه هيچ ارزشي نداشت. از نظر من ما هم بدليل اينكه در كائنات و گيتي زندگي ميكنيم نميتوانيم روابط را بدرستي تشخيص دهيم و همش سوال و سوال و سوال و .... بقول سهراب سپهري :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نپرسيم كه پدرهاي پدرها&lt;br /&gt;چه نسيمي چه شبي داشته اند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;فرق كائنات خدا با آن قاليچه اينست كه رنگهاي آن گرچه ثابت است ولي در حركت ميباشد ، يعني يك نفر همواره نقش رنگ سياه را بازي نميكند و ديگري سپيد ، اين نقشها در حال گردش هستند و هر كدام ما تمامي اين رنگها را تجربه خواهيم كرد ، همانطور كه انگوري الان خاكستري خاكستريست . اميدواريم كه بزودي سپيدي همه مشكلات ايشان هم حل شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب گر چه غم افزايد ، خورشيد از او خيزد&lt;br /&gt;چون راحت دل خواهم از درد چه پرهيزم !؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگوری (www.angoori.com)&lt;br /&gt;----------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توهم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا حالا به اين فکر کردين که پرنده‌هايي که صبح هاي زود دارن سر و صدا ميکنن چي مي‌گن!؟&lt;br /&gt;خوب مي‌گم، ولي بين خودمون بمونه. اگه دقت کني اونا همه يه چيز رو مي‌گن؛ يه شعر قديميه، که مي‌گن يه پرنده ي افسانه‌اي اون رو سروده. البته اين اصلا اهميتي نداره، مهم اينه که از وقتي کسي يادش مي‌اومده اونا هر روز صبح اون شعر رو مي‌خوندن. اين شعر که البته خيلي کوتاهه و حدود سيصد بار تکرار مي‌شه، چند جمله در وصف کمالات منه! اين بار دقت کن، شايد تونستي شعر رو حفظ کني و از اين به بعد همراه با پرنده ها بخونيش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آب (aaab.blogspot.com)&lt;br /&gt;----------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرصت‌سوزی و عدم استفاده صحیح از موقعیت‌های به وجود آمده به همراه اندکی محافظه‌کاری از مشکلات مهم مديريت ايرانی است. نمونه اين بي‌تدبيري را در وضعيت بازار سهام مي‌توان ملاحظه كرد. سالها، تلاش‌هاي گسترده‌ای صورت مي‌گرفت كه پس‌اندازهاي پراكنده، سرمايه‌هاي سرگردان و سرمايه‌هاي ايرانيان خارج‌نشين در بازار سرمايه ايران فعال شود. حالا كه بازار سهام مورد اقبال قرار گرفته است، به دليل عمق و گستردگي كم آن، تقاضا بر عرضه پيشی گرفته و صف ايجادشده! حالا همه مديران مربوطه وامانده‌اند كه چه كنيم!؟ سهامداران بزرگ مثل دولت و بانك‌ها و شركت‌هاي سرمايه‌گذاري هم سهام شركتهایشان را عرضه نمي‌كنند. زیرا که نمي‌دانند بايد با پولشان چه كنند.&lt;br /&gt;بنظر من اگر اندیشه‌ای برای استفاده از فرصت‌ها در بدنه اقتصادي دولت پيدا مي‌شد، بايد في الفور تلاش مي‌شد تا شرايط سرمايه‌گذاري‌هاي جديد در طرح‌ها جذاب تر شود. آنگاه بخشي از فعالان بازار سرمايه سود خود را در ايجاد طرح جديد و فعال نمودن و سود آور نمودن آن و نهايتا عرضه سهام در بورس مي‌ديدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشاط جاودان (neshat.blogspot.com)&lt;br /&gt;----------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(این وبلاگ بحث اصلی‌اش کامپیوتر و اینترنت است. همان گونه که از نامش پیداست. اما مطلب زیر چیز جالبی بود. با وجود این مطلب پایینی‌اش را هم گذاشتم که ساده و کاربردی است. فقط کافی است کسی یک بار پشت کامپیوتر نشسته باشد. با وجود این در انتخاب مختاری. در هر حال اینکه مخاطب اولی عام‌‌تر است )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرلوك هولمز و معاونش دکتر واتسون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه‌هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي‌بيني؟ &lt;br /&gt;واتسون گفت: ميليون‌ها ستاره مي‌بينم . هلمز گفت: و چه نتيجه‌ای مي‌گيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه مي‌گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره‌شناسي نتيجه مي‌گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه مي‌گيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد. &lt;br /&gt;شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه : چادر ما را دزديده و برده‌اند ! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک کلیک برای همیشه (weblog.azemat.org)&lt;br /&gt;______________________&lt;br /&gt;دانستنی‌هایی در خصوص صفحه کلید کامپیوتر (کیبرد)&lt;br /&gt;آيا مي‌دانيد كيبردهاي QWERTY چه هستند؟&lt;br /&gt;آيا مي‌دانيد كه QWERTY چيست؟ نگاهي به صفحه كليدتان بيندازيد، شش حرف اولي كه مي‌بينيد اين حروف هستند. در واقع اولين ماشين تحريري كه به خوبي كار مي‌كرد در سال 1867 توسط « كريستوفر لاتهام شولز» چاپخانه‌داري از ميلواكي اختراع شد و در سال 1873 به وسيله شركت «رمينگتون آرمز» به بازار عرضه شد. اين ماشين تحرير فقط امكان تايپ حروف بزرگ را داشت و تا آخر صفحه تاپيست نمي‌توانست ببيند كه چه مي‌نويسد! در تايپهاي با سرعت بالا ميله‌هاي اين ماشين تحرير به هم ديگر برخورد مي‌كردند و تايپيست متوجه نمي‌شد و دستگاه كاملا خراب می‌شد و از كار مي‌افتاد. شولز براي اين كه اين مشكل را حل كند، فهرستي از فراواني حروف در كلمات انگليسي تهيه كرد و صفحه كليد را طوري تغيير داد كه حروف با فراواني بيشتر،  دور از هم قرار بگيرند، و به اين ترتيب تايپيست مجبور بود مدت زمان زيادي را هنگام تايپ صرف پيدا كردن حروف دور از هم بكند و با اين روش ديگر ميله هاي ماشين تحرير به يكديگر برخورد نمي‌كردند. (چه راه حل عاقلانه‌اي!) نكته قابل توجه اينجاست كه صفحه كليدهاي امروزي نيز ار همان استاندارد شولز استفاده مي‌كنند. زيرا دست‌اندركاران امر در آن زمان بر اين عقيده بودند كه هزينه بازآموزي به تاپيست ها نسبت به هزينه كند شدن سرعت تايپ نمي‌ارزد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجددا: یک کلیک برای همیشه (weblog.azemat.org)&lt;br /&gt;-----------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(سیامک جان، در مورد این یکی به شدت مرددم. با خودت، می توانی حذفش کنی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاکسی نوشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب شنبه است و يک ساعتی از نيمه شب گذشته. دارم از جلوی زندان موآبيت، آنجا که اريش هونکر دوبار، يک بار به خاطر مبارزه با فاشيسم و يک بار به خاطر رئيس جمهوربودن کشوری به اصطلاح سوسياليستی زندانی بوده، رد می شوم. کمی پايين تر از وزارت کشور، همان محله ای که کورت توخولسکی زندگی می کرد. آن طرف خيابان چهار نفر دست تکان می دهند: دو زن و دو مرد، بايد سی و خورده ای داشته باشند. يک بچه هم درون کالسکه خواب است. پياده می شوم&lt;br /&gt;- فکرکردم چهارنفريد. اين بچه چند سال دارد؟&lt;br /&gt;- دو سال. می نشانيمش روی پامان.&lt;br /&gt;- نه. نمی شود. پليس ببيند، جريمه می کند . اگرچه صندلی مخصوص نوزادان ندارم، اما صندلی مخصوص بچه ها چرا. تو اين ماشين خوشبختانه بيشتر از 4 نفرجا می گيرد. &lt;br /&gt;کالسکه ی بچه را می گذارم صندوق عقب و صندلی مخصوص بچه ها را برمی دارم و می دهم دست مادر بچه.&lt;br /&gt;سوار که می شوند بوی الکل می پيچد توی ماشين. آدرس می دهند. زنی که جلو نشسته » چنين گفت زرتشت« را از روی داشبورد برمی دارد، پايين بالايش می کند و می گويد:&lt;br /&gt;- اوه! نيجه می خوانی؟&lt;br /&gt;- فکرکرده بودم کتابی بردارم تا در ايستگاه عکس هايش را تماشا کنم که حوصله ام سرنرود. متاسفانه عکس ندارد. مجبورم گاهی چند سطری بخوانم.&lt;br /&gt;- حالا از شوخی گذشته، چه می گويند آقا؟ &lt;br /&gt;- چه عرض کنم؟ هنوز چند صفحه بيشتر نخوانده ام.&lt;br /&gt;- چرا رفته ای سراغ نيچه؟ می گويند آلمانی اش خيلی سخت است. &lt;br /&gt;- خوب نيچه شاعر هم بوده. زبان فخفيمی دارد. اما نه ، چندان هم سخت نيست. البته من بايد برخی از جملات را دوبار بخوانم. اينجا و آنجا کلماتی هست که نمی فهمم. اما در مجموع آدم از خواندن يک کتاب به زبان اصلی بيشتر لذت می برد تا از خواندن ترجمه اش. &lt;br /&gt;زنی که عقب نشسته، مادر کودک، می گويد:&lt;br /&gt;- نيچه يک احمق تمام عيار بود.&lt;br /&gt;يکی از مردها می گويد: چرا؟&lt;br /&gt;- چون يکی از دوست هايم که نيچه می خواند، يک احمق تمام عيار است.&lt;br /&gt;همه با پوزخند می گويند: » چه استدلالی!« من به سکوت برگذارمی کنم و توهين اش را ناشنيده می گيرم. بحث درباره حماقت دوست شان و ربط اش به نيچه ادامه پيدامی کند، زنی که جلو نشسته يک بيست يورويی می گذارد لای » چنين گفت زرتشت» و می گويد: &lt;br /&gt;لطفن اينجا نگه دار، ما پياده می شويم. اين دو تا را هم سالم برسان به خانه شان. راهتان طولانی ست. بقيه کرايه را وقتی رسيديد، از اينها بگير. &lt;br /&gt;دوتای باقی مانده می روند جايی در اعماق شرق برلين، محله ای که فاشيست هايش معروفند. هنوز پنج دقيقه نگذشته زن می گويد: &lt;br /&gt;- چرا دروغ گفتی؟&lt;br /&gt;- چه دروغی؟&lt;br /&gt;- اول اينکه گفتی تو ماشين ات چهار نفر بيشتر جا نمی گيرد و بعد هم گفتی صندلی نوزاد نداری. من از دروغگوها متنفرم. چرت و پرت تحويلم دادی.&lt;br /&gt;- خوب است در انتخاب کلماتی که بکارمی بري محتاط باشي. احتمالن بد شنيدي. من گفتم تو ی ماشينم بيشتر از چهار نفر جا می گيرد. و گفتم که صندلی مخصوص نوزادان ندارم. اما اين بچه که نوزاد نيست.&lt;br /&gt;- يعنی می خواهی بگويی، من دارم دروغ می گويم؟&lt;br /&gt;- نه. می گويم بد شنيدي. &lt;br /&gt;- نه. من هم گوشم خوب می شنود، هم حافظه ی قويی دارم. می خواهم بدانم چرا دروغ گفتی و چرنديات تحويلمان دادی.&lt;br /&gt;- تکرار می کنم: مواظب کلماتی که انتخاب می کنی باش. من هم زبان چارواداری بلدم. يعنی می خواهی بگويی من دروغ می گويم؟&lt;br /&gt;- بله. دروغ گفتی.&lt;br /&gt;- خوب کاريش نمی شود کرد. ادعايی است در مقابل ادعايی. حالا که نشستيد و داريم می رويم.&lt;br /&gt;- اصلن مال کجا هستی؟&lt;br /&gt;- پرزين. (پرشن)&lt;br /&gt;مرد: همان ايران؟&lt;br /&gt;- بله. اين يک کلک روانی است. کلمه ی ايران جنگ و خون و تروريسم را برايتان تداعی می کند. اما پرزين هزار و يک شب و قالی و گربه ايرانی و چيزهای زيبای ديگر را.&lt;br /&gt;مرد: - اتفاقن ايران برای من معادل فرهنگ بالاست، دانش و شعر و افسانه. شما در جنگ های صليبی هم بوده ايد.&lt;br /&gt;- گمان نکنم. ما در جنگ های صليبی بوده ايم.&lt;br /&gt;مرد: چرا بوده ايد. من وکيل هستم. در هايدلبرگ و توبينگن حقوق و فلسفه و تاريخ خوانده ام. می دانم.&lt;br /&gt;- شايد. من نمی دانم. تا جايي که سوادم می کشد، ايران در جنگ های صليبی نبوده.&lt;br /&gt;زن: از آدمی که نيچه می خواند بعيد است که تاريخ کشورش را نشناسد. داری ما را دست می اندازی؟ من اجازه نمی دهم.&lt;br /&gt;- نه. خانم. چه دست انداختنی؟ &lt;br /&gt;مرد: چرا. داری مسخره مان می کنی. تو بايد از تاريخ کشورت خبر داشته باشی.&lt;br /&gt;- خوب می بينی که ندارم و شايد به همين خاطر است که راننده تاکسی شده ام.&lt;br /&gt;زن: به حق! آدم های بی سوادی مثل ترا نبايد به آلمان راه بدهند.&lt;br /&gt;- خوب شما به مجلس کشورتان پيشنهادکنيد که از اين به بعد از همه ی آدم هايي که می خواهند وارد آلمان بشوند اول يک امتحان در مورد تاريخ کشورشان بگيرند. اگر قبول شدند، آن وقت ويزا بگيرند.&lt;br /&gt;مرد: حق داری. مردم آلمان مردم احمقی هستند که به آدم هاي بيسوادی مثل تو ويزا می دهند. و بايد اضافه کنم که آلمان کشوری تا سرحد جنون ليبرال است. جنون؟ نه! از جنون گذشته کارش. تمام سياستمداران ما رشوه خوار و عوضی اند. آدم هايی مثل تو بايد در همان کشورهای خراب و وحشی شان بمانند تا بپوسند.&lt;br /&gt;- خوب من فکرمی کنم يا شب خوبی نداشتيد يا اينکه از جايی ديگر ناراحت ايد و حالا می خواهيد سر من خالی کنيد. اما بد نيست بدانيد که من ديگر به ويزا احتياجی ندارم. و در ضمن لطفن به من توهين نکنيد. من هم آلمانی هستم.&lt;br /&gt;زن: بله؟ تو گذرنامه ی آلمانی داري؟ حتمن اشتباهی رخ داده.&lt;br /&gt;بايد حسابی حال شان را بگيرم: &lt;br /&gt;- می توانيد به پليس مراجعه کنيد و اشتباه رخ داده را تصحيح کنيد. فعلن که دو سالی می شود يک گذرنامه ی آلمانی توی جيبم هست. من خودم را آلمانی می دانم. تاريخ جمهوری وايمار و به قدرت رسيدن فاشيست ها در آلمان را خيلی خوب می شناسم. در درس تاريخ در دانشگاه آ آورده ام.&lt;br /&gt;مرد: پس دانشگاه هم رفته ای و از تاريخ کشورت بی خبری!&lt;br /&gt;- بله. اما از اينها گذشته شما چه مخالفتی با من داريد؟ چرا سربه سرم می گذاريد؟شب خوبی نداشتيد؟ باور کنيد علت مشکلات احتمالی ی شما من نيستم. چرا می خواهيد دق دلی تان را سر من خالی کنيد؟ ساعت دوی شب شنبه من دارم کارمی کنم و شما حال. اين رفتارتان را نمی فهمم.&lt;br /&gt;مرد: نه اينکه خيال کنی چون ما اينجا زندگی می کنم ضدخارجی هستيم. من وکيل هستم. اما موضوع اين است که اولن به ما دروغ گفتی و بعد هم از تاريخ کشورت خبر نداری. آدمی که آلمانی اش اينقدر خوب است که نيچه را به آلمانی می خواند ، بايد از تاريخ کشورش با اطلاع باشد.&lt;br /&gt;- ببينم اينجا کلاس تاريخ ايران است يا تاکسی؟ شما هرکس که باشيد، فعلن مسافر اين تاکسی هستيد و من هم هرکس که باشم، فعلن راننده ی اين تاکسی.همين و بس.&lt;br /&gt;- تو ی خارجی نمی توانی برای ما تکليف معين کنی.&lt;br /&gt;ترجيح می دهم به اين دريای بلاهت بخندم و سکوت کنم. آنها به حرف ها يشان که لابد فقط توهين است، ادامه می دهند و من صدای راديو را بلند می کنم. انگار اصلن نيستند. بی توجهی کردن و ناديده انگاشتن، آلمانی را آتش می زند.&lt;br /&gt;- حالا هم داری به ما بی توجهی می کنی و به حرف هامان جواب نمی دهی. من برايت شکايت خواهم کرد.&lt;br /&gt;وقت اش است که با يک بلوف بترسانم شان:&lt;br /&gt;- موافقم. از من شکايت کنيد به جرم دروغ گفتن. اين دگمه زرد رنگ را می بينيد می بينيد اينجا؟ تمام گفتکوهای ما در مرکز بی سيم شنيده و ضبط شده. تا ببينيم آدمی که مدعی حقوق دان بودن است چطور از حرف هايش در دادگاه دفاع می کند و از پس پولی که بايد به من و حکومت بابت توهين هايش می پردازد، برمی آيد.&lt;br /&gt;از اين لحظه به بعد تا برسيم سکوت درون ماشين را فقط آه های کودک خوابيده می شکند.&lt;br /&gt;وقتی می رسيم تاکسی متر 22 يورو و خورده ای نشان می دهد. اقای حقوق دان يک پنجاه يورويي می دهد و می گويد: بيست و پنج يورو برگردان. &lt;br /&gt;پول اينها خوردن دارد. تشکرکنان بيست و پنج يورو برمی گردانم. برای هم شب خوشی را آرزو می کنيم و از هم جدا می شويم.&lt;br /&gt;سيگارم را روشن می کنم و با خودم می گويم: می دانی آقای وکيل باشی؟ ما رشتی ها يک ضرب المثل داريم که می گويد: تا تو باشی، خربزه پوست نتراشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رقص بر بام اضطراب (nasser.persianblog.com)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106131067956874942?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106131067956874942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106131067956874942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106131067956874942' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-106102107865360300</id><published>2003-08-16T12:34:00.000+04:30</published><updated>2003-08-16T12:34:38.593+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>جز فرار مرهم ديگری برای شفا، يا حتی ساکت کردنِ دردِ اين قوه‌ی تصميم‌گيریِ قريب به فلج نمی‌شناسم... &lt;br /&gt;می‌دانم... الان می‌گويی چقدر زود فراموش می‌کنم «حسبنا الله» را. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز دوستان رفتند آنجايی که ما، انشاء الله، يک ماه ديگر قرار است برويم. رفتند و انگار آماده بودند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادم نمی‌رود سالِ قبل و حکايتِ «المسافر کالمجنون» خودم را. آنها هم شده بودند کالمجنون. آنها مجنون و ما شايد از آنها مجنون‌تر، به عطشِ زودتر به آنجا رسيدن، به عطشِ آنجا بودن، آن روزهايی که خوبان همه آنجا جمعند. و شايد... به عطش آنکه به مادر او بگوييم که راه را نشانمان بدهند، که بتوانيم، هر چند ناچيز، کمک کنيم. کوچکيم. می‌دانم. اما آنها بزرگند... همين کافيست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانی؟ عطش هست، ولی آمادگی... نع! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز اما &lt;br /&gt;مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری&lt;br /&gt;دريغا صبح هشياری&lt;br /&gt;دريغا روز بيداری...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارون(mehraan.blogspot.com)&lt;br /&gt;------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مايك نيوئل دو سه روز قبل رسما به عنوان كارگردان هري پاتر و جام آتش معرفي شد. &lt;br /&gt;نمي دانم اين انتخاب درستي است يا نه - هر چند كه حالا برخلاف قبل فكر مي كنم آلفونسو كوآرون براي كارگرداني زنداني آزكابان گزينه مناسبي است - اما با حرف هاي ديويد هيمن تهيه كننده به نظرم مي رسد كه وارنر مي خواهد وجه شادتر جام آتش، لحن سياه حاكم بر روح كتاب را بگيرد و اين به نظرم اصلا اتفاق خوبي نيست.&lt;br /&gt;اگر سه كتاب اول رمان هاي علمي تخيلي به شدت جذابي بودند، فكر مي كنم هري پاتر و جام آتش يكي از سياه ترين رمان هايي است كه در زندگي ام خوانده ام. از آن دست داستان هايي كه هيچ كس جز كوبريك فقيد حق دست درازي به آن را ندارد. در تمام اين مدت هم فكر مي كردم سر اين يكي ديگر وارنر سكان رهبري را به اسپيلبرگ مي سپارد اما انتخاب نيوئل يك آب پاكي تمام عيار بود. كارگردان كمدي چهار عروسي و يك تشييع جنازه يك فيلم بهتر به نام داني براسكو را هم در كارنامه اش دارد اما فكر نمي كنم وارنر دوست داشته باشد چنين چيزي را تحويل بگيرد هر چند خود داني براسكو در كنار مخمصه بيشتر به يك شوخي مي ماند. &lt;br /&gt;اولين عكس هاي منتشر شده از هري پاتر و زنداني آزكابان به شدت حال و هوايي را كه بايد، دارد. فعلا دلمان را به همين ها خوش مي كنيم تا بعد. تا ارديبهشت آينده و آغاز توليد فيلم چهارم زمان زيادي مانده است. شايد در اين مدت خود هري بالاخره بتواند اين وارنري هاي احمق را راضي كند تا به سراغ اسپيلبرگ بروند. خدا را چه ديديد... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاداشت های سینمایی(www.naghibi.info)&lt;br /&gt;------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تراژدی خودساخته!&lt;br /&gt;دلم خيلی گرفت وقتی گفت شوهرش نمی ذاره از خونه بياد بيرون. آخه بنده خدا از کجا پول دربياره. دو تا بچه کوچک دارن. شوهرش موجی جنگه و چند ساليه که معتاده. خودش هم اين ور و اون ور خونه ها رو نظافت می کنه و خرج زندگيش رو درمياره. اما چند روزه که شوهرش نمی ذاره از خونه بياد بيرون. صداش می لرزيد. نمی دونم چه جوری می شه کمکش کرد. &lt;br /&gt;اين خانمها و آقاهايی که معمولا برای نظافت يا باغبونی يا کارهای اين تيپی به خونه ها ميان، کلی ماجرا پشت زندگيشون خوابيده. کلی اتفاقهای عجيب غريب که اگه بری توو عمق، می بينی بيشتر وقتها نادونی ها و حماقتهای خودشون باعث اتفاقهای بد توو زندگیشون می شه.&lt;br /&gt;شايد هم اشتباه می کنم. نمی دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; زن-نوشت(www.parastood.com)&lt;br /&gt;---------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسم الله الرحمن الرحيم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای دکتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهرمون حالش بده &lt;br /&gt;به دادش برس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(يک پرچم انداخته بودند روی قبر چمران که پيشانی ات را می شد بگذاری و های های سکوت کنی ...اين را کسی گوشه پرچم نوشته بود با اسمی ناخوانا ....) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاوه های مشوش یک مست(pesarak.persianblog.com)&lt;br /&gt;--------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرنوشت دولت الکترونيکی در ايران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گزارشی راجع به دولت الکترونيکی در بحرين می خواندم، راستش تيتر حرکت ها را که نگاه می کنی همان سرفصل های تعريف شده در امثال برنامه هايی مثل تکفا (طرح توسعه کاربری فنآوری اطلاعات) در ايران خودمان است...اما روند کارشان را که پيگيری می کنی، می بينی خيلی جلوترند. شايد مقايسه سيستم دولتی بزرگ ما با بحرين که فوقش اندازه شهرداری ما پيچ و خم داشته باشد درست نيست. اما آخر انصاف هم چیز خوبی است. در آخر 2005 آنها تمام خدمات مورد نياز برای دولت الکترونيکی E-Gov را دارند و ما تازه تا 2005 ممکن است وزارتخانه هايمان سايت داشته باشد ! و خبری از سرويس دهی و ارائه خدمات به صورت آنلاين نيست ...&lt;br /&gt;اصلا صبر کنيد ببينم... چرا شورای عالی اطلاع رسانی اهداف يک ساله و دوساله، 5 ساله و بلند مدت کشور را در قالب اهدافی ملموس که بشود رسيدن و ميزان دسترسی به آنها را سنجيد مشخص نمی کند؟ وجود چنين اهدافی باعث می شود حداقل وقتی صحبت از بودجه ای مثل تکفا می شود همه به آن به عنوان يک منبع درآمد(!) ويژه نگاه نکنند و بيايند درست و حسابی روی طرح هايی کار کنند که از آن بودجه صرفا برای سرمايه گذاری استفاده می کند و به دنبال نزديک تر کردن صنعت فن آوری اطلاعات کل کشور به اهداف تعيين شده است.&lt;br /&gt;ایستادن در برابر باد(tarane.blogspot.com)&lt;br /&gt;----------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب بينوايان اثر ويكتور هوگو ، بنا به گفته قريب به اتفاق منتقدين ، يكي از هفت &lt;br /&gt;شاهكار ادبي جهان محسوب ميشود . محض اطلاع شما ، شش شاهكار ديگر &lt;br /&gt;عبارتند از :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- شاهنامه اثر فردوسي&lt;br /&gt;2- مثنوي معنوي اثر مولوي&lt;br /&gt;3- كمدي الهي اثر دانته&lt;br /&gt;4- هملت اثر شكسپير&lt;br /&gt;5- ايلياد واوديسه اثر همر&lt;br /&gt;6- مهابهاراتا اثر وياسا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما شايد چند بار خوا ندن و يا حتي پيش زمينه هاي ديگري لازم باشد تا خواننده &lt;br /&gt;بتواند متوجه شود كه بينوايان يك اثر عرفانيست و در پشت حجاب شخصيتهاي گوناگون &lt;br /&gt;اين داستان ، نويسنده با هنرمندي تمام مراحل عروج يك انسان را به سمت خدا تشريح&lt;br /&gt;كرده . خودم در مورد اين كتاب تفسير كه نه اما حاشيه اي نوشتم كه چند سال پيش &lt;br /&gt;در يكي از نشريه هاي دانشكده به چاپ رسيد . اينجا خلاصه اي از اين حاشيه را &lt;br /&gt;مينويسم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژان والژان در واقع نماينده انسانيست كه در نيمه راه عمر ( سني كه معمولا افراد &lt;br /&gt;صاحب فكر دچار تحولاتي ميشوند ) ، تصميم ميگيرد كه خودرا از بند نفس رها كند و&lt;br /&gt;در اين بين ، بازرس ژاور كه نمودي از شيطان نفس ژان والژان است ، سايه به سايه به &lt;br /&gt;دنبال اوست تا اورا به موقعيت سابقش باز گرداند . &lt;br /&gt;اسقف مريه ( كشيشي كه ژان والژان شب اول آزاديش در كليساي او خوابيد ) تاثيرش &lt;br /&gt;را در يك لحظه و براي تمام عمر روي او ميگذارد . او عامل ايجاد همان تحوليست كه &lt;br /&gt;ابراهيم ادهم را وادار به ترك تخت و تاج كرد و حر بن يزيد رياحي را به پيوستن به حسين &lt;br /&gt;بن علي سوق داد . بله . اسقف مريه كنايه از خرد معنوي و وجدان ژان والژان است .&lt;br /&gt;ميبينيد كه از اين صحنه داستان چند ظرف و شمعداني نقره به ژان والژان ميرسد كه تا &lt;br /&gt;آخر داستان همراه اوست . اين يعني حضور هوشيارانه وجدان در تمام مراحل بعدي&lt;br /&gt;زندگي او .&lt;br /&gt;اما كوزت . كوزت استعاره ايست از تمامي دلبستگيهاي دنيوي ژان والژان و به همين &lt;br /&gt;علت همواره در كنار اوست و ژان والژان ابدا حاضر به از دست دادن اونيست .&lt;br /&gt;نجات پيرمرد باركش ( فوشيه لوان ) از زير گاري ، اولين مرحله امتحان ژان والژان است &lt;br /&gt;كه بين نجات زندگي يك انسان و شناختن شدن توسط ژاور ، دومي را برميگزيند و &lt;br /&gt;سرافراز از اين آزمون الهي بيرون ميايد .&lt;br /&gt;حال لازم است كه اين انسان تائب كه به سمت خدا حركت ميكند ، در بوته آزمايشهاي&lt;br /&gt;سخت تر الهي قرار گيرد تا عيارش براي ادامه راه سنجيده شود . آنجا كه ژاوربا &lt;br /&gt;دستگيري اشتباهي مردي به جاي ژان والژان ، ضمن عذر خواهي از او ميگويد : من &lt;br /&gt;تمام مدت به شما مشكوك بودم . اما امروز ما ژان والژان واقعي را دستگير كرديم و فردا &lt;br /&gt;محاكمه خواهد شد . همان شب تا دير وقت صداي قدم زدن ژان والژان از پشت در به &lt;br /&gt;گوش ميرسد كه تحت بزرگترين چالش و درگيري روحيست . نجات جان خودوكوزت و &lt;br /&gt;مادرش فانتين و خيانت به يك بيگناه يا نجات مرد بيگناه ومحروميت فانتين جوان از ديدن &lt;br /&gt;دخترش كوزت در آخرين لحظات زندگيش. اين بار نيز والژان آزمايش را با بهترين نتيجه به&lt;br /&gt;پايان ميرساند . ودر زيبا ترين صحنه اين بخش از داستان ويكتور هوگوضمن اشاره اي &lt;br /&gt;به فلسفه نسبي گرايي ، دروغ گفتن خواهر روحاني را كاملا توجيه ميكند . در اين لحظه راستگويي كه جزء تعاليم اصلي آيين مسيحيت است ، بزرگترين گناه محسوب ميشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنين در صحنه معروف تعقيب ژاور ، والژان و كوزت به كوچه بن بستي ميرسند . والژان &lt;br /&gt;كه كوزت را بر دوشش سوار كرده است ، در حاليكه صداي گامهاي ژاور و مامورانش نزديك&lt;br /&gt;و نزديكتر ميشود به سرعت به سمت ديوار انتهاي كوچه ميدود وسعي ميكند براي پرش &lt;br /&gt;از ديوار، شاخه درخت انتهاي كوچه را چنگ بزند . به نوشته ويكتور هوگو : ژان والژان &lt;br /&gt;احساس كرد كه نيرويي او را به سمت بالا ميكشاند ..... چند لحظه بعد والژان و كوزت كه&lt;br /&gt;از ديوار پريده اند ، داخل دير خواهران روحاني هستند . منظور از اين صحنه چيست ؟&lt;br /&gt;ويكتور هوگو با خلق اين صحنه ، ميخواهد حقيقتي را بگويد كه همه شنيده ايم اما شايد باورش نداشته باشيم : &lt;br /&gt;در زندگي ، هنگامي كه بديها هجوم مياورند و تمامي راه ها به روي انسان بسته&lt;br /&gt;ميشود ، آخرين پناهگاه خداست .&lt;br /&gt;مگر نه اينكه : امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..انقلابي كه در فرانسه آغاز ميشود ، همزمان است با انقلاب بزرگي در درون ژان والژان . &lt;br /&gt;او كه به خاطر فرار از دست ماريوس پونت مرسي ( خواستگار و عاشق كوزت ) محل&lt;br /&gt;سكونتش را عوض ميكند ، اين بار نعش نيمه جان او را بر دوش ميكشد و از داخل كانال&lt;br /&gt;فاضلاب نجاتش ميدهد . تا اين لحظه ژاور سايه به سايه در تعقيب ژان والژان است اما &lt;br /&gt;هنگامي كه ژان والژان با رساندن ماريوس به كوزت ، در واقع دلبستگيهاي مادي خود &lt;br /&gt;را نيز رها ميكند ، نفس او كه همانا ژاور است قدرت خود را به طور كامل از دست ميدهد&lt;br /&gt;و ميميرد ( خودكشي ميكند) . و ژان والژان نيز همچون عطار . ابراهيم ادهم . منصور &lt;br /&gt;حلاج و ...فاتح قله سيمرغ ميشود . از بند هاي بشر بودن خلاص ميشود و به مرحله اي &lt;br /&gt;ميرسد كه :&lt;br /&gt;يا ايتها النفس المطمئنه . ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فاد خلي في عبادي&lt;br /&gt;واد خلي جنتي .......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چای بعد از ظهر(roham99.persianblog.com)&lt;br /&gt;--------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحبت كردن از حقايق تاريخي گناه نيست. اين من نبودم كه در قرن 5 هجري به غارتگري و چپاول و دزدي، تركي كردن مي‌گفتند. اين من نبودم كه در اشعار اصفهاني قرن 11 ترك بودن را مطابق با قاتل بودن مي‌دانستم. من مصطفي پاشا يكي از بنيان گذاران تركيه نوين نبودم كه گفت ايراني بودن افتخاريست. چرا كه شما زبان و تمدن خود را داريد و ما آن را بايد بسازيم. اگر گفتم تركي زبان نيست و گويش است به خاطر اين است که قابل نوشتن نبود و سر شار از غلط دستوري بود. به طوري كه مجبور به تعويض الفباي آن به لاتين شدند. اگر از ترك حرف مي‌زنم منظور من ترك است نه آذري هاي عزيز ايران زمين كه چشم و چراغ ميهن عزيزمان هستند. ايران که ترك ندارد. در خاتمه بايد به عرض برسانم در اينده ايران عزيز جاي كساني كه خود را ترك مي‌دانند در شهرها نيست. بلكه در فاضلاب هاست. زيرا تركي معني موش بد بو نيز مي‌دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین کلام(bahareezady.blogspot.com)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-106102107865360300?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106102107865360300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/106102107865360300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#106102107865360300' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-105669633139686246</id><published>2003-06-27T11:15:00.000+04:30</published><updated>2003-06-27T11:15:31.433+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دامه مقاله به خاطر يک مشت دلار:&lt;br /&gt;چهار -  در گرماي تابستان سال گذشته در بابلسر جمعي از رؤساي دانشگاه ها ، معاونين و وزير آموزش عالي شبه قانوني را تصويب كردند كه براساس آن به دانشگاه ها اجازه داده مي شود درمورد پذيرش دانشجويان غير حضوري اقدام كنند. حتي قانون پذيرش «دانشجويان نوبت دوم» و «تبصره 153» - كه دانشجو را موظف مي كند پول تمام امكانات دانشگاهي خودرا بپردازد- نيز نتوانست سستي و سردي حاكم بر جماعت دانشجوي كشور را تكاني دهد تا همچنان در خواب زمستاني فرو رفته باشد  و هراس من ازاين است كه ديگر كسي حتي براي فاتحه خواندن بر اين پيكر بيجان، باقي نمانده باشد، اگرچه همچنان كساني براي چگونه نفس كشيدن او تعيين تكليف خواهند كرد... بايد يك بار و براي هميشه مشخص كرد كه در اين كشور كدام نهاد ، مرجع قانون گزاري و تصميم گيري هاي كلان است. مجلس شوراي اسلامي ، مجمع تشخيص مصلحت نظام ، شوراي عالي انقلاب فرهنگي يا جلسه رؤساي دانشگاه هاي كشور! ... كدام اصل قانون اساسي باقي مانده است كه هنوز توجيه و ضمانتي براي اجرا داشته باشد و اصولا اين چه قانون اساسي است كه صريح ترين و روشن تريت اصول آن به اين سادگي ناديده گرفته ميشود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج - در تمام دنيا دانشگاه ها براي تامين نيازهاي مالي خود با جامعه و صنعت ارتباطي تنگاتنگ دارد و از آن سو حوزه صنعت با تاسيس دفاتر R&amp;D زمينه گسترش اين همكاري را فراهم مي كند. به اين ترتيب ضمن حفظ تعادل بازار كار با نيروهاي متخصص و جهت دهي آن ، ارزش، اعتبار و بازدهي هر دو رشد مي كند. عدم شكل گيري چنين رابطه اي در كشور ما سبب شده است كه دانشگاه و نيروهاي تربيت شده در آن با فضاي صنعت و نياز ها و چالش هاي آن غريبه باشند و صنعت بدون تخصص، در بهترين حالت سر هم كننده از كار افتاده ترين محصولات و فناوري هاي جهان فرا صنعتي شود. ملموس ترين نتيجه اين قهر تاريخي در فاصله اي است كه با جامعه بيكاران تحصيل كرده اي پر مي شود كه بر اساس طرح جديد قرار است 30% نيز به تراكم آنها افزوده شود. آيا كسي دلش براي سرمايه هاي ارزشمند انساني كه اين چنين ارزان و آسان دفن مي شوند ، مي سوزد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش -  اساسا قياس وضعيت و موقعيت دانشگاه و  دانشجوي ايراني با نمونه هاي خارجي آن از هر لحاظ اشتباه و بر آمده از ذهنيتي ساده انگار است كه يكساني سازه هاي اجتماعي را با يكي بودن واژه ها مي سنجد. اگر دريافت شهريه تحصيل در دانشگاه هاي ديگر كشور ها ، يك تجربه موفق است الزاما نمي تواند در اينجا هم به همان شكل و با همان برون داد اجتماعي باشد چه در شرائط امروز عين بي عدالتي و نشانه فرسودگي و از كارافتادگي نظام آموزشي است كه مي خواهد به زور و با تزريق آخرين قطره هاي خون ضعيف ترين لايه هاي اجتماع به حيات بيمار گونه خود ادامه دهد.اجراي قسط،عدالت اجتماعي و استقلال اقتصادي وسياسي ازپايه اي ترين شعارهاي انقلابي بود مي خواست متعلق به كوخ نشينان  و مستضعفين باشد. كمتر از دو دهه زمان لازم بود تا تمام اين خواسته هاي مردمي در برابر مصالح نظام كمرنگ شوند تا امروز كه فقط بايد اين واژه ها را در كتب هاي درسي دبستان و  شايد چند سال بعد دركتاب هاي تاريخ خواند.چيزي شبيه داعيه عدالت خواهي انوشيروان عادل است كه براي اولين بار تحصيل را طبقاتي كرد... واقعا چند سال به عقب بازگشته ايم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت - «علم بهتر است يا ثروت؟» شايد همه ما نوشتن را با اين جمله آغاز كرده باشيم ولي امروز آن را طور ديگري تمام خواهيم كرد. پاياني كه قطعا با هميشه فرق خواهدداشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-105669633139686246?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/105669633139686246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/105669633139686246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105669633139686246' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-105669608769643752</id><published>2003-06-27T11:11:00.000+04:30</published><updated>2003-06-27T11:13:02.443+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;«به خاطر يك مشت دلار»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مهدي فيضي&lt;br /&gt;Mehdi_Faizy@Yahoo.com&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;يك -  «علم بهتر است يا ثروت؟» شايد همه ما نوشتن را با اين جمله آغاز كرده باشيم وبعد … «البته واضح و مبرهن است كه ارزش و جايگاه علم بسيار بالاتر از ثروت است و در طول تاريخ… » آيا هنوز هم كسي نوشتن را همين طور ادامه مي دهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو -  درتمام اين سالها عادت كرده ايم كه تا مساله اي به يك مشكل و بحران تبديل نشده نبينيمش و آن وقت كه ديگر جايي براي انكار واقعيت همه گير و همه فهم نبود، دم دست ترين و ساده ترين راه حل را در پيش بگيريم: «پاك كردن صورت مساله». سياست اجبار و تحميل درحوزه هاي فقهي ،راهبرد ممنوعيت در زمينه هاي فرهنگي، روش بازداشت درعرصه اجتماعي و استراتژي درهاي بسته در مورد اقتصاد زمينه هاي مختلف پيگيري اين روند در مواجهه با مسائل مملكتي بوده است كه نتايج آنها را ، كم و بيش ، هر روزه در اجتماع عاصي و آشفته مان مي بينيم. &lt;br /&gt;طرح «خريد خدمت سربازي» در چند سال گذشته نمونه آشكاري از پيگيري سطحي ترين پاسخ ها ،به آساني جابجايي يك نقطه، براي يك تقاضاي اجتماعي بود تا «سربازهاي سركار» به «سربارهاي بيكار» تبديل شوند! اگرچه اين طرح به همان سرعت كه آمده بود ، كنار گذاشته شد و سر آنان كه به دنبال راضي كردن پدران براي خريد دو سال زندگي از دست رفته  بودند بي كلاه ماند ، تا ههچنان كلاه خدمت زير پرچم نظام را به سر كنند ، نتايج و بازخوردهاي آن ، بويژه در قشر تحصيل كرده بخوبي قابل مشاهده است.آيا هنوز چشمان عادت زده مان توان ديدن روزمره ترين پديده هاي اجتماع را دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه -  سال 1374 كه هنوز خبري از جنبش دانشجويي - به آن معنايي كه امروز مي شناسيم و نمي بينيم- نبود، طرحي درمجلس تصويب شد كه براساس آن دانشجويان دانشگاه هاي دولتي موظف بودند به ازاء هر واحد افتاده تئوري 1000 و هر واحد عملي 2000 تومان به دانشگاه بپردازند. اين طرح - كه بعد ها به «بند دال»  شهرت يافت -  با مخالفت جدي دانشجويان بي ادعاي آن روز هيچ گاه اجرا نشد تا دانشجويان مدعي امروز در برابر آزموني دشوار در حق طلبي و عدالت خواهي قرار گيرند. آيا هنوز كسي براي آرمان هاي انساني فراموش شده و ارزش هاي اجتماعي از دست رفته به پا خواهد خواست؟ ... آنها بخوبي مي دانستند كه خانه هاي سفيد جدول اقتصادي كشور چنان آشفته است كه با اين پول هاي سبز ، پر نخواهد شد و اين تنها بهانه اي خواهد بود كه در ادامه خانه هاي ديگري نيز از اين جدول به هم ريخته ،‌سياه شوند. آيا كسي سياهي اين لكه هايي را بر دامان انسانيمان را رنگ باخته است، احساس نمي كند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-105669608769643752?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/105669608769643752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/105669608769643752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105669608769643752' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-92040232</id><published>2003-04-05T18:54:00.000+04:30</published><updated>2003-04-05T18:59:21.000+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;font size=4&gt;شكست شوراها در جامعه‏‎اي غير مدني&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همگان بر اين نكته اذعان دارند كه تجربه شوراها در دور اول آن، تجربه موفقي نبوده است و عده‏‎اي نيز بر شكست خوردن اين تجربه اذعان دارند.اعتقاد بر اين است كه يكي از دلايل اقبال كم مردم به انتخابات شوراها،همين عدم موفقيت آنها بوده است. در كنار ساير مسائل از قبيل يأس و سرخوردگي سياسي&lt;br /&gt;&lt;center&gt;چرا شوراها موفق نبودند&lt;/center&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دلايل قانوني&lt;/b&gt;: پيش از اين، در قانون اساسي و قوانين عادي كشور، براي اكثر زمينه‎‏ها و محدوده‎‏ها مسؤول تعيين شده بود و ديگر حوزه مهمي باقي نمانده بود كه مسؤوليت تصميم‎‏گيري در خصوص آن،به شوراهاي اسلامي شهر و روستا واگذار شود.پس تنها اختيار تعيين شهردار به اين شوراها واگذار شد كه اين اختيار نيز دردي را از مشكلات و مسائل شهري حل نمي‎‏كرد.در بسياري كشورهاي اروپايي و آمريكاي شمالي كه تجربه شوراها و اداره شورايي و دموكرات شهر و روستا،تجربه‎‏اي ديرين و جا افتاده است؛ شاهد آن هستيم كه شوراهاي شهر پارلمانهايي محلي هستند كه بر همه چيز اختيار دارند.از قوانين راهنمايي و رانندگي و پليس غير نظامي گرفته تا تعيين ساعات كار ادارات و بخش‏‎هاي خصوصي و دولتي،همه چيز و همه چيز يك شهر،در اختيار شورايي است كه مردم آن شهر انتخاب كرده‎‏اند و مجلس ملي، در شأن خود نمي‏‎بيند كه وقتش را صرف تعيين تكليف چنين موضوعاتي كند.اما در كشور ما كه براي اندازه تراكت تبليغاتي انتخابات هم، قانون تصويب مي‎‏شود،بديهي است كه مسائل مهمي مثل مسائل داخلي همه شهرهاي يك كشور نيز،بايستي توسط مجلس شوراي اسلامي (ملي) تعيين تكليف شوند.از لحاظ قانوني مي‎‏توان گفت كه قانون اساسي تاكيد كرده است «مجلس شورا،حق قانون‎‏گذاري در تمام امور كشور را دارد» اما مجلس اين حق را به عنوان تكليف ديده و مسائل مختلف،به خصوص مواردي كه اثرات كوتاه‎‏برد و شهري هم دارند،هميشه مورد علاقه مجلسيان و به‎‏ويژه،نمايندگان شهرهاي كوچك نيز بوده است.ايراد و بيان انتقادات به اين مسئله،مجالي دگر مي‎‏خواهند.اما حقيقت در اين است كه مجلس و نمايندگان،جايگزين شوراها شده‎‏اند و از انعطاف قانون در جهتي استفاده شده است كه نتيجه آن،عدم احقاق حقوق ملت بوده است.(براي نمونه،براي انتخاب استاندار،با نمايندگان مجلس مشورت مي‎‏شود نه نمايندگان شوراهاي شهر و شوراي استان)هنگامي كه اختيارات شوراها به صفر ميل (و شايد نيل) كرد،مردم نيز علاقه‎‏اي نشان نخواهند داد.شوراي شهري كه هيچ مسؤوليت و اختيار قابل قبولي ندارد و در طول چهار سال،فقط در چند شهر،مديريت‎‏ها تغيير كردند (و به نظر مي‎‏رسد مملكت گل و بلبلي داريم،عاري از هر سوءمديريتي!) هيچ اشتياقي براي ادامه اين روند وجود نخواهد داشت.قابل توجه آن كه اكثر شهرداري‎‏هاي كشور (و شايد هم همه آنها) غيرخودكفا هستند و حتي دخلشان به خرجشان نمي‎‏رسد.شوراها نيز كه شوراي شهرداري‎‏اند و نه شهر و تمام درآمد شهرداري بايد صرف پاكسازي معابر و جمع‎‏آوري زباله شود.در خصوص بقيه مسائل هم كه مجلس تصميم‎‏گيري كرده است.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;ايرادات مدني&lt;/b&gt;: ايرادات مدني را بدين گونه مي‎‏توان تفسير كرد.ايراد در قانون‎‏گذاري،تفسير،اجرا و احترام به قانون.حقيقت اين است كه هنوز در جامعه ما،از قانون بيشتر به عنوان چماق و اهرم فشار،ابزار ابراز قدرت و وسيله تزئين و مشروعيت بخشي به اعمال دلخواه خود،استفاده مي‏‎شود و اين موضوع در تمامي مراحل و بخش‎‏ها نمود دارد. چه در مرحله تقنين،چه تفسير، چه ابلاغ و چه اجرا. حتي نگاه به قانون نيز اين گونه است و كمتر كسي پيدا مي‎‏شود كه قانون را به عنوان يك حق مكلّف و يك تكليف محق ببيند.براي مثال مي‎‏توان از استفاده از يك قانون متروك و نامربوط براي تعطيلي مطبوعات و از آن سو،تعميم شرع تا ميزان بودجه در نظر گرفته شده براي شوراي نگهبان و تهديد به تعطيلي شبكه‎‏هاي استاني در برابر تصميم براي كاهش بودجه صداوسيما اشاره كرد. (البته اگر همه شبكه‎‏هاي استاني مثل شبكه خراسان باشند كه اين امر،كاري است ممدوح!) در سطح دانشگاه نيز،بارها شاهد اين استفاده‎‏هاي ابزاري بوده‎‏ايم.استفاده از آيين‎‏نامه «الزام محدود شدن نشريات غيرخودكفاي دانشگاهي به يك عنوان» تنها براي تعطيلي يك نشريه از هشت نشريه،تفسير دوسوم عدد 11، يك سال به هشت و سال بعد به هفت؛عدم صدور اجازه حذف پزشكي توسط استاد به بهانه‎‏هاي واهي؛تهديد به عدم صدور اجازه حذف و اضافه بيش از دو درس در ترم‎‏هاي آينده، در برابر انتقاد به شيوه برنامه‎‏ريزي آموزشي؛ و هزاران مورد و مسئله ديگر تنها گوشه‎‏اي از تجربيات نگارنده است و خوانندگان محترم،قريب به يقين، خود شاهد ظاهرسازي‎‏ها و قانون‎‏مداري‎‏هاي ساختگي بسياري بوده‎‏اند كه تنها هدفشان،رسيدن به اميال شخصي و مواردي از اين دست بوده است. در خصوص شوراها نيز،ابتدا به ساكن شاهد پدرخواندگي وزارت كشور و شوراهاي ناظر و كميته حل اختلاف بوده‎‏ايم.بدين معني كه دخالت‎‏هاي وزارت كشور،سبب آن شدند كه ميزان اختلاف بين شورا و منتخبش، شهردار؛ بيش از ميزان اختلاف ميان مجلس و كابينه باشد.يكي از موارد جالبي كه در مديريت ايراني وجود دارد اين است كه مديران رده بالا (به دليل اطمينان از مقام خود و نبود ترس از پرسش و تضمين شغل حاج‎‏آقا!) تا جايي كه مي‎‏توانند اختيارات خود را گسترش مي‎‏دهند و ديگران را نيز ترغيب مي‎‏كنند تا اختيارات خود را واگذار كنند.در مقابل در لايه‎‏هاي مياني مديريت شاهد عكس اين روند و فرار از اختيار و علاقه به انجام تمامي كارها از روي تكليف (به شيوه رفع تكليف) هستيم.سالهاي سال مديريت شهرها و استان‎‏ها،بخشي از مديريت مياني بوده و لايه‎‏هاي بالاتر،به داشتن اختيار عادت كرده بودند و ترك عادت موجب مرض.درنتيجه هيچ‎‏كس،نه شهردار و نه وزارت كشور حاضر نبودند كه اختياري را به شورا واگذار كنند. و همچنان شوراها بي‎‏اثر و نظر باقي مي‎‏ماندند.دليل تشكيل نشدن شوراي استان و شوراي عالي استان‎‏ها را نيز در همين حوزه مي‎‏توان يافت.شوراي استان،ممكن بود استاندار را وادار كند كه به جاي اجراي دستورات صريح وزارت كشور،مصالح استان و شرايط آن را در نظر بگيرد (و همچنين خواسته‎‏هاي مردم را) شوراي عالي استان‎‏ها نيز مجلسي موازي مجلس شورا ايجاد مي‎‏كرد و به طور تخصصي و موردي،به نقد بدنه عريض و طويل وزارت كشور و آموزش و پرورش (من‎‏جمله در بحث عدم توجه به اقليت‎‏ها و اقوام) و ساير وزارت‎‏خانه‎‏هايي كه توزيع بودجه آن‎‏ها در سطح كشور،توزيع رفاه را نشان مي‎‏داد.«شوراي عالي استان‎‏ها»يي كه مي‎‏توانست به جاي عده‎‏اي سياست‎‏مدار با دغدغه‏‎هاي سياسي (مانند مجلس) از عده‎‏اي متخصص يا ريش‎‏سفيد با دغدغه‎‏هاي محلي تشكيل شود و نمايندگان مجلس را وادار سازد به جاي در نظر گرفتن مسائل حوزه انتخابيه (و تخصيص 2.1 ميليارد دلار از پس‎‏انداز كشور براي امور جاري) مسائل مملكتي و مصالح درازمدت را در نظر بگيرند و به جاي چانه زدن با وزير و معاون،در تخصيص صحيح بودجه به نهادهاي عمومي بكوشند.مسئله ديگر،ترس عجيبي است كه در تمام كشور از اعطاي اختيار وجود دارد.قانون اساسي به گونه‎‏اي تدوين شده كه با كمي پررنگ‎‏تر كردن نقش شوراها،مي‎‏توان نظامي شبه فدرال را براي كشور به وجود آورد و با ياري گرفتن از قوانين عادي،اداره تمامي نهادهاي عمومي را در مناطق،به شوراها سپرد.نهادهايي از قبيل اداره كل آموزش و پرورش،راهنمايي و رانندگي،تعاون،بهداشت و درمان و ... اما در كشور ما،هراسي از چندپارچگي و اعلام استقلال و به خطر افتادن امنيت و وحدت ملي وجود دارد كه از هر گونه خرد كردن تصميم‎‏سازي و اداره جلوگيري مي‏‎كند.خرد كردني كه مي‎‏تواند موجب رفع سوءمديريت‎‏ها و همچنين آسايش بيشتر براي شهروندان شود.شهرونداني كه نه تنها ايراني هستند،كه خرده فرهنگي اختصاصي خود دارند. كُردند، تركند، بلوچند، عربند يا هر فرهنگ و آداب و سنن ديگري كه دارند و طبيعي است كه نمي‎‏توان براي همه يك تسخه را تجويز كرد.اما اصرار داريم كه اگر استاندار و شهردار كردستان را كردها برگزينند،به يكباره شورش مي‎‏كنند و اعلام استقلال. اما آنها چه مي‎‏خواهند كه با استقلالشان بدان مي‎‏رسند؟آيا جز احترام به فرهنگ و اجازه تربيت فرزندانشان با فرهنگ خودشان،چيز ديگري هم مي‎‏خواهند؟نمايندگان مجلس،هميشه با گذر از فيلتر شوراي نگهبان و وارد شدن به جريان نمايندگان، از هر گونه سرپيچي و ابراز نظر و ديدگاه خاص،عاري مي‎‏شوند.اما شوراها مي‎‏توانستند با نگاه محلي و منطقه‎‏ايشان،شهرهايي بسازند و فرهنگي پرورش دهند كه فقط ايراني (آن هم با هزار و يك ايراد و تناقض) نباشد.بلكه شهري باشد كه هم شرقي باشد،هم ايراني باشد،هم اسلامي باشد، هم (مثلا) نماد فرهنگ كرد باشد و ديگر شاهد آن نباشيم كه براي خودنمايي و خودشيريني شهردار پيش مقامات بالاتر،در شهر دوهزار نفري ساختمان ده طبقه با نماي شيشه سكوريت ساخته شود.مورد ديگري در كنار همه اين مسائل،نهادهاي عمومي (حكومتي غير دولتي) هستند كه در اكثر شهرها داراي امكانات بسيار قابل توجه و نفوذ قابل توجه‎‏تري هستند و خود مي‎‏دوزند و خود مي‎‏بافند و خود مي‎‏سازند و شورايي كه نماينده مردم باشد،مانع از آن خواهد شد كه با يك تلفن از بالا،مجوز مورد نياز حاج‎‏آقا صادر شود يا تخلفشان به هكذا ناديده گرفته شود.پس به سادگي مي‎‏توان شاهد كارشكني اين گونه نهادها در كار شوراها بود و همچنين عدم قبول قوانين شهري را از سوي آنان (با نسبت دادن خود به مقام رهبري و ابراز برخي استدلالات كهنه و نخ‎‏نما) از قبل مي‎‏شد پيش‎‏بيني كرد.دركشوري كه برخي نهادها در هيچ سطحي حاضر به پاسخگويي نيستند و در بالاترين مرتبه هم،حاج‎‏آقا مورد اعتماد و اطمينان هستند،نهادهاي مدني و چرخش و نقد قدرت، همه درخواست‎‏هايي ناشدني هستند.بايد بپذيريم كه در مديران درجه اول، در طول ربع قرن،تنها دويست نفر را جابجا كرده‎‏ايم و در سطح مديران مياني هم،شاهد دست به دست شدن پست‎‏ها در ميان يك هزار نفر بوده‎‏ايم و هر كسي از كاري كنار رفته،پست ديگري را پذيرا شده است. (به جز دكتر حبيبي و مهندس موسوي كه الان تنها رياست بنياد تاريخ‎‏شناسي و فرهنگستان هنر را بر عهده دارند) هنوز در كشور ما چرخش مديريت با علامت تعجب و هر جابجايي با علامت سوال مواجه مي‏‎شود.وزير صنايع در پاسخ به سوال خبرنگاران در مورد تغيير مديريت‎‏ها در شركت‎‏هاي خودروسازي گفت:‌ «چرخش مديريت در دنيا يك امر پذيرفته شده است.زيرا مديري كه چند سال در جايي بوده و نتوانسته مشكلي را حل كند، به اين باور مي‎‏رسد كه اين مشكل عادي است و حل نشدني» حال نمي‎‏توان گفت شاهد اين قضيه در سطح مديريت كلان كشور هستيم و &lt;b&gt;امروز كابينه خاتمي،بيست سال پيرتر از كابينه شهيد رجايي است!&lt;/b&gt; مديران كشور،سوءمديريت و عدم بهره‎‏برداري صحيح و كامل از امكانات موجود،همچنين به وجود آوردن و از بين بردن مشكلات توسط سيستم «حاج‎‏آقايي» كاملا طبيعي و معمول مي‎‏دانند و گذر از چنين مسائلي را واجب مؤكد! شورايي كردن تصميم‎‏گيري‎‏ها و مديريت‎‏ها و نظارت‎‏ها،مي‎‏توانست جلوي ادامه اين روند مذموم را بگيرد كه خب،با مقاومت (و تا كنون) با شكست مواجه شده است.در كنار تمام اين موارد دو مورد ديگر هم وجود دارد.يكي نبود ظرفيت دموكراسي و ديد شورايي و سوءاستفاده اقليت از توانش،براي ضربه زدن به اكثريت، است كه نتيجه آن ضربه خوردن شورا و شهر و تجربه شورايي بود. (بهترين تعبير براي اين طرز استفاده،استفاده غيربهداشتي مي‎‏تواند باشد) مورد دوم مسئله رانت‎‏خواري‎‏ها و سهم‎‏خواهي‎‏هاست كه ترجيح مي‎‏دهيم از بيان آن‎‏چه همه مي‎‏دانند و ممكن است متضمن توهين و افترا نيز باشد، بپرهيزيم.شوراها،خيلي كارايي‎‏ها داشتند و تاثيرات شگرفي مي‎‏توانستند در كشور بگذارند. اما آنها كه نمي‎‏خواستند اين توزيع قدرت،مقامشان را پايين آورد،نفوذشان را كاهش دهد و از دريافت‎‏هايشان بكاهد،به آنها چاشني سياسي افزودند تا كه نتيجه موجود حاصل شود.اما اين شوراها و انتخاباتشان،تا هر زمان كه ادامه يابد و تا هر زمان كه در ظاهر وجود داشته باشند، كارا نخواهند بود. مگر آن‎‏كه تفكر مدني و در درجه بعدي،اختيار لازم به آنان تفويض شود و به فيض دارا بودن حداقل اختيار تصميم‎‏گيري، نائل شوند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-92040232?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/92040232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/92040232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92040232' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-91537591</id><published>2003-03-28T14:33:00.000+04:30</published><updated>2003-03-30T02:36:43.000+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب، به نظر مياد همه چيز درسته و کار مي کنه. از تمام دوستاني که در اينجا نظر مي گذارند، به شدت ممنونم. اميدوارم که تو ذوقم نزنيد ؛)&lt;br /&gt;                  &lt;script &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;type="text/javascript"&gt;LinktoComments('91290055')&lt;/script&gt; &lt;br /&gt;&lt;noscript&gt;&lt;a &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;href="http://enetation.co.uk/comments.php?user=sap26&amp;commentid=91290055"&gt;Comment&lt;/a&gt;&lt;/noscript&gt;&lt;br&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-91537591?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/91537591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/91537591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#91537591' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-91290055</id><published>2003-03-24T22:16:00.000+04:30</published><updated>2003-03-27T02:38:09.000+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>testing this template&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-91290055?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/91290055'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/91290055'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#91290055' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-88467370</id><published>2003-02-03T15:09:00.000+03:30</published><updated>2003-02-03T15:09:55.690+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>khak bar saret konan&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-88467370?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/88467370'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/88467370'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#88467370' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5015990.post-88466724</id><published>2003-02-03T14:40:00.000+03:30</published><updated>2003-02-03T14:40:41.920+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خاك بر سرم كنن!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5015990-88466724?l=abteen.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/88466724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5015990/posts/default/88466724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://abteen.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#88466724' title=''/><author><name>بهرنگ</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://bp2.blogger.com/_GXxGukVWbkY/R_c9zi2fqxI/AAAAAAAAAIo/IxaFbKQo530/S220/Khafan.JPG'/></author></entry></feed>
